روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / اینجا : دانشگاه کوچک من

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / اینجا : دانشگاه کوچک من

روزهای عاشقی یک طلبه

بسم الله الرحمن الرحیم طلبه شدم ، نه به اجبار و نه به طمع ، به عشق و علاقه ، و با توکل بر خدای متعال قدم در این راه گذاشتم. .............. محور طلبگی جز عشق چیزی نیست ............... عشق به دو چیز : عشق به خدا و عشق به خدمت ....................... عاشق بودن باعث میشه که ادم کارهای عجیبی کنه ، و اتفاقات خاصی رقم بخوره. ................. این که یه نفر از یه خانواده ی نسبتا پولدار و سرشناس تصمیم بگیره طلبه بشه برا خودش حکایت ها داره ............. اینحا از روزهای زندگی ام مینویسم..... بنای اینجا بر تایید کامنت ها هست اما قانون اصلی اینه که من هر کامنتی رو صلاح بدونم تایید میکنم. پس همیشه احتمالش هست که کامنتی عمومی نشه و فقط خودم بخونم.

۲۱ مطلب با موضوع «تبلیغ» ثبت شده است

اوایل طلبگی که منبر میرفتم نوحه میتونستم بخونم اما در روضه خوانی مهارت خاصی نداشتم. تا اینکه دیگه لباس روحانیت پوشیدم و دیدم مردم انتظار دارند که یه طلبه بتونه یه روضه متوسط بخونه. به همین خاطر چند تا سی دی مداحی رو خریدم و شروع کردم به تمرین. مدتی بعد رفتم تو یه روستا که مراسم مذهبی اونجا کل سال تعطیل بود و فقط یه دهه محرم تو مسجد روضه داشتند. اون هم بیشتر اهل زنجیر زنی بودند تا منبر و سخنرانی . من وقتی میرفتم مسجد تعداد ادمایی که تو مسجد جمع میشدند به ده نفر نمیرسید. اما یه ساعتی بعد از مسجد تو یه زمین خالی جمع میشدند برای زنجیز زنی و اکثرا هم قشر جوان بودند . اما همین که زنجیر زنی تموم میشد متفرق میشدند و از اونجا که این کار هم ت ویه فضای باز انجام میشد امکان اینکه من بخوام اونجا صحبتی کنم نبود.

نا گفته نماند که وقتی مراسم تموم میشد کنار اون فضای باز دیوار نصفه بود که میگفتند بعضی ها بعد مراسم میرن اونجا قلیون کشیدن و سیخ و سنگ و ... .

چی میگفتم ؟

اهان

میخواستم ازروضه خوانی خودم بگم

خلاصه که مسجد واقعا خلوت بود. اما من چیزایی رو که تمرین کرده بودم بدرد مراسم چند هزار نفری میخورد. ضمن اینکه تازه میخواستم برا اولین بار خودمو امتحان کنم ببینم بلد شدم یا نه.

برای بار اول بلند گو رو دست گرفتم. هر چی خوندم دیدم کسی گریه نمیکنه. بیشتر تلاش کردم اما بازم نه. احساس میکردم مردم از روضه خوندن من خوششون نمیاد . اما دلیلشو نمیفهمیدم. خجالت هم میکشیدم از کسی بپرسم.

بالاخره یه شب میزبانمون از قول خانومش گفت که : خانومای مسجد گفتند اگه میشه حاج اقا موقع روضه کمتر داد بزنه.

دوزاریم افتاد.

من تو روضه همش داد میزدم.

اما خودم متوجه نمیشدم که دارم داد میزنم.

علت ناراحتی مردم هم همین بود که حاجی با داد زدنش اعصابمون رو خرد میکنه .

همین یه کلمه باعث شد که از فرداش این وضعیت رو کنترل کنم و مراسم خیلی بهتر شد. ( خدا خیر خانومش بده که این نکته رو بهم رسوند )

پ ن : گاهی یک کلمه میتونه یه مشکل بزرگ رو حل کنه.

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۱۴ آذر ۹۷ ، ۱۱:۰۷
*حاج آقا*

بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم صل علی محمد و ال محمد

اگر بخواهم اداب خوابیدن را به روز رسانی کنم باید اینطور عرض کنم که :

زن و مرد عاقل هنگام خواب:

1. موبایل دست نمیگیرند

2. حرفهای ناراحت کننده نمیزنند

3. با هم به رختخواب میروند

4. شاید لازم باشد دقایقی درباره کارهای طول روز و عواطف خود صحبت کنند.

و مهمتر از همه

5. در اتاق جدا از بچه ها میخوابند .

قران کریم در این زمینه میفرماید که بچه ها وقتی به حد عقل رسیدند هنگام ورود به اتاق اختصاصی پدر و مادر باید اجازه بگیرند.

وَ إِذا بَلَغَ الْأَطْفالُ مِنْکُمُ الْحُلُمَ فَلْیَسْتَأْذِنُوا کَمَا اسْتَأْذَنَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمْ آیاتِهِ وَ اللَّهُ عَلیمٌ حَکیمٌ


و هنگامی که اطفال شما به سن بلوغ رسند، باید اجازه بگیرند، همان‌گونه که اشخاصی که پیش از آنها بودند، اجازه می‌گرفتند، این چنین خداوند آیاتش را برای شما تبیین می‌کند و خدا عالم و حکیم است. (59 / نور)

قرانی زندگی کردن یعنی رعایت دستورات قران.

در پست بعد خواهم گفت که چرا اول نوشته ام صلوات نوشته ام.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۷ ، ۰۷:۱۵
*حاج آقا*

نمیدونم اسمشو دلسوزی بیجا بزارم یا سادگی ؟ شاید هم خریت ؟ قدیم ندیما گاهی شبهای جمه میرفتیم حرم بیتوته میکردیم. بیتوته یعنی شب تا صبح رو اونجا میموندیم. چند بار شد که رفتم حرم و وسط زیارت و دعا یکی اومد گفت حاج اقا سوال دارم. منم با خودم میگفتم حاجی اینقدر خررر مقدس نشو . بنده خدا سوال داره مشکلشو حل کن. عبادت بجز خدمت خلق نیست و این حرفا.

ایشون هم یه سوال ساده میپرسید و جواب میگرفت و بعد شروع میکرد سوالای عجیب غریب پرسیدن. شاید نیم ساعتی معطلم میکرد. مثلا کلی تعریف میکرد که من تاجر اهن هستم تو کرج وضعم خوبه برا پسرم همه چی خریدم اما پسرم با چند تا رفیق افتاده که نمیدونم چی بهش بگم؟ منم تا میخواستم بگم که خوبه با هم گاهی سفر مسهد و ... برین تا با امام هشتم علیه السلام رفیق بشه ایشون میگفت که بله فلان جا هم فلان مغازه دارم میخوام بهش بدم و ... .  

اخرش هم حس میکردم این بنده خدا زائره. حوصله اش سررفته دلش میخواسته با یکی حرف بزنه و کمی پولش رو به رخ بکشه و الا نه قصد مشاوره داره و نه هیچ چیز دیگه. اونوقت منم که خسته شده بودم میگفتم دیگه 40 - 50 دقیقه با این  یارووو حرف زدم خسته شدم سرم درد گرفت برم بیرون حرم یه چرخ بزنم یه اب هویچ بخورم و دوباره بیام حرم مشغول دعا بشم.

اما دیگه حال دعا میپرید و یهو چشم باز میکردم میدیدم ااااااااااااااااااااا الان تو رختخواب خوابیدم. بدین سان از مدتی بعد کسی که سوال میکرد همین که میدیدم میخواد دری وری بگه میگفتم بهتره برین از بخش مشاوره حرم سوال کنید یا از بخش پاسخ به مسائل شرعی. هم وارد ترن هم کارشون اینه. این وقت من برا زیارته نه چیز دیگه.

این بود حکایت عبادت شب تا به صبح حاج اقا.

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۷ ، ۲۳:۳۱
*حاج آقا*

یکی از خواننده های محترم یه مشورت میخواست. با هم صحبت کردیم. بعد از اتمام مشورت یادم افتاد که سالها قبل رفته بودم یه روستایی که در کنار یه کوه بلند بنا شد هبود. جوری که اگر سنگی از بالا میافتاد بعضی از خانه ها رو خراب میکرد.

من هم تو یکی از اتاقهایی که جدا از ساختمان خانه بنا شده بود ساکن بودم.

بخوام توضیح بدم خونه میزبان اینطوری بود که یه قسمت نوساز و رو به قبله داشت که دارای حال و اتاق و اشپزخانه و ... بود و شاید از زمان ساختش بیشتر یکی دو سال نمیگذشت.  با یه ایوان بزرگ و دلباز. طرف مقابل این خانه انور حیاط دو تا اتق قدیمی داشت که دیوارش از سنگ بود و حتما قدمتش به قبل انقلاب برمیگشت. سقفش تیر چوبی داشت و کهنگی از در و دیوارش میبارید. یه پنجره کوچیک زنگ زده هم داشت با یه سقف کوتاه. البته مساحت خوبی داشت و تقریبا سه متر طولش بود. یه در هم دقیقا وسط اتاق باز میشد. اما دیگه از پنکه سقفی و کولر و ... خبری نبود. چون این اتاق پشت به قبله بو خیلی زود نور خورشید از اتاق میرفت و تاریک میشد.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۷ ، ۲۰:۴۷
*حاج آقا*

امروز رفتم مجلس روضه. مجلس زنونه و شلوغ بود. صاحب مجلس گفتند حاجی اگه ممکنه برا خانوما یه سینه زنی هم بخون.

راستش بار اول بود که میشنیدم یه اقا نوحه بخونه و خانوما سینه بزنن.

اما دلم نمیخواست جواب رد بدم.

 یه نوحه خیلی ساده داشتم که خوندم. خانوما هم ارام سینه زدند و جواب نوحه هم دادند. به نظرم بد نبود. یه نوحه خوانی کوتاه و ساده و زیبا. 

تو دنیا تنها افتخارم همین روضه خوانی سید الشهدا علیه السلام هست.

پ ن : به ایمیل ها ج دادم

پ ن : راستی تو مجالس زنانه ای که شما میرین سینه زنی هم انجام میشه ؟ تاحالا دیدین اقانوحه بخونه برا خانوما ؟

اخ که دلم کربلا میخواد.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۷ ، ۲۰:۵۳
*حاج آقا*

تبلیغ امسال اتفاقات جالب و تازه ای داشت. هر سال مسجد پر میشد از بچه ها . اینقدر زیاد که سر و صداشون بزرگتر ها رو اذیت میکرد. امسال تصمیم گرفتم با بچه های مسجد هیئت راه بیندازم. از کی دو هفته قبل که خودم رو به محل تبلیغ رسونده بودم دست بکار شدم. قرارشد یکی دو شب قبل از محرم همه پسرا تو مسجد باشند و با هم تمرین کنیم که شب اول محرم همه کاملا هماهنگ باشند.

بی صبرانه منتظر یک شب مانده به محرم بودم. برا نماز اومدم مسجد اما از پسرا خبری نبود. بعد از نماز هم کمی صحبت کردم بلکه بچه ها برسند اما باز هم خبری نشد. مسجد تمام شد .

 با خودم گفتم گفتم که خب شاید امروز مسابقه فوتبالی چیزی بوده و به همین مناسبت خبری از کسی نیست.

اما از شب اول محرم تا روز عاشورا هر چی منتظر موندم تا بچه ها پیداشون بشه اصلا انگار که اب شده باشند و رفته باشند زیر زمین.

اینجا رسم هست که شبها از ساعت ده یا 10 و نیم تازه هیئت های زنجیر زنی راه بیفته . اما منبر ما و کلا مسجد ما ساعت هشت و نیم دیگه تمام بود.

و این بچه ها هم که عشق زنجیر زنی بودند بیرون نمیامدند مگر برای زنجیر زنی.

اینجا مراسم دو قسمتی هست. نماز و مسجد که تمام شد مردم میرن خونه هاشون.

بعد اخر شب میان برا زنجیر زنی.

البته معمولا جوونا و لوتی مرام ها میرن زنجیر زنی.

اما پیرمردها و کارمنداهای معمولی میان مسجد.

تو زنجیر زنی دیگه هیچ سخنرانی نیست و فقط تو خیابان میگردند.

البته منم زرنگی کردم و شبها خودم رو میرسوندم به هیئت زنجیر زنی و باهاشون تو خیابونا میرفتم. و قبل شروع هیئت هم همون لحظه اول 5 دقیقه سخنرانی میکردم. اما خب اثر اون 5 دقیقه در حد همون 5 دقیقه بود نه بیشتر . تازه اون هم تو خیابون.

اخر شب هم از بس صدای طبل و سنج تو گوشم خورده بود حال بدی پیدا میکردم و حتی تو خواب حس میکردم دارن میزنن تو سرم. !

فدای لب تشنه ات یا ابا عبد الله ای فرزند عزیز زهرای اطهر

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۷ ، ۰۹:۳۳
*حاج آقا*

امسال تبلیغ مفصل و خوبی داشتم

چند روز قبل از تبلیغ دهه محرم و چند روز بعدش خیلی گرفتار بودم.

میتونم بگم امسال و با وجود فشار اقتصادی مردم بهتر از سالهای قبل کمک مالی کردند. حتی بطور بی سابقه ای یه نفر تو یه منطقه تقریبا محروم حدود 78 - 80 میلیون خرج پذیرایی و اطعام کرد. خیلی از مردم هم اون اقای خیر رو نمیشناختند. حتی خودم  هم فقط فامیلی اش رو میدونستم و هیچ وقت با قیافه تطبیق نکردم که کیه. فقط میدونستم که از اقوام فلان اقاس.

امروز سه روز هست که پشت سر هم فلافل خوردم. از بس که کارهام زیاد بود وقت نمیشد بیام خونه نهاربخورم. البته مسافت زیاد هم بی تاثیر نبود. قبلا تو مراکز حوزوی فیش نهار میدادن و با پرداخت هزینه ای میشد برای نهار ثبت نام کرد اما امسال به خاطر کمبود بودجه برنامه نهار خیلی از مراکز حوزوی حذف شده. تاکید میکنم که این برنامه نهار رایگان نبود فقط تسهیل کار طلاب بود اما خب همین هم بخاطز کمبود بودجه حذف شد. حالا صبح تا ظهر میریم سر درس اما ظهر که نماز میخونیم تازه باید فکر کنیم که نهار چکار کنیم.

تا خواننده داریم اینجا هستیم.

پ ن : رمز همه نوشته های رمزدار یکسان شد و همان عدد دو رقمی قبلی هست. دوستانی هم که رمز میخواستند رمز براشون ایمیل شد.

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۷ ، ۲۱:۰۳
*حاج آقا*

سالها قبل رفته بودم تبلیغ

تنها

در روستای دور افتاده ای که فقط 50خانوار داشت. در استانی گرم و با اصالت

اینو هم بگم که حق التبلیغ ان سال بنده فقط و فقط 100 هزار تومان بودکه بیشتر از همین مقدار هم کرایه رفت و امد و خرید جایزه دادم.

مردم خوبی داشت .

همون روزهای اول کلاسها رو برقرار کردم.

ضمنا خودم هم تازه کار بودم و تجربه کافی نداشتم.

استقبال خانمها خوب بود. اقایون هم همینطور.

عصر ها برا خانمها کلاس قرار داشتم . جسته و گریخته ذکر خیر مبلغ سال قبل رو زیاد میشنیدم. نمیدونم چکار میکرده اما هر چی که بود مردم خیلی بهش علاقه داشتند و من در واقع کم تجربه تر از اون محسوب میشدم.

تو خانمها اسم اونو زیاد جلو من میاوردن که سال قبل کلاسمون اینطور بود و اونطور بود. کنایه از اینکه حاج اقا شما هم همین کار ها رو بکن. منم حساس شدم که ببینم کار این حاج اقای پارسالی چکار کرده که مردم اینقدر بهش علاقه داشتند ؟

چند موردش رو میخوام اینجا بنویسم :

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۷ ، ۰۹:۴۲
*حاج آقا*

مدتی قبل یه نفر مبلغی سهم سادات داشت و به من داد تا به مستحق بدم. من هم این پول رو به یه پیرمرد سید نابینا دادم. 

مدتی بعد همون اقا زنگ زد که اگه ممکنه باز هم به من کمک کن. 

جواب منفی ندادم. اما واقعا چیزی پیشم نبود که بهش بدم. فقط گفتم ان شا الله وقتی چیزی به دستم رسید چشم . حتما. 

القصه که مدتی قبل یه خانمی زنگ زد که من از شوهرم جدا شدم و در یکی از مناطق اطراف قم زندگی میکنم. اما نگفت کدام روستا یا شهر اطراف قم. اظهار میکرد که شوهرم فوت شده - یا طلاقم داده . / یادم نیست - یه دختر مدرسه ای دارم که مریضه و نمیتونه مدرسه بره و خودمم هم دستم شکسته  و فلان و بهمان ....  اگه ممکنه و میتونید  به من کمک کنید. 

گفتم شماره منو کی داده به شما ؟ 

 گفت : تو یه مجلس روضه یه خانمی که نمیشناختمش شماره شما رو به من داد. 

من تعجب کردم و کمی هم مشکوک شدم. به همین خاطر اعتماد نکردم. 

بعدا مجددا زنگ زد و همون حرفها رو تکرار کرد.

بار اول میگفت اگه میشه یکی دو میلیون بهم کمک کن. 

اما این بار رسیده بود به دویست سیصد هزار تومن. 

من به روی ایشون نیاوردم که حرفاتون مشکوکه اما به طور متعارف کمی ایشون رو راهنمایی کردم  که فلان جا وام میدن و بهمان جا کمک میکنند و ... . 

خانم گفتند که برای من کاری جور کن. حتی حاضرم کار کنم . 

گفتمچشم پیگیری میکنم. 

ارای صحبتش میگفت حتی حاضرم تو خونه تون کار کنم. راستش اینو یه جوری گفت من حس کردم داره میگه حاضرم ص بشم. 

این تلفنها تقریبا در یک روز اتفاق افتاد. اما در چند نوبت. 

من هم که نمیشناختم و همچین پولی هم نداشتم که به ایشون کمک کنم. 

مدتی گذشت. 

شاید چند ماه. 

یه روز همون پیرمرد نابینایی که اول این نوشته عرض کردم تلفن زد که تو اجاره خانه مانده ام. در ضمن صحبت هاش هم گفت که  یه خانم رو معرفی کردم که شما بهش کمک کنید. به اون هم که کمک نکرده بودید. اهان دوزاریم الان افتاد. همون خانمی که میگفت اطراف قم هست و ... . 

شما شماره منو بهش داده بودین ؟ 

گفت اره من دادم. اتفاقا خونه شون نزدیک شماست. از اشناهای ما هم هست. ( خود خانم به دروغ گفته بود که من شماره تون رو تو یه مجلس روضه از یه خانم ناشناس گرفتم)!!!!!!

جدا ؟ 

بله جدا. 

خدا رو شکر که ما اهل ص نبودیم و اگر هم باشیم این مدلی شو دیگه نه. 

و دا رو شکر که پولی داشتم بهش کمک کنم و الا اون پیر مرد فکر میکرد من بهش دروغ گفتم که پولی ندارم بهش کمک کنم. 

خیلی خوشحال شدم که در این مورد احتیاط کرده بودم و فریب نخورده بودم. مردم برای پول چه کارها که نمیکنند. 

نمیدونم چقدر تونستم این حکایت رو خوب توصیف کنم اما خب تجربه گرانقدری بود. گاهی یک بی احتیاطی یک عمر ادم رو پشیمون میکنه. 

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۷ ، ۱۲:۴۲
*حاج آقا*

مرحله اول تبلیغ تابستانی تمام شد. من هنوز در محل تبلیغ هستم و البته حدودا ده روز دیگر مرحله دوم تبلیغ تابستانی شروع میشود و بر خلاف مرحله اول سختی ماه رمضان را نداریم. 

ماه رمضان نه میشه اردو رفت و نه میشه برنامه ورزشی داشت. در طول روز هم خسته و بی حال و بی رمقیم. 

اما تبلیغ تابستانی بدون روزه دست و بالمون باز تر هست. 

من خاطرات خیلی جالبی رو در ذهنم گذاشته بودم تا سر وقت براتون بنویسم اما الان هر چه فکر میکنم یادم نمیاد. 

تو این منطقه خیلی خانواده ها هستند که فرزندانشون وقتی دانشگاه قبول شدند دیگه ز اینجا رفتند و بر نگشتند و فقط برای ایام تعطیلات به پدر و مادرشون سر میزنن. 

مردم اینجا با من مانوس هستند و من رو از خودشون میدونن. معمولا در مهمانی ها و مجالسشون حضور دارم. و گاهی در جریان جزیی ترین مسائل خانوادگی شون هستم. 

اما وقتی بچه هایی که از شهرهای دیگه در ایام تعطیلی به اینجا سر میزنن بعضی هاشون در نگاه اول نمیخوان اشنایی بدن. 

مثلا حاج عبد الله که از مسجدی های دو اتشه و رفیق درجه یک من هست چند وقت قبل پسرش از شهر امده  بود. باهاش سلام علیک کردم اما اینقدر ارام جواب سلام داد که خودم یخ کردم. اما باباش از دور که منو میبینه شروع بع سلام علیک میکنه. 

رفتار اینطور ادمها علت های خاصی میتونه داشته باشه. شاید یکی از علتهاش حسادت باشه. انگار خوششون نمیاد که یه نفر بیشتر از اونها به پدر و مادرشون نزدیک باشه. فکرمیکنند من جای اونها رو گرفتم یا فکر میکنند رقیب پیدا کرده اند. البته این یک نقطه منفی و نقطه ضعف هست که ادم نتونه روابط عمومی خوبی داشته باشه و سختش باشه که با افراد جدید اشنا بشه. 

.......

اینجا یه دختر هست که پدر و مادرش از هم جدا شده اند. اول با پدرش زندگی میکرده اما الان این دختر با مادر بزرگش زندگی میکنه . قبلا حجاب درستی نداشت. اخرای ماه رمضان دیدمش. گفتم چند روز روزه گرفتی ؟ گفت ی روز در میان روزه گرفتم . بهش 15 هزارتومن هدیه دادم. خیلی خوششش اومد. 

چند روز بعد از ماه مبارک کنار در ورودی مسجد ایستاده بودم و با کسی صحبت میکردم. یه دختر چا ری از کنارم رد شد و سلام کرد. منم یه جواب معمولی دادم. بعد هم یه دختر دیگه رد شد و اون هم سلام کرد و من هم جواب ساده دادم. دوباره اینها برگشتند و یبار دیگه با هم سلام کردند. 

اینبار دقت کردم دیدم اهههههه این دختر خیلی زیبا و چادری همون دختری هست که چند روز قبل بهش جایزه دادم. الان چادری شده بود اون هم چقدر چادر زیبا و قشنگ. 

تشویقش کردم. 

کاملا حس میکردم که کمبود عاطفه هم داره. یعنی یه جوری حس میکردم یه غصه ای تو دلش هست. 

اون دوستش رو اورده بود که به اون هم جایزه روزه گرفتن بدم. متاسفانه اینبار 5 هزار تومن بیشتر همراهم نبود و به دوستش جایزه دادم. میدونم که تو ذوقش خورد اما خوشبختانه دست خالی بر نگشت. گفتم ان شا الله سال دیگه همه ماه رو روزه بگیر و جایزه بزرگتر ببر. 

بچه های طلاق رو که میبینم دلم میسوزه . نه پدر دارن و نه مادر و نه وضعیت طبیعی!!

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۷ ، ۱۲:۴۲
*حاج آقا*