روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن

روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن

روزهای عاشقی یک طلبه

بسم الله الرحمن الرحیم طلبه شدم ، نه به اجبار و نه به طمع ، به عشق و علاقه ، و با توکل بر خدای متعال قدم در این راه گذاشتم. .............. محور طلبگی جز عشق چیزی نیست ............... عشق به دو چیز : عشق به خدا و عشق به خدمت ....................... عاشق بودن باعث میشه که ادم کارهای عجیبی کنه ، و اتفاقات خاصی رقم بخوره. ................. این که یه نفر از یه خانواده ی نسبتا پولدار و سرشناس تصمیم بگیره طلبه بشه برا خودش حکایت ها داره ............. اینحا از روزهای زندگی ام مینویسم..... بنای اینجا بر تایید کامنت ها هست اما قانون اصلی اینه که من هر کامنتی رو صلاح بدونم تایید میکنم. پس همیشه احتمالش هست که کامنتی عمومی نشه و فقط خودم بخونم.

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۶ مطلب با موضوع «تبلیغ» ثبت شده است

دخترم

چهارشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۲۱ ب.ظ

تو مسجد ی دختر هست که از همون شب اول دور و بر ما میپلکید. منم که دختر دوست چند بار بهش خنددیدم و این حسابی خوشش اومد. یه دختر ریزه میزه استخونی ریز نقش زیبای مو خرمایی . یه شب بهش گفتم با کی اومدی مسجد ؟ گفت با همسایه مون.

همین جمله کافی بود تا بیشتر حواسم بهش باشه.

چند شب پیش روی زانو نشسته بودیم و سینه میزدیم. اینم نشست کنار من و همین طور که من نشسته بودم با من ور رفت. مثلا از به عبای من دست میزد ببینه چطوره. انگشتای پام رو گرفت . خیلی با احتیاط خودش رو روی پاهای من انداخت و حسابی لم داد.

بعد از اتمام جلسه در حالی که دخترک کنار من بود یکی از حضار جلسه پرسید  ایشون دختر شما هست ؟

گفتم نه اما من دوستش دارم.

اون اقا با تعجب گفت هر کی از این بچه میپرسه دختر بابات کیه میگه من دختر حاج اقام.

اتفاقا پدرش هم شناختم که استاد دانشگاه بود و ادم کاملا موجه و وزینی بود. اما دختر دلش به دل من گره خرده بود.

امشب وسط سینه زنی یه کاغذ پاره دست گرفته و تو همون نور کم و سر و صدای مداحی میگه حاج اقا برام نوحه مینویسی ؟میگم باشه بعد جلسه.

پ ن : یه مشاوره خاص دادم به یه نفر که واقعا برا خودم عجیب بود.

  • *حاج آقا*

مبلغ بومی منطقه + خبری از یک عکس

سه شنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۲۹ ب.ظ

شورای شهر تهران هم شروع بکار نکرده تق کارش در امد.

عکس و مطالب مرتبطش رو هم گذاشتم تو تلگرام.

ماه محرم شده و باید بریم تبلیغ .

 این روزها طلبه ها دنبال بلیط اتوبوس هستند و اگر از تهران بخواین برین اراک بین راه که از قم رد میشین میبینید که تعدادی از طلبه ها بر خیابان منتظر اتوبوس هستند.

همسران طلبه باید دو هفته تنهایی رو تحمل کنند. یا برن منزل پدرشون و یا همراه حاج اقاشون برن تبلیغ.

همسران طلبه نقش مهمی در همراهی طلبه ها دارند. البته در صورتی همسر طلبه میتونه حاج اقا رو همراهی کنه که میزبان شرایط حضور خانواده ررو فراهم کنه و در غالب موارد که از روحانیون دعوت میشه میگن امکان حضور حضور خانواده نیست و حاج اقا مجردی بیاد تبلیغ.

حاج اقا هم تنهایی میره تبلیغ بدون خانواده.

هر وقتحاج اقا تنهاییمیره تبلیغ مردم میگن حاج اقا ان شا الله دفعه بعد با خانواده تون بیایید خدمت باشیم. به عبارت دیگه مردم هم دوست دارن روحانی با خانواده بره تبلیغ اما خب گاهی واقعا شرایطش مهیا نیست. گاهی هم کم کاری از خودشونه.

یکی از دوستان تهرانی ، مدتی قبل رفتن تبلیغ تو یه روستای دور افتاده. این روستا بسیاری از خانه ها حیاط نداره. خلاصه اینکه بعد دو سه روز دیدم این دوست ما میخاد برگرده محلشون . حق داشت. میگفت ببینید اینجا همه به خانه های هم اشراف دارند. الان خانم من بخواد یه دست به اب بره عالم و ادم میتونن ببینن. حتی تو اتاق که میخوابیم اگر پرده یه ذره کنار بره کاملا مشخص هستیم. حق بدین که دختری که که تهران بزرگ شده الان نتونه اونجا زندگی کنه. من طلبه هستم اما خانومم و بچه هام که طلبه نیستن. اونا چه گناهی دارن که باید بهشون ظلم بشه.

من رفتم اون خونه کذایی رو دیدم. یه اتاق نیمه مخروبه بود تو یه مدرسه که احیانا قبلا خانه سرایدار بوده.  که با زحمت یه منبع اب کنارش گذاشتن  یه پنکه هم داخلش . افتاب هم خدا میدونه با این خونه چکار کرده.

اون طلبه یه چیزی هم گفت که تا مدتی اسباب خنده بود.

میگفت : خانومم که میخاد شب بیاد بره دستشویی ترس این داره که از اطراف سگی چیزی بهش حمله کنه. البته واقعا هم راست میگفت. فکر کن خونه دیوار نداره و در سراشیبی هم هست. اونوقت توالت هم مثلا 50 متر بیرون ساختما هست. تو این تاریکی شبخانم بخواد بره دستشو بشوره . اونوقت اگه گرگی سگی جانواری چیزی حمله کرد به این بندگان خدا ... .

طلبه بومی خوبیش اینه که با این شرایط سازگار هست. اما برای غیر بومی واقعا سخته که بخواد این شرایط رو برای طولانی مدت تحمل کنه. ادم حس میکنه تو خط مقدم جبهه هست. هر لحظه یه درد سر.

  • *حاج آقا*

اتفاق جالب حاجی در روضه زنانه

سه شنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۲۶ ب.ظ

رفته بودم یه روستایی

دعوتم کردن یه خونه ای

برای چند جمله سخنرانی

تو مجلس زنانه

ما هم بدون اینکه بدونیم کجا میریم

یا مخاطبمون کیه

همین طوری راه افتادیم طرف خونه ی اونا.

شروع کردیم سخنرانی

از قبل هم اصلا فکر نکرده بودم.

همین طوری شروع کردم به حرف زدن.

از اهمیت پرستاری از افراد فلج میگفتم.

از اهمیت رسیدگی به بیماران.

سخنرانی تمام شد

با خودم گفتم خاک بر سرت. نه قبلش میپرسی مخاطبت کی هست.

و نه قبلش مطالعه میکنی

اخه این حرفا بدرد این بندگان خدا میخورد که وقتشون رو گرفتی ؟

تو همین فکرها بودم که برام چایی اوردن.

چایی خوردم و نخورده خواستم بلند یشم و از اونجا بیام بیرون.

صاحب خونه گفت صبر کن حاجی .

بیا اینجا کارت دارم.

منو برد پشت اتاق.

تو یکی دو تا راه رو رد شدم.

خونه پیچ در پیچ بود.

گفتم نکنه این خانم قصد و مرضی داره. 

خلاصه ما رو برد اون پشت مشتا.

یه اتاق بود.

رفتم داخل

دیدم اون عقب مقبا روی زمین یه تشک هم پهن کردند.

خلاصه دیدم روی تشک یه نوجوان فلج مادرزاد خوابیده.

داشت اشکم در میومد.

اخه من نمیدونستم اونها فلج دارند. همین طوری بدون هیچ اطلاع قبلی این مطالب رو گفته بودم.

چقدر هم مطالب بهشون چسبیده بود. بندگان خدا فکر میکردند علم غیب دارم. یا یکی از همسایه ها قبلا قضیه رو کف دستم گذاشته .

خلاصه که خدا اگه بخواد چیزی یادتون بده ولو به واسطه یه کلاغ باشه میتونه یادتون بده. الرحمن علم القران . خداست که تعلیم میده.

پ ن : دیروز به یکی از خواننده ها گفتم که حوزه ثبت نام کن و رها نکن . گفتند اتفاقا چه خوش موقع این خرفو بهم زدید. ثبت نام کردم اما پیگیری نکردم.

  • *حاج آقا*

قدر عافیت

جمعه, ۲۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۷:۱۱ ق.ظ

خدا هر کسی رو یه جوری امتحان میکنه. بعضی ها رو با سلامتی و بعضی هارو با بیماری. اونهایی که سالمند فکر نکنند عزیز شده ی خدا هستند. نه داداش من. نه خواهر من. اونایی که سالم هستند هم باید امتحان بشن. 

مدتی قبل با خانواده ایاشنا شدم که خانوادگی کم بینا و نابینا هستند. پدرشون کم بینا هست. مادر خانواده هم مدتی قبل فوت شده. از سه تا فرزندی هم دارند بعضینابینا و بعضی کم بینا هستند. 

من رفتم خونه شون. کمیته امداد براشون خونه ساخته . دستش درد نکنه. البته در همون حد خانه روستایی. نه بیشتر. بچه ها کمتر میتونستند بیان تو کوچه بازی کنند. دائما تو خونه هستند. یه جورایی زندانی طبیعی!

باباشون مرد خوش قد و قامت اما خب همون طور که گفتم کم بینا هست. 

ادم کم بینا نمیتونه خیلی کار کنه

 کسی که کار نکنه هم درامدی نداره. 

حال پیدا کنید پرتقال فروش را. 

اینها کمتر میتونند بیان مسجد. اما من میخوام مسجد رو ببرم خونه اینها. 

راستی درس بچه ها هم ضعیفه. 

  • *حاج آقا*

حرف دل واقعی

سه شنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۴۴ ق.ظ

میگفت بهترین خوشی من اینه که خواب میبینم خانومم ازم جدا شده. 

اینو واقعا میگفت. 

 گفتم خب دیگه چه خوشی هایی داری ؟ 

گفت وقتی خواب میبینم که به فلان خانوم که دوستش دارم پیامک میدم. !!!

پ ن : حرف این اقا واقعی بود . جدی میگفت. 

پ ن : به کلیپ جالب کانال تلگرام مراجعه فرمایید. برای من بسیار اموزنده بود. در مورد تعداد فرزندان. !

  • *حاج آقا*

بعد از ماه مبارک

سه شنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۶:۲۴ ب.ظ

ایام تبلیغ رمضان  تمام شد . 

 هر کدام از طلبه ها به خانه و کاشانه شان برگشتند. خیلی ها هم بر نگشتند و در همان محل تبلیغ ماندگار شدند. برای 40 - 50 روز اینده تا ایام طولانی تابستان رو هم در کنار مردم باشند. 

امسال صحبت هست که سال تحصیلی زودتر از سالهای قبل شروع بشه. دلیلش هم اینه که اخر سال به ماه مبارک رمضان میخوریم و مجبوریم زود تر درسها رو تعطیل کنیم. 

اما خانواده ها امسال در زحمت بیشتری هستند. دوستانی رو میشناسم که 30 روز در تبلیغ ماه مبارک بودند و دور از خانواده. 

  • *حاج آقا*