روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن

روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن

روزهای عاشقی یک طلبه

بسم الله الرحمن الرحیم طلبه شدم ، نه به اجبار و نه به طمع ، به عشق و علاقه ، و با توکل بر خدای متعال قدم در این راه گذاشتم. .............. محور طلبگی جز عشق چیزی نیست ............... عشق به دو چیز : عشق به خدا و عشق به خدمت ....................... عاشق بودن باعث میشه که ادم کارهای عجیبی کنه ، و اتفاقات خاصی رقم بخوره. ................. این که یه نفر از یه خانواده ی نسبتا پولدار و سرشناس تصمیم بگیره طلبه بشه برا خودش حکایت ها داره ............. اینحا از روزهای زندگی ام مینویسم..... بنای اینجا بر تایید کامنت ها هست اما قانون اصلی اینه که من هر کامنتی رو صلاح بدونم تایید میکنم. پس همیشه احتمالش هست که کامنتی عمومی نشه و فقط خودم بخونم.

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب

۶۱ مطلب با موضوع «روزانه» ثبت شده است

اتل متل

دوشنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۶، ۰۷:۱۹ ب.ظ

اتل متل توتوله

گاو حسن چجوره

 نه شیر داره نه پستون

شیرشو ببر هندستون

اقا ببخشید گاوی که پستان نداره چطور شیر میده ؟

این سوال ازبچگی برام مطرح بوده. ( جدی میگم )

هر وقت بازی میکردیم من با این قسمت شعر دوچار تناقض میشدم.

اما فعلا و در شرایط فعلی انگار کم کم دارم معنی این جمله رو میفهمم.

پ ن : دارم فکر میکنم که مادرها چقدرررررررر زیاد برا بچه هاشون زحمت میکشن. تازه میفهمم که مادر چکارها که برا فرزندش نکرده.

 مادر عزیزم دستتو میبوسم. قهرمان زندگیم. فدات.

  • *حاج آقا*

اللهم العن اعداء ال محمد

شنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۶، ۰۷:۰۳ ب.ظ

عاقبت خاک گل کوزه گران خواهی شد. حواست باشه که فقط عمل صالحه که باقی میمونه. اماده بشیم برای ظهور حضرت حجت بن الحسن علیه السلام.

ما که لیاقت نداریم بلکه خودشون نظر لطفی بفرمایند.

امین.

ان روزها عجیب به یاد ظهور حضرت هستم. اللهم ارزقنا رویته و نصرته و دعائه بحق محمد و اله الطاهرین.

  • *حاج آقا*

تنگ

جمعه, ۲۲ دی ۱۳۹۶، ۰۱:۱۵ ب.ظ

خدا توفیق بده که بر بی ثمری لحظه های عمر افسوس نخورم

خیلی دلم تنگ شده.

برای بزرگان و خوبانی که در حوزه بودند

برای ایت الله بهجت

برای جلسات اخلاقی قدیم.

برای توفیقاتی که با نادانی و کم توجهی از دستمون رفت.

برای لحظاتی که میشد بنده خوبی برای خدا باشیم و نبودیم.

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا.

  • *حاج آقا*

؟؟؟کدامیک

يكشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۶، ۰۷:۰۶ ب.ظ

سروش یا بله ؟ مساله این است

بین این دو اپلیکیشن مردد هستم و نمیدونم کدوم رو انتخاب کنم.

اینجــــــا هم یه نوشته جالب.

  • *حاج آقا*

یک خاطره قدیمی

پنجشنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۶، ۰۸:۳۳ ق.ظ

یه اقا و خانم بودن که اقاشون این خاطره رو برام گفته بود .

میگفت وقتی من شبها میامدم خونه خانومم گوشی تلفن بدست داشت تلفن حرف میزد. ساعتها میگذشت اما خانم انگار نه انگار که من اومدم خونه به فعالیت تلفنی خودش ادامه میداد. یه شب با اون  شرط کردم که دیگه هیچ وقت حق نداری وقتی من خونه هستم  - مخصوصا شبها - با تلفن حرف بزنی. 

مردی که 2فقط  یا 3 ساعت خونه هست چی میبینه ؟ خانومش مدام جلوش راه میره و داره با تلفن حرف میزنه. اینها زنهای احمقی هستند که شعورشون نمیرسه.

این اقا میگفت که وقتی من این شرط رو گذاشتم خانومم قبول کرد اما باز همون اش بودو همون کاسه. وقتی هم بهش میگفتم چرا وقتی من خونه هستم اینقدر با تلفن حرف میزنی میگفت : من زنگ نزدم اونا زنگ زدن.

خانم فکرمیکرد من فقط بخاطر پول تلفن دارم اینو میگم. اما نمیفهمید که مساله فقط مساله پول تلفن نیست. مساله یه شعور مخصوص هست که هر زنی باید داشته باشه تا بدونه که ... .

فکر کنم شما خواننده باهوش دیگه کل مطلب رو متوجه شدین و دیگه لازم نیست من زحمت نوشتن به خودم بدم. امیدوارم که شما جزو این دسته نباشید.

  • *حاج آقا*

کدام پیام رسان ؟

سه شنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۶، ۰۷:۲۶ ب.ظ

سوال این روزهای مردم :

بجای تلگرام از چی استفاده کنیم ؟ 

نظر شما چیه ؟

منم سه تا گزینه دارم که خواهم گفت. نظراتتون رو کامنت بگذارید. با تشکر.

  • *حاج آقا*

چند دسته مرد

جمعه, ۱ دی ۱۳۹۶، ۰۷:۴۵ ب.ظ

اول : مردهایی که هیچ وقت دست خالی نمیان خونه و کمترین چیزی که همراهشون هست یا لبخند زیباست که هدیه به خانمشون میکنن.

دوم : مردهایی که ممکنه اول کار لبخند نزنن اما بعد از اینکه لباسشون رو عوض کردن یادشون میاد که باید باید لبخند بزنن.

سوم : مردهایی که بعد نیم ساعت که رسیدن خونه یادشون میاد که دست خالی هستند و حتی یه لبخند و یه احوالپرسی ساده هم نکردند. اما دیگه حاضر نیستند جبران کنند و بیخیال همه چی میشن.

چهارم : مردهایی که همیشه یادشون میره دست پر بیان خونه و هیچ وقت هم نباید ازشون انتظار داشته باشید که حالتون رو بپرسن و بهتون لبخند بزنن.

یه دسته ای هم هستند که بهشون میگن دسته پنجم. مثل همون ستون پنجم که باید همیشه ازشون ترسید.

  • *حاج آقا*

زلزله

پنجشنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۶، ۰۹:۴۰ ق.ظ

یاد ان هشدار زلزله بخیر +++

  • *حاج آقا*

صبحگاه استثنایی

سه شنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۶، ۰۶:۵۶ ب.ظ

گویا باز اوضاع دولت درهم برهم شد و انتقادات مردم زیاد شد بعضی دولتی ها هم برای رد گم کردن زدن به کوچه ی :  میخواستن اینترنت مردم رو قطع کنن نزاشتیم. میخواستن سایتها رو فیلتر کنن اجازه ندادیم و این حرفا. منم اخرش میگم : قل اعوذ برب الفلق من شر ما خلق .

یه پیرمرد کم سواد صبح اومده نماز جماعت. نماز تمام شده و یکی یکی مردم رفتن اما این اقا که حالا به شلوار کردی هم تو مسجد هست چسبیده به بخاری. من فکرکردم سردش شده. اما همین که از سر سجاده بلند شدم اومد جلو و گفت میشه استخاره برام بگیری ؟ راستش خودم عجله زیادی داشتم. راهم دور بود و باید فورا میرفتم سر کلاس. اخه تا از مسجد برم خونه و از خونه برم مدرسه طول میکشه. اما گفتم اول کار این بنده خدا رو انجام بدم فوقش اینه که امروز صبحانه نمیخوریم.

به هر حال براش استخاره کردم و همون طور که حدس میزدم بعد استخاره هم کلی سوال داشت.

اول براش استخاره با تسبیح کردم. بعد گفت میشه یبار هم با  قران استخاره کنی ؟ با قران هم استخاره کردم. اما سوالاتش از این قرار بود :

اگر دو نفر برن محضر عقد کنن بعدا خود داماد باید بره شناسنامه رو بگیره یا به کس دیگه هم میدن ؟

اگر دو نفر قبل از عقد محضری یه نفر عقدشون بخونه بعد تو محضر هم بخونن چی میشه ؟

اگر قبل عقد محضری یه نفر براشون عقد بخونه بعدش اونا که سند ندارن چی میشه ؟

اگر یه نفر بیرون محضر عقد بخونه و بعد اینا زن و شوهر بشن چی میشه ؟

هر سوالی رو هم باید 5 - 6 بار توضیح میدادم. اخرش هم طرف متوجه نمیشد.

خلاصه اینکه امیدوارم خدا به برکت این پیرمرد منو ببخشه و بیامرزه. خدایا تو میدونی که من اونقدری که مردم فکر میکنن خوب نیستم .اما تو بزرگی کن و ابروی منو جلو اونا نگه دارو منو ببخش و بیامرز/ ای خدای رحیم و مهربان. صل علی محمد و اله

  • *حاج آقا*

یک خانواده خاص

يكشنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۴۶ ب.ظ

باباشون خیلی منزوی و گوشه گیر بود. من باباشون رو دیده بودم. میرفت تو یه اتاق و ساعت ها قران میخوند و تو عالم خودش بود. وقتی خونه شون مهمون میومد انگار که خودش جزو مهمونا هست . یه گوشه مینشست و به باقی مهمونا نگاه میکرد ببینه اونها چی میگن. بعد هم میرفت برا کمک تو اشپزخونه و یا نهایتا با بچه ها بازی میکرد. اما سختش بود تو جمع بزرگتر ها باشه. البته خودشون بزرگ بزرگترها بودند. اما اخلاقش اینجوری بود. 

  • *حاج آقا*