روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / اینجا : دانشگاه کوچک من

روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / اینجا : دانشگاه کوچک من

روزهای عاشقی یک طلبه

بسم الله الرحمن الرحیم طلبه شدم ، نه به اجبار و نه به طمع ، به عشق و علاقه ، و با توکل بر خدای متعال قدم در این راه گذاشتم. .............. محور طلبگی جز عشق چیزی نیست ............... عشق به دو چیز : عشق به خدا و عشق به خدمت ....................... عاشق بودن باعث میشه که ادم کارهای عجیبی کنه ، و اتفاقات خاصی رقم بخوره. ................. این که یه نفر از یه خانواده ی نسبتا پولدار و سرشناس تصمیم بگیره طلبه بشه برا خودش حکایت ها داره ............. اینحا از روزهای زندگی ام مینویسم..... بنای اینجا بر تایید کامنت ها هست اما قانون اصلی اینه که من هر کامنتی رو صلاح بدونم تایید میکنم. پس همیشه احتمالش هست که کامنتی عمومی نشه و فقط خودم بخونم.

محبوب ترین مطالب

۱۹ مطلب با موضوع «تبلیغ» ثبت شده است

شبانه

دوشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۳۱ ب.ظ

نمیدونم اسمشو دلسوزی بیجا بزارم یا سادگی ؟ شاید هم خریت ؟ قدیم ندیما گاهی شبهای جمه میرفتیم حرم بیتوته میکردیم. بیتوته یعنی شب تا صبح رو اونجا میموندیم. چند بار شد که رفتم حرم و وسط زیارت و دعا یکی اومد گفت حاج اقا سوال دارم. منم با خودم میگفتم حاجی اینقدر خررر مقدس نشو . بنده خدا سوال داره مشکلشو حل کن. عبادت بجز خدمت خلق نیست و این حرفا.

ایشون هم یه سوال ساده میپرسید و جواب میگرفت و بعد شروع میکرد سوالای عجیب غریب پرسیدن. شاید نیم ساعتی معطلم میکرد. مثلا کلی تعریف میکرد که من تاجر اهن هستم تو کرج وضعم خوبه برا پسرم همه چی خریدم اما پسرم با چند تا رفیق افتاده که نمیدونم چی بهش بگم؟ منم تا میخواستم بگم که خوبه با هم گاهی سفر مسهد و ... برین تا با امام هشتم علیه السلام رفیق بشه ایشون میگفت که بله فلان جا هم فلان مغازه دارم میخوام بهش بدم و ... .  

اخرش هم حس میکردم این بنده خدا زائره. حوصله اش سررفته دلش میخواسته با یکی حرف بزنه و کمی پولش رو به رخ بکشه و الا نه قصد مشاوره داره و نه هیچ چیز دیگه. اونوقت منم که خسته شده بودم میگفتم دیگه 40 - 50 دقیقه با این  یارووو حرف زدم خسته شدم سرم درد گرفت برم بیرون حرم یه چرخ بزنم یه اب هویچ بخورم و دوباره بیام حرم مشغول دعا بشم.

اما دیگه حال دعا میپرید و یهو چشم باز میکردم میدیدم ااااااااااااااااااااا الان تو رختخواب خوابیدم. بدین سان از مدتی بعد کسی که سوال میکرد همین که میدیدم میخواد دری وری بگه میگفتم بهتره برین از بخش مشاوره حرم سوال کنید یا از بخش پاسخ به مسائل شرعی. هم وارد ترن هم کارشون اینه. این وقت من برا زیارته نه چیز دیگه.

این بود حکایت عبادت شب تا به صبح حاج اقا.

  • *حاج آقا*

یک خاطره

يكشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۷، ۰۸:۴۷ ب.ظ

یکی از خواننده های محترم یه مشورت میخواست. با هم صحبت کردیم. بعد از اتمام مشورت یادم افتاد که سالها قبل رفته بودم یه روستایی که در کنار یه کوه بلند بنا شد هبود. جوری که اگر سنگی از بالا میافتاد بعضی از خانه ها رو خراب میکرد.

من هم تو یکی از اتاقهایی که جدا از ساختمان خانه بنا شده بود ساکن بودم.

بخوام توضیح بدم خونه میزبان اینطوری بود که یه قسمت نوساز و رو به قبله داشت که دارای حال و اتاق و اشپزخانه و ... بود و شاید از زمان ساختش بیشتر یکی دو سال نمیگذشت.  با یه ایوان بزرگ و دلباز. طرف مقابل این خانه انور حیاط دو تا اتق قدیمی داشت که دیوارش از سنگ بود و حتما قدمتش به قبل انقلاب برمیگشت. سقفش تیر چوبی داشت و کهنگی از در و دیوارش میبارید. یه پنجره کوچیک زنگ زده هم داشت با یه سقف کوتاه. البته مساحت خوبی داشت و تقریبا سه متر طولش بود. یه در هم دقیقا وسط اتاق باز میشد. اما دیگه از پنکه سقفی و کولر و ... خبری نبود. چون این اتاق پشت به قبله بو خیلی زود نور خورشید از اتاق میرفت و تاریک میشد.

  • *حاج آقا*

نوحه خوان

پنجشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۷، ۰۸:۵۳ ب.ظ

امروز رفتم مجلس روضه. مجلس زنونه و شلوغ بود. صاحب مجلس گفتند حاجی اگه ممکنه برا خانوما یه سینه زنی هم بخون.

راستش بار اول بود که میشنیدم یه اقا نوحه بخونه و خانوما سینه بزنن.

اما دلم نمیخواست جواب رد بدم.

 یه نوحه خیلی ساده داشتم که خوندم. خانوما هم ارام سینه زدند و جواب نوحه هم دادند. به نظرم بد نبود. یه نوحه خوانی کوتاه و ساده و زیبا. 

تو دنیا تنها افتخارم همین روضه خوانی سید الشهدا علیه السلام هست.

پ ن : به ایمیل ها ج دادم

پ ن : راستی تو مجالس زنانه ای که شما میرین سینه زنی هم انجام میشه ؟ تاحالا دیدین اقانوحه بخونه برا خانوما ؟

اخ که دلم کربلا میخواد.

  • *حاج آقا*

تبلیغ محرم 97

شنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۷، ۰۹:۳۳ ق.ظ

تبلیغ امسال اتفاقات جالب و تازه ای داشت. هر سال مسجد پر میشد از بچه ها . اینقدر زیاد که سر و صداشون بزرگتر ها رو اذیت میکرد. امسال تصمیم گرفتم با بچه های مسجد هیئت راه بیندازم. از کی دو هفته قبل که خودم رو به محل تبلیغ رسونده بودم دست بکار شدم. قرارشد یکی دو شب قبل از محرم همه پسرا تو مسجد باشند و با هم تمرین کنیم که شب اول محرم همه کاملا هماهنگ باشند.

بی صبرانه منتظر یک شب مانده به محرم بودم. برا نماز اومدم مسجد اما از پسرا خبری نبود. بعد از نماز هم کمی صحبت کردم بلکه بچه ها برسند اما باز هم خبری نشد. مسجد تمام شد .

 با خودم گفتم گفتم که خب شاید امروز مسابقه فوتبالی چیزی بوده و به همین مناسبت خبری از کسی نیست.

اما از شب اول محرم تا روز عاشورا هر چی منتظر موندم تا بچه ها پیداشون بشه اصلا انگار که اب شده باشند و رفته باشند زیر زمین.

اینجا رسم هست که شبها از ساعت ده یا 10 و نیم تازه هیئت های زنجیر زنی راه بیفته . اما منبر ما و کلا مسجد ما ساعت هشت و نیم دیگه تمام بود.

و این بچه ها هم که عشق زنجیر زنی بودند بیرون نمیامدند مگر برای زنجیر زنی.

اینجا مراسم دو قسمتی هست. نماز و مسجد که تمام شد مردم میرن خونه هاشون.

بعد اخر شب میان برا زنجیر زنی.

البته معمولا جوونا و لوتی مرام ها میرن زنجیر زنی.

اما پیرمردها و کارمنداهای معمولی میان مسجد.

تو زنجیر زنی دیگه هیچ سخنرانی نیست و فقط تو خیابان میگردند.

البته منم زرنگی کردم و شبها خودم رو میرسوندم به هیئت زنجیر زنی و باهاشون تو خیابونا میرفتم. و قبل شروع هیئت هم همون لحظه اول 5 دقیقه سخنرانی میکردم. اما خب اثر اون 5 دقیقه در حد همون 5 دقیقه بود نه بیشتر . تازه اون هم تو خیابون.

اخر شب هم از بس صدای طبل و سنج تو گوشم خورده بود حال بدی پیدا میکردم و حتی تو خواب حس میکردم دارن میزنن تو سرم. !

فدای لب تشنه ات یا ابا عبد الله ای فرزند عزیز زهرای اطهر

  • *حاج آقا*

محرم امسال

سه شنبه, ۱۰ مهر ۱۳۹۷، ۰۹:۰۳ ب.ظ

امسال تبلیغ مفصل و خوبی داشتم

چند روز قبل از تبلیغ دهه محرم و چند روز بعدش خیلی گرفتار بودم.

میتونم بگم امسال و با وجود فشار اقتصادی مردم بهتر از سالهای قبل کمک مالی کردند. حتی بطور بی سابقه ای یه نفر تو یه منطقه تقریبا محروم حدود 78 - 80 میلیون خرج پذیرایی و اطعام کرد. خیلی از مردم هم اون اقای خیر رو نمیشناختند. حتی خودم  هم فقط فامیلی اش رو میدونستم و هیچ وقت با قیافه تطبیق نکردم که کیه. فقط میدونستم که از اقوام فلان اقاس.

امروز سه روز هست که پشت سر هم فلافل خوردم. از بس که کارهام زیاد بود وقت نمیشد بیام خونه نهاربخورم. البته مسافت زیاد هم بی تاثیر نبود. قبلا تو مراکز حوزوی فیش نهار میدادن و با پرداخت هزینه ای میشد برای نهار ثبت نام کرد اما امسال به خاطر کمبود بودجه برنامه نهار خیلی از مراکز حوزوی حذف شده. تاکید میکنم که این برنامه نهار رایگان نبود فقط تسهیل کار طلاب بود اما خب همین هم بخاطز کمبود بودجه حذف شد. حالا صبح تا ظهر میریم سر درس اما ظهر که نماز میخونیم تازه باید فکر کنیم که نهار چکار کنیم.

تا خواننده داریم اینجا هستیم.

پ ن : رمز همه نوشته های رمزدار یکسان شد و همان عدد دو رقمی قبلی هست. دوستانی هم که رمز میخواستند رمز براشون ایمیل شد.

  • *حاج آقا*

چرا اون مبلغ موفق تر من بود ؟

شنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۷، ۰۹:۴۲ ق.ظ

سالها قبل رفته بودم تبلیغ

تنها

در روستای دور افتاده ای که فقط 50خانوار داشت. در استانی گرم و با اصالت

اینو هم بگم که حق التبلیغ ان سال بنده فقط و فقط 100 هزار تومان بودکه بیشتر از همین مقدار هم کرایه رفت و امد و خرید جایزه دادم.

مردم خوبی داشت .

همون روزهای اول کلاسها رو برقرار کردم.

ضمنا خودم هم تازه کار بودم و تجربه کافی نداشتم.

استقبال خانمها خوب بود. اقایون هم همینطور.

عصر ها برا خانمها کلاس قرار داشتم . جسته و گریخته ذکر خیر مبلغ سال قبل رو زیاد میشنیدم. نمیدونم چکار میکرده اما هر چی که بود مردم خیلی بهش علاقه داشتند و من در واقع کم تجربه تر از اون محسوب میشدم.

تو خانمها اسم اونو زیاد جلو من میاوردن که سال قبل کلاسمون اینطور بود و اونطور بود. کنایه از اینکه حاج اقا شما هم همین کار ها رو بکن. منم حساس شدم که ببینم کار این حاج اقای پارسالی چکار کرده که مردم اینقدر بهش علاقه داشتند ؟

چند موردش رو میخوام اینجا بنویسم :

  • *حاج آقا*

یک اشتباه نکردن یک عمر ابرو داشتن

شنبه, ۲ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۴۲ ب.ظ

مدتی قبل یه نفر مبلغی سهم سادات داشت و به من داد تا به مستحق بدم. من هم این پول رو به یه پیرمرد سید نابینا دادم. 

مدتی بعد همون اقا زنگ زد که اگه ممکنه باز هم به من کمک کن. 

جواب منفی ندادم. اما واقعا چیزی پیشم نبود که بهش بدم. فقط گفتم ان شا الله وقتی چیزی به دستم رسید چشم . حتما. 

القصه که مدتی قبل یه خانمی زنگ زد که من از شوهرم جدا شدم و در یکی از مناطق اطراف قم زندگی میکنم. اما نگفت کدام روستا یا شهر اطراف قم. اظهار میکرد که شوهرم فوت شده - یا طلاقم داده . / یادم نیست - یه دختر مدرسه ای دارم که مریضه و نمیتونه مدرسه بره و خودمم هم دستم شکسته  و فلان و بهمان ....  اگه ممکنه و میتونید  به من کمک کنید. 

گفتم شماره منو کی داده به شما ؟ 

 گفت : تو یه مجلس روضه یه خانمی که نمیشناختمش شماره شما رو به من داد. 

من تعجب کردم و کمی هم مشکوک شدم. به همین خاطر اعتماد نکردم. 

بعدا مجددا زنگ زد و همون حرفها رو تکرار کرد.

بار اول میگفت اگه میشه یکی دو میلیون بهم کمک کن. 

اما این بار رسیده بود به دویست سیصد هزار تومن. 

من به روی ایشون نیاوردم که حرفاتون مشکوکه اما به طور متعارف کمی ایشون رو راهنمایی کردم  که فلان جا وام میدن و بهمان جا کمک میکنند و ... . 

خانم گفتند که برای من کاری جور کن. حتی حاضرم کار کنم . 

گفتمچشم پیگیری میکنم. 

ارای صحبتش میگفت حتی حاضرم تو خونه تون کار کنم. راستش اینو یه جوری گفت من حس کردم داره میگه حاضرم ص بشم. 

این تلفنها تقریبا در یک روز اتفاق افتاد. اما در چند نوبت. 

من هم که نمیشناختم و همچین پولی هم نداشتم که به ایشون کمک کنم. 

مدتی گذشت. 

شاید چند ماه. 

یه روز همون پیرمرد نابینایی که اول این نوشته عرض کردم تلفن زد که تو اجاره خانه مانده ام. در ضمن صحبت هاش هم گفت که  یه خانم رو معرفی کردم که شما بهش کمک کنید. به اون هم که کمک نکرده بودید. اهان دوزاریم الان افتاد. همون خانمی که میگفت اطراف قم هست و ... . 

شما شماره منو بهش داده بودین ؟ 

گفت اره من دادم. اتفاقا خونه شون نزدیک شماست. از اشناهای ما هم هست. ( خود خانم به دروغ گفته بود که من شماره تون رو تو یه مجلس روضه از یه خانم ناشناس گرفتم)!!!!!!

جدا ؟ 

بله جدا. 

خدا رو شکر که ما اهل ص نبودیم و اگر هم باشیم این مدلی شو دیگه نه. 

و دا رو شکر که پولی داشتم بهش کمک کنم و الا اون پیر مرد فکر میکرد من بهش دروغ گفتم که پولی ندارم بهش کمک کنم. 

خیلی خوشحال شدم که در این مورد احتیاط کرده بودم و فریب نخورده بودم. مردم برای پول چه کارها که نمیکنند. 

نمیدونم چقدر تونستم این حکایت رو خوب توصیف کنم اما خب تجربه گرانقدری بود. گاهی یک بی احتیاطی یک عمر ادم رو پشیمون میکنه. 

  • *حاج آقا*

مرحله اول

جمعه, ۱ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۴۲ ب.ظ

مرحله اول تبلیغ تابستانی تمام شد. من هنوز در محل تبلیغ هستم و البته حدودا ده روز دیگر مرحله دوم تبلیغ تابستانی شروع میشود و بر خلاف مرحله اول سختی ماه رمضان را نداریم. 

ماه رمضان نه میشه اردو رفت و نه میشه برنامه ورزشی داشت. در طول روز هم خسته و بی حال و بی رمقیم. 

اما تبلیغ تابستانی بدون روزه دست و بالمون باز تر هست. 

من خاطرات خیلی جالبی رو در ذهنم گذاشته بودم تا سر وقت براتون بنویسم اما الان هر چه فکر میکنم یادم نمیاد. 

تو این منطقه خیلی خانواده ها هستند که فرزندانشون وقتی دانشگاه قبول شدند دیگه ز اینجا رفتند و بر نگشتند و فقط برای ایام تعطیلات به پدر و مادرشون سر میزنن. 

مردم اینجا با من مانوس هستند و من رو از خودشون میدونن. معمولا در مهمانی ها و مجالسشون حضور دارم. و گاهی در جریان جزیی ترین مسائل خانوادگی شون هستم. 

اما وقتی بچه هایی که از شهرهای دیگه در ایام تعطیلی به اینجا سر میزنن بعضی هاشون در نگاه اول نمیخوان اشنایی بدن. 

مثلا حاج عبد الله که از مسجدی های دو اتشه و رفیق درجه یک من هست چند وقت قبل پسرش از شهر امده  بود. باهاش سلام علیک کردم اما اینقدر ارام جواب سلام داد که خودم یخ کردم. اما باباش از دور که منو میبینه شروع بع سلام علیک میکنه. 

رفتار اینطور ادمها علت های خاصی میتونه داشته باشه. شاید یکی از علتهاش حسادت باشه. انگار خوششون نمیاد که یه نفر بیشتر از اونها به پدر و مادرشون نزدیک باشه. فکرمیکنند من جای اونها رو گرفتم یا فکر میکنند رقیب پیدا کرده اند. البته این یک نقطه منفی و نقطه ضعف هست که ادم نتونه روابط عمومی خوبی داشته باشه و سختش باشه که با افراد جدید اشنا بشه. 

.......

اینجا یه دختر هست که پدر و مادرش از هم جدا شده اند. اول با پدرش زندگی میکرده اما الان این دختر با مادر بزرگش زندگی میکنه . قبلا حجاب درستی نداشت. اخرای ماه رمضان دیدمش. گفتم چند روز روزه گرفتی ؟ گفت ی روز در میان روزه گرفتم . بهش 15 هزارتومن هدیه دادم. خیلی خوششش اومد. 

چند روز بعد از ماه مبارک کنار در ورودی مسجد ایستاده بودم و با کسی صحبت میکردم. یه دختر چا ری از کنارم رد شد و سلام کرد. منم یه جواب معمولی دادم. بعد هم یه دختر دیگه رد شد و اون هم سلام کرد و من هم جواب ساده دادم. دوباره اینها برگشتند و یبار دیگه با هم سلام کردند. 

اینبار دقت کردم دیدم اهههههه این دختر خیلی زیبا و چادری همون دختری هست که چند روز قبل بهش جایزه دادم. الان چادری شده بود اون هم چقدر چادر زیبا و قشنگ. 

تشویقش کردم. 

کاملا حس میکردم که کمبود عاطفه هم داره. یعنی یه جوری حس میکردم یه غصه ای تو دلش هست. 

اون دوستش رو اورده بود که به اون هم جایزه روزه گرفتن بدم. متاسفانه اینبار 5 هزار تومن بیشتر همراهم نبود و به دوستش جایزه دادم. میدونم که تو ذوقش خورد اما خوشبختانه دست خالی بر نگشت. گفتم ان شا الله سال دیگه همه ماه رو روزه بگیر و جایزه بزرگتر ببر. 

بچه های طلاق رو که میبینم دلم میسوزه . نه پدر دارن و نه مادر و نه وضعیت طبیعی!!

  • *حاج آقا*

تبلیغ امسال 97

سه شنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۲۲ ب.ظ

از خاطرات تبلیغ امسال اینکه بعضی خانواده ها تا به صبح بیدار میمانند و مشغول تفریح و دور همی هستند صبح وقتی میرم برای نماز صبح میبینم بچه های کوچیک هم چند تایی تو مسجد همراه باباشون امده اند.

و دیگر اینکه بنده خدایی بهم گیر داده که چرا نماز مغرب رو تند میخونی؟

در همین حال یکی دیگه میگه زود تر بخونید بعد نماز میخوایم بعدش بریم مهمانی.

من هم متوسط میخوانم. متوسط رو به تندی.

بعد نماز ظهر که منبر میرم حالت معنوی خوبی در مردم هست که البته از اثرات طبیعی روزه هست.

چند تا از بچه ها داشتند یکی دیگه رو مسخره میکردند . خیلی ناراحت شدم. اون بچه هم هیچی نمیگفت. اینقدر ناراحت شدم که شاید خود اون بچه هم اینقدر مث من ناراحت نبود. رفتم جلو و با اون بچه ها حرف زدم و گفتم میدونید این کارتون اسمش چیه ؟ طفل معصوم اب شد رفت تو زمین. گفت نه. گفتم پسر گم به این کار میگن مسخره کردن. ... دیگه هم این کار رو تکرار نکت. قرار شد که دیگه تکرار نکنه. تا الانم ندیدم که بخواد یکی رو مسخره کنه.

چند شب قبل تو مسجدمون اش دادند. از قضا اش کم بود و به من نرسید. چون معمولا من جزو اخرین نفرهایی هستم که از مسجد میام بیرون. خلاصه اینکه کمی از مسجد دور نشده بودم که چند تا بچه کوچولو بازی میکردند. به من اعتراض کردند که ببین تقصیر این دخترا هست به ما هم اش نرسیده چون اینها دو بار اش گرفتند. ( این دختر ها هم بازی اون پسر ها بودند. حدودا اول دوم سوم ابتدایی همگی ) . من هم گفتم خب به من هم اش نرسیده اما شما شب میلاد امام مجتبی علیه السلام بیایید مسجد اون شب بهتون پلو میدیم.

یکیشون گفت : نه پلو نمیخوایم. شله بدین. !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گفتم خب نمیشه باید پلو بدیم.

یکی دیگه گفت تولد امام مجتبی علیه السلام کی هست ؟

گفتم 5 شب دیگه ( مثلا ). گفت یعنی میشه چند شب دیگه ؟

بادست براش گفتم که این 5 تا انگشت رو میبینی .... ؟

بالاخره نفهمید 5 شب یعنی چند شب دیگه اما قانع شد که صبر کنه. خودمم نفهمیدم چی بهش گفتم!!!!!!

  • *حاج آقا*

حاج اقا بله رو گفت

يكشنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۵:۲۲ ب.ظ

پیرمرد عصا زنان با اون هیکل درشتش به سرعت میخواست خودشو به ما برسونه. پاهاش میلنگید. اما از دور که منو دیده بود مثل پلنگی که چشمش به اهو بیفته  ،  شکار خودشو نشونه گرفت و افتاد  دنبالم . انگار که کار خیلی مهمی داشته باشه تند تند با اون عصای کلفتش قدم بر میداشت.

میدونستم چکار داره. به روی خودم نیاوردم و راهم رو ادامه دادم.

اما چند قدمی نرفته بودم که به یکی دو نفر برخورد کردم و مجبور شدم چند لحظه توقف کنم و باهاشون سلام علیک کنم. پلنگ به اهو رسید و دهانش رو باز کرد اما بجایاینکه گردن شکارش گاز بگیره شروع کرد به سلام علیک و دعا کردن و ... .

انگار که وسیله شکارش همین جملات باشه.

جواب سردی دام و به راهم ادامه دادم.

اما ایشان لطف فرموده اویزان ما شدند و پشت سر ما راه افتادند و برای تک تک اموات و اقوام و غیره طلب امرزش کردند . بلند بلند ... .

راهم رو کج کردم و از یک راه فرعی حرکت کردم. اما ایشان با مهارت خاصی میان بر زدند و سر اولین پیچ ف چند قدم جلو تر خودشون رو به ما رسوندند.

بالاخره مجبور شدم یه جایی بایستم .  همون جایی که کار داشتم .  چند نفر دیگر هم اونجا بودند و مثل خیلی ها حسابی رفتند  تو نخ رفتارهای ما بلکه خرده عیبی بتونن بگیرند. 

حالا این اقا هم افتاده بود دنبالمون و ول کن معامله نبود. من هم بی اعتنایی میکردم و مردم هم تماشا.

حس و حال دختری را داشتم که وسط خیابان پسری دنبالش افتاده باشه و دست از سرش بر نداره. واقعا چه حس بدی داره. به عنوان یک مرد تقریبا 180 سانتی این حال دخترا رو خیلی خوب درک کردم . حیثیتمون داشت به باد میرفت. مخصوصا که خیلی از ادمهای اونجا ناشناس بودند.

  • *حاج آقا*