روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن

روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن

روزهای عاشقی یک طلبه

بسم الله الرحمن الرحیم طلبه شدم ، نه به اجبار و نه به طمع ، به عشق و علاقه ، و با توکل بر خدای متعال قدم در این راه گذاشتم. .............. محور طلبگی جز عشق چیزی نیست ............... عشق به دو چیز : عشق به خدا و عشق به خدمت ....................... عاشق بودن باعث میشه که ادم کارهای عجیبی کنه ، و اتفاقات خاصی رقم بخوره. ................. این که یه نفر از یه خانواده ی نسبتا پولدار و سرشناس تصمیم بگیره طلبه بشه برا خودش حکایت ها داره ............. اینحا از روزهای زندگی ام مینویسم..... بنای اینجا بر تایید کامنت ها هست اما قانون اصلی اینه که من هر کامنتی رو صلاح بدونم تایید میکنم. پس همیشه احتمالش هست که کامنتی عمومی نشه و فقط خودم بخونم.

۴۶ مطلب با موضوع «روزانه» ثبت شده است

تجربه هایی که هیچ کجا نوشته نشده

شنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۰۳ ب.ظ

خانمهای بد اخلاق مشخصات خاصی دارند. دیر از خواب بیدار میشوند. کارهای خانه شان همیشه روی زمین هست. کمتر میخندند. اخمی در چهره دارند. از بودن در جمع خانواده لذت انچنانی نمیبرند. و اگر در سر سفره باشند حتما اول به فکر خودشان هستند تا دیگران.

در بسیری موارد دچار توهم هستند.

و اعتماد به نفس مناسبی ندارند. انگار حس میکنند کسی میخاد بهشون حمله کنه و زود گارد میگیرند. صبر و حوصله هم که حرفشو نزن.

اگر پزشک بودم حتما دنبال دارویی برای خوش اخلاق کردن مردم میگشتم.

چقدر خانواده ها بخاطر اخلاق از بین میروند. مرد اگر بد اخلاق باشد چه بسا زن خانواده یا بچه ها تحمل کنند اما اگر مادر خانواده بد خلق شد کسی نمیتونه اونو تحمل کنه. از زن خانه خیلی خیلی بیشتر انتظار اخلاق خوب هست تا مرد خانواده . بچه ها ادب نسبت به بزرگتر را از مادر یاد میگیرند. اطاعت از پدر را از مادر یاد میگیرند. اگر مادر از پدر اطاعت نکند بچه هم از پدر حرف شنوی نخواهد داشت.

خانمهایی که علاقه ای به مطالعه و یا کار ندارند معمولا افراد بد اخلاقی هستند. اما خانمهایی که یا اهل کار هستند --- حالا فرق نداره کار بیرون خانه یا داخل خانه --- و یا خانمهایی که اهل مطالعه و کتاب هستند خوش اخلاق ترند تا خانمهایی که سرشان فقط به خوردن و خوابیدن گرمه.

این مطالب تو هیچ کتابی نوشته نشده و صرفا تجربه های شخصی هست . کلیت هم نداره. اره بعضی ها هم استثنا هستند.

حکایت جالب و واقعی را اینجا ببینید. خانمی که خواب های عجیب و جالبی دیده. +++

  • *حاج آقا*

شد یا نشد ؟

سه شنبه, ۹ آبان ۱۳۹۶، ۰۳:۵۴ ب.ظ

رفتم مکانیکی

طرف انگار که دنیا رو بهش داده باشن شروع میکنه به حرف زدن. انگار که یه دنیا حرف تو دل این اقا هست.

تند تند و تند حرف میزنه. از اختلافی که با یکی از مسئولین اداری پیدا کرده و همچنین استشهاد محلی که انجام داده صحبت میکنه.

بعد میگه که : حاج اقا نمیدونم تهمته یا غیبت یا هر چی اما این اقای ایکس خیلی فلانه.

این اقای فلانی هم بیساره .

خلاصه هی ادما رو ردیف میکنه و منم هیچ کدوم رو نمیشناسم و هیچی نمیگم تا بلکه حرفاش ته بکشه. یکی دو بار هم حرف تو حرف اوردم اما لامصب ول کن قضیه نبود.

کم کم کارم تموم میشه و میخوام راه بیفتم که میگه حاج اقا اینایی که گفتم غیبت بود ؟

میگم : من که اصلا اینا رو نمیشناختم.

یه فکری میکنه و میگه اقای فلانی رو که میشناختی. مگه نه ؟

میگم اره میشناسم اما اون حرف تو غیبت نبود. بعدشم شاید بنده خدا کار خوبی کرده شما فکر میکنی کارش بد بوده. من که نمیتونم یه طرفه همه حرفای شما رو قبول کنم. اونم میگه خب اره . نمیشه . اما بالاخره خواستم تو جریانش باشی.

میخوام باز راه بیفتم که دوباره میگه : حاج اقا ببین بیا اصلا پول نده . جان من این پولی که دادی پس بگیر. خیلی حاج اقای خوبی هستی.

میگم نمیشه عزیز من .

تو زحمت کشیدی کار کردی. بعدشم من کجام خوبه.

اون باز خوشحااااااااااااااال تر میشه و میگه دستت درد نکنه حاج اقا. یبار دیگه که اومدی اینورا برات تعریف میکنم که چرا فلانی فلان جور شد.

پ ن : استقبال محشر از اقای رییس جمهور+

  • *حاج آقا*

چند مهمان خاص

جمعه, ۲۸ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۳۸ ب.ظ

نمیدانم بنویسم یا نه

تجربه های جالبی بود که تا حالا از کسی نشنیده بودم. شاید نوشتنش باعث سوء برداشت بشه اما حیفم میاد این ماجرا رو تعریف نکنم.

چند روز قبل بود که 4 تا اقای تقریبا نا اشنا زنگ زدند که ما داریم از کرمان میریم شمال ختم فلان اقا و میخواهیم شب منزل شما بمانیم. البته یکی از اینها در همین حد که من رفته بودم منطقه اونها برای تبلیغ با من اشنا بود و شماره منو تو ایام تبلیغی گرفته بود. یه نفر دیگه هم در حد یک اشنایی خیلی مختصر با من اشنا بود. اما دو نفر دیگه کلا غریبه بودند.

  • *حاج آقا*

تسلیم

يكشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۵۱ ب.ظ

بله بله بله

تخم نبود

مرغ بود.

من تسلیمم

  • *حاج آقا*

تخم محبت

شنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۲۹ ق.ظ

همون دختره با پدرش اومده مسجد. اما از باباش جدا شد و اومد کنار من ایستاد. من امام جماعت نبودم. توی صف جماعت بودم. قد قامت الصلات رو گفتند و این داشت همین طور با من حرف میزد. صداش هم اینقدر یواش و نازک هست که به سختی متوجه میشم  چی میگه .

بهش میگم بیا مهرتو بزار کنار دست من نماز بخون. میگه باشه. همین که الله اکبر رو میگه مستقیما میره رکوع و سجده و نماز رو تمام میکنه و میدوه میره دنبال بازی.

همین که سلام نماز رو دادم دوباره سر و کله اش پیدا میشه. ما شا لله دختر پر حرفی هم هست. دلم میخواد بگیرمش تو بغل و بچلونمش. سر جمع 15 کیلو هم نمیشه.

خلاصه تو مسجد کلا دور و بر من میپلکه. خیلی دوست داره باهاش حرف بزنم. بهش گفتم این استکان رو ببر تو ابدار خونه. اینقدر خوشحال شد که حد نداشت.

یکی از خوانندگان قشنگ نوشته بود که : بچه تخم محبته.

  • *حاج آقا*

با دوستان نشسته بودیم و

پنجشنبه, ۲۰ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۵۹ ق.ظ

با دوستان مشغول صحبت هستیم.

حرف از زودرنجی رنها بود. هر کسی خاطره یا شنیده ای از زودرنجی خانمها داشت و برای دیگران نقل میکرد.

یکی از دوستان خیلی قشنگ گفت که :

بعضی خانمها زود رنج نیستند بلکه خود رنج هستند.

این جمله جالب چند ثانیه ای جمع رو ساکت کرد و همه به فکر فرو رفتند. بله بعضی خانمها خود رنج هستند و اصلا معلوم نیست این همه کم ظرفیتی و نازک نارنجی بودن از کجا ی این بشر سرچشمه میگیره.

پ ن : من احساس میکنم گاهی خانمها غـم پسند هستند. همیشه دوست دارند بهانه ای برای اینکه خود را مظلوم نشان بدهند داشته باشند. همیشه خود را مورد ظلم و ستم میبینند. همیشه دنبال بهانه ای برای غمگین بودن دارند. حرفهای منفی از اونها سرازیر هست و گاهی کمترین واقعه ای رو اونقدر بزرگ و مهم و تلخ نشان میدهند که خودشون هم بعدا تعجب میکنند که چرا بخاطر همچین مساله ای اینقدر جر و بحث بپا کردند.

بر خلاف این دسته خانمهایی هستند که معمولا سر حال و شاداب و با نشاط هستند. همیشه  لبخند دارند و از کنار مشکلات به راحتی عبور میکنند .

پ ن : اگر چه پدر تاج سر است   ... ولی سلطان غم هم مادر است.

این جمله جالب دیگری بود که امروز پشت یه نیسان وانت دیدم.

برخورد پلیس با یک خانم+

  • *حاج آقا*

حاجی ناپدید میشود

چهارشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۵۶ ق.ظ

مسجد خیات بزرگی داره .

از در مسجد که میام بیرون و وارد خیابان بشم تا اولین پیچی که دیده میشه حدود 50 متر فاصله هست. وقتی اون پیچ رو رد کنم دیگه کم کم در مسجد ناپدید میشه.

این شبها وقتی از مسجد میام بیرون همون دختری که قبلا براتون گفته بودم هم با چند قدم فاصله از مسجد میاد بیرون . بعد صبر میکنه تا من از اون پیچ رد بشم. اونوقت از دور داد میزنه حاج اقااااااااااااااا

من هم بر میگردم ببینم چی میگه .

همین که بر میگردم اون داد میزنه خاحافظظظظظظظ

منم براش دست تکون میدم و میرم. اون هم صبر میکنه تا من کاملا ناپدید بشه و میره خونه شون.

پ ن : این دخمل خوشکل دیشب تو مسجد اذیت میکرد و با اون میکروفن یقه ای هی ور میرفت. یکی اومد اونو از دستش گرفت. اما من ناراحت شدم. بااینکه اون بنده خدا هم حق داشت.

این بچه اینقدر تو مسجد و کوچه تنهایی میچرخه من همش میترسم کسی بلایی سرش بیاره. چرا پدر و مادرش توجه ندارن ؟

لینک جالب +

  • *حاج آقا*

جهالتی در پردیسان قم

دوشنبه, ۱۰ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۳۵ ق.ظ

امسال برای روز عاشورا خودم رو رسوندم پردیسان. ( پردیسان قسمتی از شهر قم هست)

روز عاشورا بود

روز ماتم و عزا. منطقه ای که مسئول فرهنگی انجا میگفت میخواهیم اینجا رو مدینه فاضله کنیم. شعار قشنگی که به هیچ وجه با انچه که دیدم همخوانی نداشت. 

چشمتان روز بد نبیند اینقدر منظره های زشت دیدم که ارزو کردم ای کاش در همان کوره دهات ها مانده بودم. شاید هیچ عاشورایی اینقدربه من سخت نگذشت.

  • *حاج آقا*

درباره مشاوره

جمعه, ۷ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۱۴ ق.ظ

با اینکه از دیدن کامنت های دوستان خوشحال میشم حتی اگر مخالف هم باشه اما نمیدونم چرا بعضی از کامنتهای پست قبل اینقدر حس و حال بدی داشت. اینقدر بوی نخوت و غرور میداد که وقتی تا نصفه خوندمش دیگه نتونستم تا ته ادامه بدم و تایید هم نکردم.

  • *حاج آقا*

مشاوره عجیب

پنجشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۲۱ ق.ظ

یکی مراجعه میکنه که خانم من منزوی و تنهایی پسنده. در عین حال هم شاخ و شونه میکشه و هم دوست داره مستقل باشه.

 برای اینکه مطمئن بشم حرفاش درسته یا نه میپرسم خانومت مثلا چکار میکنه که میگیمستقله ؟

 میگه خانومم وقتی میوه میخرم یکی دو تا از میوه ها رو میبره میزاره تو کمد لباسی خودش. یا مثلا اگر یه بسته شکلات برامون بیارن فوری تقسیم میکنه و میگه این 5 تا برا من اون 5 تا هم برا فلانی و ... . بعد هم میگه زود بخوریدش - تا فردا مثلا بخوریدش -  که اگه نخوردین من میخورمش.

برا تنها پسند بودنش هم میگه مثلا وقتی من میخابم اون دوست داره بیدار باشه. نمیتونه به هیچ وجه یه جمع رو همراهی کنه . مثلا نمی تونه همراه من بخوابه. باید من اول برم بخوابم. بچه ها و دیگران هم برن بخوابن اونوقت ایشون بره بخوابه. و یااینکه اول ایشون بخوابن بعد ما بریم بخوابیم.

حالا ما با ایشون چکار کنیم ؟ چه خاکی به سر کنیم ؟

راستش من با همچین چیز عجیبی مواجه نشدم و به نظرم یا باید بره روانشناس و با قرص و دارو خوب بشه و یا اصلا اخلاقش عوض نمیشه.

به تجربه میگم :  اینطور رفتارها یه جورایی وراثتی هست و اگر مثلا پدر و مادر این هم مورد وارسی قرار بگیرند میبینید همه مینطورن. ایشون هم بر اساس سوالات من همینطور بود. باباش مادرش و برادرش همینطورن.

این طور زنها چون منزوی هستند و ازارشون به کسی نمیرسه از دور خیلی ادمهای خوبی به نظر میان اما وقتی بهشون نزدیک میشین میبینید که خیلی حوصله سر بر هستند  و ده دقیقه با اونها بودن به اندازه یه ساعت ادم رو کلافه میکنه.

بیچاره اون مردی که باید بااین زن بسوزه و بسازه .

  • *حاج آقا*