روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / اینجا : دانشگاه کوچک من

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / اینجا : دانشگاه کوچک من

روزهای عاشقی یک طلبه

بسم الله الرحمن الرحیم طلبه شدم ، نه به اجبار و نه به طمع ، به عشق و علاقه ، و با توکل بر خدای متعال قدم در این راه گذاشتم. .............. محور طلبگی جز عشق چیزی نیست ............... عشق به دو چیز : عشق به خدا و عشق به خدمت ....................... عاشق بودن باعث میشه که ادم کارهای عجیبی کنه ، و اتفاقات خاصی رقم بخوره. ................. این که یه نفر از یه خانواده ی نسبتا پولدار و سرشناس تصمیم بگیره طلبه بشه برا خودش حکایت ها داره ............. اینحا از روزهای زندگی ام مینویسم..... بنای اینجا بر تایید کامنت ها هست اما قانون اصلی اینه که من هر کامنتی رو صلاح بدونم تایید میکنم. پس همیشه احتمالش هست که کامنتی عمومی نشه و فقط خودم بخونم.

مدتی بود که وقتی به مسجد میرفتم تو اون هوای تاریک و البته تنها یه حس خاصی به دلم می افتاد. احساس میکردم که مرگ همین نزدیکی ها هست. با خودم فکر میکردم که اگه الان تو این تاریکی یکی با چاقو بهت بزنه چکار میکنی ؟ بعد تو همین فکرها بودم  و میرفتم مسجد ... .

با خودم میگفتم که نکنه خیالاتی شدم. اخه این چه فکرهایی هست که من میکنم. اصلا چرا این چیزا به دلم میافته. لعنت به شیطون میکردم و به راه خودم ادامه میدادم.

بعد از اتمام دهه محرم فهمیدم که همین چند روز قبل در یکی از منازلی که تو مسیر من و شاید در فاصله 50 متری من بوده چند تا داعشی حضور داشتند و جلسه برقرار میکرده اند که خوشبختانه اونها رو دستگیر کرده اند. دقیقا وقتی از نزدیکی خانه انها رد میشدم این فکر به دلم می افتاده که مرگ همین نزدیکی هاست.

خوشبختانه حضور من در اون منطقه خیلی خیلی مفید بود. خدا رو شکر.

مسجدی که ده نفر بیشتر نمازگزار نداشت در روز اخر تا نزدیکی درب خروجی جمعیت بود. البته مناسبت ایام محرم هم بی تاثیر نبود اما به هر حال اصل حضور روحانی در اونجا خیلی مفید بود و مردم خیلی خیلی تشکر کردند. چند روز بعد عاشورا هم یکی اومد گفت که هدیه ای هست میخوایم بهتون بدیم لطفا یه شماره کارت بدین .

شماره رو دادم. شب پیامک بانکی مبلغ 500 هزار بیام امد. البته به ریال .

این مبلغ روئ صرفا  به این خاطر نوشتم تا بدانید که شیر نفت تو جیب ما نیست. مرگ در چند قدمی ما بود . چند روز هست که کاملا درگیر این الهام قلبی هستم و هی بهش فکر میکنم.

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۶ ، ۲۲:۲۶
*حاج آقا*

سر کلاس درس، استاد با طرح دقیق و موشکافانه علائم یک بیماری، از دانشجویان پزشکی خواست برای آن بیمار دارو تجویز کنند.
هرکس چیزی می‌گفت، پنجمین نفر در حال شرح نوع و میزان دارو بود، ناگهان سومین دانشجو- که چند دقیقه قبل نظرش را اعلام کرده بود- با شتاب به استاد گفت:«استاد! ببخشید، ‌اشتباه گفتم! مقدار فلان دارو را ‌اشتباه گفتم، باید نصف آن را تجویز کرد! آن یکی دارو هم اصلا لازم نیست.»
استاد مکثی کرد و گفت:«متاسفم! همان لحظه که داروی مورد نظر شما به بیمارتان تزریق شد، از دنیا رفت! تشخیص و تجویز شما برگشت‌ناپذیر است. شما سر کلاس به آثار و عوارض داروها توجه نداشتید.»

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۶ ، ۰۷:۰۸
*حاج آقا*

امسال برای روز عاشورا خودم رو رسوندم پردیسان. ( پردیسان قسمتی از شهر قم هست)

روز عاشورا بود

روز ماتم و عزا. منطقه ای که مسئول فرهنگی انجا میگفت میخواهیم اینجا رو مدینه فاضله کنیم. شعار قشنگی که به هیچ وجه با انچه که دیدم همخوانی نداشت. 

چشمتان روز بد نبیند اینقدر منظره های زشت دیدم که ارزو کردم ای کاش در همان کوره دهات ها مانده بودم. شاید هیچ عاشورایی اینقدربه من سخت نگذشت.

۱۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۶ ، ۱۰:۳۵
*حاج آقا*

خاطرات اعتماد السلطنه :


« بیدار که شدند در باغ تفرج فرمودند. من دور ایستاده بودم. فرمودند بیا جلو پدرسوخته چرا آنجا کز کرده ای؟ به قدری از این التفات قبله_عالم مشعوف شدم که مافوق نداشت.

خدمت رسیده و تعظیم کردم. فرمودند فلانی نپرسیدی سغر مازندران چه شد. عرض کردم وظیفه چاکران اجرای فرمان است. زهره سوال البته نداریم. خیلی اظهار تفقد کردند. بعد فرمودند فلانی دستت را بگیر...گرفتم.

تف غلیظی کف دست چاکر انداختند. خیلی لذت داد. فرمودند این را همینطور ببرید منزل بمالید بر سر و کله بچه ها. گاهی که قبله عالم اینطور به بنده تفقد می فرمایند از شعف ابداً حال خودم را نمی فهمم. کم مانده بود بدون اجازه مرخصی به سمت خانه بدوم. قبله عالم ملتفت شدند لبخندی زده و فرمودند بدو گوساله می دانم که خیلی عجله داری. از فرط ذوق بی اختیار شدم فی الفور کفش مبارک را لیسیده، آب دهان در مشت روانه خانه شدم. گمان ندارم در تاریخ شاهنشاهی این مملکت پادشاهی اینطور رعیت نواز بوده باشد. ان شالله عمر نوح بفرمایند.» منبع و اینجا

وصف حال برخی رجال رجّاله ی امروز که هر چقدر هم تو سری از کدخدا بخورند باز هم میخواهند کاسه لیس غرب باشند.

اصلا به این فکر میکنم که چرا امریکا ما را نباید تحریم کند ؟ وقتی او مدام به تحریم ها اضافه میکند و شما هیچ عکس العملی نشان نمیدهید مگر امریکا مغز خر خورده که شما را تحریم نکند ؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۶ ، ۱۰:۱۵
*حاج آقا*

با اینکه از دیدن کامنت های دوستان خوشحال میشم حتی اگر مخالف هم باشه اما نمیدونم چرا بعضی از کامنتهای پست قبل اینقدر حس و حال بدی داشت. اینقدر بوی نخوت و غرور میداد که وقتی تا نصفه خوندمش دیگه نتونستم تا ته ادامه بدم و تایید هم نکردم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۶ ، ۱۱:۱۴
*حاج آقا*

هر چهار روزنامه اصلاح طلب

مردمسالاری ،‌
قانون ،
شهروند ،
شرق ،

از تصویر شبیه هم برای انعکاس خبر تشییع شهید حججی استفاده کردند. تصویری که حضور پر رنگ جمعین را نشان نمیداد.

روزنامه ابتکار هم با تیتر کوچکی از این حماسه مردمی یاد کرد
و روزنامه شرق هم با تصویری که فقط فرزند شهید حججی در ان دیده میشد این خبر را منعکس کرد .

وجه مشترک این روزنامه ها عدم انعکاس تصویری حضور پر شور مردم در این مراسم بود.
از اینجا ببینید.

http://www.pishkhaan.net/?date=13960706
راستی من هنوز برام جای سوال داره که چطور تصویر 4 روزنامه اول شبیه هم از اب در امده اند ؟

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۶ ، ۲۳:۰۴
*حاج آقا*

یکی مراجعه میکنه که خانم من منزوی و تنهایی پسنده. در عین حال هم شاخ و شونه میکشه و هم دوست داره مستقل باشه.

 برای اینکه مطمئن بشم حرفاش درسته یا نه میپرسم خانومت مثلا چکار میکنه که میگیمستقله ؟

 میگه خانومم وقتی میوه میخرم یکی دو تا از میوه ها رو میبره میزاره تو کمد لباسی خودش. یا مثلا اگر یه بسته شکلات برامون بیارن فوری تقسیم میکنه و میگه این 5 تا برا من اون 5 تا هم برا فلانی و ... . بعد هم میگه زود بخوریدش - تا فردا مثلا بخوریدش -  که اگه نخوردین من میخورمش.

برا تنها پسند بودنش هم میگه مثلا وقتی من میخابم اون دوست داره بیدار باشه. نمیتونه به هیچ وجه یه جمع رو همراهی کنه . مثلا نمی تونه همراه من بخوابه. باید من اول برم بخوابم. بچه ها و دیگران هم برن بخوابن اونوقت ایشون بره بخوابه. و یااینکه اول ایشون بخوابن بعد ما بریم بخوابیم.

حالا ما با ایشون چکار کنیم ؟ چه خاکی به سر کنیم ؟

راستش من با همچین چیز عجیبی مواجه نشدم و به نظرم یا باید بره روانشناس و با قرص و دارو خوب بشه و یا اصلا اخلاقش عوض نمیشه.

به تجربه میگم :  اینطور رفتارها یه جورایی وراثتی هست و اگر مثلا پدر و مادر این هم مورد وارسی قرار بگیرند میبینید همه مینطورن. ایشون هم بر اساس سوالات من همینطور بود. باباش مادرش و برادرش همینطورن.

این طور زنها چون منزوی هستند و ازارشون به کسی نمیرسه از دور خیلی ادمهای خوبی به نظر میان اما وقتی بهشون نزدیک میشین میبینید که خیلی حوصله سر بر هستند  و ده دقیقه با اونها بودن به اندازه یه ساعت ادم رو کلافه میکنه.

بیچاره اون مردی که باید بااین زن بسوزه و بسازه .

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۶ ، ۱۱:۲۱
*حاج آقا*

تو مسجد ی دختر هست که از همون شب اول دور و بر ما میپلکید. منم که دختر دوست چند بار بهش خنددیدم و این حسابی خوشش اومد. یه دختر ریزه میزه استخونی ریز نقش زیبای مو خرمایی . یه شب بهش گفتم با کی اومدی مسجد ؟ گفت با همسایه مون.

همین جمله کافی بود تا بیشتر حواسم بهش باشه.

چند شب پیش روی زانو نشسته بودیم و سینه میزدیم. اینم نشست کنار من و همین طور که من نشسته بودم با من ور رفت. مثلا از به عبای من دست میزد ببینه چطوره. انگشتای پام رو گرفت . خیلی با احتیاط خودش رو روی پاهای من انداخت و حسابی لم داد.

بعد از اتمام جلسه در حالی که دخترک کنار من بود یکی از حضار جلسه پرسید  ایشون دختر شما هست ؟

گفتم نه اما من دوستش دارم.

اون اقا با تعجب گفت هر کی از این بچه میپرسه دختر بابات کیه میگه من دختر حاج اقام.

اتفاقا پدرش هم شناختم که استاد دانشگاه بود و ادم کاملا موجه و وزینی بود. اما دختر دلش به دل من گره خرده بود.

امشب وسط سینه زنی یه کاغذ پاره دست گرفته و تو همون نور کم و سر و صدای مداحی میگه حاج اقا برام نوحه مینویسی ؟میگم باشه بعد جلسه.

پ ن : یه مشاوره خاص دادم به یه نفر که واقعا برا خودم عجیب بود.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۶ ، ۲۰:۲۱
*حاج آقا*

از مسجد اومدم بیرون. هفت هشتا دختر بازی میکردند. همه چادر مشکی به سر . اما معلوم بودکه کلاس سوم و چهارم هستند. یه دخمل ناز با یه لباس خانگی بلند - چیزی مثل قبلا که تا سر زانو بود - و موهای طلایی که دم اسبی اونا رو بسته بود اومد جلو و گفت عمو عمو این دخترا با من بازی نمیکنن. وای من دلم اتیش گرفت. مخصوصا که بعد روضه هم بود. گفتم عیب نداره دختر خانم. بعد ب دخترا گفتم دخترای خوب با این خانم دختر گل هم بازی کنید. گفتن که نه اون با مادوست نمیشه. گفتم نه دیگه دوست میشه . یه دختر گفت اقا اگه این بیاد تو بازیمون من اصلا بازی نمیکنم.

حالااین یکی دیگه قهر کرد.

گفتم نه تو هم قهر نکن. با هم خوب باشید تا امام حسین هم باهاتون خوب باشه. بعد دستاشون رو حلقه دادن به هم و دایره گرفتن اما اونا موقع حلقه گرفتن دست اون دختر رو نگرفتن و نمیخواستن تو جمعشون باشه. خلاصه دوباره گفتم که دست این دختر خوب رو هم بگیرید . بالاخره چون من ایستاده بومد اونجا دست وانم گرفتن و بازی ر وادامه دادن.

دختره خیلی خیلی مظلوم بود . حس کردم تو ضعیف کشی گیر کرده. چقدر همدختر فوق العاده زیبایی بود. خدا نگهش بداره.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۶ ، ۱۴:۰۴
*حاج آقا*

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۶ ، ۲۰:۰۶
*حاج آقا*