روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / اینجا : دانشگاه کوچک من

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / اینجا : دانشگاه کوچک من

روزهای عاشقی یک طلبه

بسم الله الرحمن الرحیم طلبه شدم ، نه به اجبار و نه به طمع ، به عشق و علاقه ، و با توکل بر خدای متعال قدم در این راه گذاشتم. .............. محور طلبگی جز عشق چیزی نیست ............... عشق به دو چیز : عشق به خدا و عشق به خدمت ....................... عاشق بودن باعث میشه که ادم کارهای عجیبی کنه ، و اتفاقات خاصی رقم بخوره. ................. این که یه نفر از یه خانواده ی نسبتا پولدار و سرشناس تصمیم بگیره طلبه بشه برا خودش حکایت ها داره ............. اینحا از روزهای زندگی ام مینویسم..... بنای اینجا بر تایید کامنت ها هست اما قانون اصلی اینه که من هر کامنتی رو صلاح بدونم تایید میکنم. پس همیشه احتمالش هست که کامنتی عمومی نشه و فقط خودم بخونم.

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب

۶ مطلب با موضوع «صندلی داغ» ثبت شده است

یکی از خواننده ها مشورت میخوان . به فکرم رسید که از صندلی داغ استفاده کنیم وهمه با هم کمکشون کنیم.

شرح حال از زبان خودشون :

من در اواسط دهه سوم زندگی ام ازدواج کردم. ادم چشم و گوش بسته ای بودم . تصورم از زن یک موجود لطیف و مهربان بود که کدبانوی خوبی هست در خانه. فکر میکردم میشه در کنارش لحظات بسیار بسیار خوبی گذراند و تنهایی رو حس نکرد. بعد از یک سال که تصمیم به ازدواج گرفتم و علی رغم میل پدرم که فکر میکرد من بچه هستم و هنوز روی پای خودم نیستم بالاخره دختری که به گفته اطرافیان مناسب بود پیدا شد و بعد از دو سه جلسه گفتگو به تفاهم رسیدیم و با یک عروسی و مجلس معمولی قدم به وادی زندگی مشترک گذاشتم. یه دختر دبیرستانی که حالا کم کم پشت کنکوری میشد در کنار خودم میدیدم.  دختر خانم ، هم دنیا ندیده بود و چشم و گوش بسته به معنای واقعی کلمه.  من هم از این مساله با خبر بودم اما فکر میکردم زمینه رشد رو داره و همین طور که سنش بیشتر میشه با زندگی هم اشنا میشه.

۱۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۷ ، ۲۲:۳۲
*حاج آقا*

تشکر از خانم الهه که افتخار دادند و ما رو از تجربیات خوبشون بهره مند میکنند.

............

وقتی بیست سالم بودم با یه اقایی که کارمند بود و خانواده نسبتا خوبی داشت ازدواج کردم. اوایلش همه چی خوب بود ولی کم کم رفتاراش اذیتم میکرد بدبینی شدیدی نسبت به من و همه ی ادمایی که باهاشون در ارتباط بودیم داشت.یعنی کم کم خودشو نشون داشت.
تا جایی که دوسال بعد از ازدواجمون که هشت ماهه باردار بودم و از در اومد تو شروع کرد داد و بیداد که فلانی که از دوستاش بود گفته به خانومت سلام برسون.

۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۱۶ آذر ۹۶ ، ۱۸:۲۹
*حاج آقا*

تشکر از خانم عسل گرامی که خوانندگان رو از تجربه های خودشون بهره مند میکنند.

سلام
عسل هستم، 28 ساله و دانشجوی فوق لیسانس.
دو سال هست که با یه مرد متاهل دوست هستم. البته اول که باهم اشنا شدیم نمی دونستم که متاهله اما بعد از یه سال فهمیدم و اینقدر وابسته بهش شدم که نتونستم ازش دل بکنم.
الان یه صیغه محرمیت خوندیم که گناه نکنیم. منتظر هستم که همسر اول ش رو طلاق بده و بیاد بامن ازداوج کنه. یه بچه از زن اولش داره که پیش مامان اش می ذاریم اش.
قصد تعریف از خودم رو ندارم ولی خیلی از نظر اخلاق و اندام و چهره از زن اول اش بهترم. زن اول اش یه زن شهرستانی ست که اصلا به کلاس شوهر من نمی خوره.

.....

لطفا سوال هاتون رو شماره بذارین ک بتونم راحت تر جواب بدم.
این توضیح رو هم اضافه کنم که قبل از اشنایی با همسرم با کسی دوستی نداشتم و دختر بودم.
الان خانواده ام در جریان اشنایی با همسرم هستند اما نمی دونن که یواشکی باهم محرم شدیم.
اصلا و تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم زن دوم اش بشم و شرط من و خانواده ام طلاق زن اولی اش هست.
۵۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۲۹ آبان ۹۶ ، ۱۶:۱۳
*حاج آقا*

تشکر فراوان از خانم بزرگواری که افتخار دادن از تجربیات خوب زندگیشون بهره مند بشیم. :

سیما هستم ٢٨ ساله_ فوق لیسانس کشاورزى _چادرى نیستم ولى حجابم رو سعى کردم رعایت کنم
همسر دوم یه اقاى ٤٠ ساله هستم سه ساله عروسى کردیم و یه بچه یه ساله داریم
یه سال هم عقد بودیم قبل عروسى
همسرم قبل من با دخترعموى خودش ازدواج کرده بود و خانواده ازش خواسته بودن اینکار رو بکنه چون پدر و مادر این خانم فوت کرده بودن
علاقه اى به هم نداشتن به وجود هم نیومده نزدیک ٨ ساله با اون خانم ازدواج کرده
خانواده ى هیچکدوممون راضى نبودن فقط مادر داماد از اول راضى بود
ولى ایشون منو قانع کرد و من ازش خوشم اومد بعد که من راضى شدم خانواده ى خودم هم راضى شدن
راضى و خوشحال هم هستم در زندگى _ همسر اول هم راضى تر هست که شوهر زیاد سراغش نره ایشون از همه براى ازدواج همسرش راضى تر بود
هر سوالى دوستان داشتن هم میام همینجا جواب میدم که حاج اقا تایید کنن

............

لطفا در صورت داشتن سوالات متعدد شماره بزنید تا جوابتون در لابلای سوالات گم نشه.

۴۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۲۶ آبان ۹۶ ، ۱۰:۵۵
*حاج آقا*

من 24 سالم هست و یک ماه دیگه میشه دوسال که چادری شدم.نه خواب دیدم و نه نظر کرده هستم.فقط یکسری اتفاقات ساده افتاد که باعث شد مثل تیکه های پازل راه من تکمیل بشه.
وقتی بعد از پنج سال از اموزشگاه موسیقی و ادم هاش دل کندم و اومدم بیرون,خسته و تنها بودم.مشکلاتی هم داشتم که باعث میشد فکر کنم خدا اصلا منو نمیبینه تا کاری کنه برام.تصمیم گرفتم نماز بخونم تا بلکه اینجوری خدا صدام بشنوه اما اصلا وضو گرفتن و نماز خوندن بلد نبودم,یادم رفته بود.اون نماز خیلی حال غریبی داشتم و بعدش پر بودم از ارامش.و ارامش بعد از نماز باعث شد گاهی نماز بخونم.مدتی بعد یکی از اشنایان یهویی برام یک چادر نماز از کربلا سوغات اورد.
چندماه گذشت و غواص های دست بسته اومدن و من اون موقع فهمیدم شهید یعنی چی...ازخودگذشتگی یعنی چی...چیزی هم که برام جالب بود تاکید همه شهدا توی وصیت نامه هاشون به حجاب بود.خیلی خجالت کشیدم که ما درمقابل چیکار کردیم؟حتی به وصیتشون هم عمل نکردیم.
مدتی گذشت و نیمه شعبان اومد..اونجا خجالت کشیدم که چرا من هیچی درباره دینم و امام زمانم نمیدونم...و باعث شد که مصمم بشم و برم دنبال سوال هام و فقط یک مسلمون شناسنامه ای نباشم.هنوز خیلی چیزا رو نمیدونم...خیلی راه در پیش دارم

۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۵۰
*حاج آقا*

تشکر فراوان از خانم زیبا که افتخار دادند از تجربیاتشون استفاده کنیم.

به نظرم انتقال تجارب خیلی میتونه برامون مفید باشه.

ان شا الله خوانندگان گرامی هم نهایت استفاده از تجربه های این خواهر گرامی رو ببرند و البته به این خانم بزرگواری که زحمت کشیدند و وقتشون رو در اختیار ما قرار دادند نهایت احترام رو بزارند.

خانم زیبای گرامی ، در بخش کامنت ها میتونید به سوالات جواب بدین. لطفا هنگام پاسخ گویی ذکر کنید که به چه کسی دارید جواب میدین. 

.......

شوهرم 5سال پیش ورشکست کرد و بعد از براثر حمله قلبی فوت کرد.
من موندم و یه دختر و کلی بدهی.
چون بخاطر ازدواج با خانواده ام مشکل خورده بودم، بعدش هم باهام مشکل داشتیم. فقط یه سال تونستم خونه بابام دوام بیارم و از اونجا اومدم بیرون و خودم خونه اجاره کردم. پدرم هم پیر هست و بچه زیاد داشت.

توی یه سالن ارایشگری کار می کنم (ارایشگاه ندارم ها) و درامدم خیلی سخت کفاف هزینه ها رو می داد. از طرفی مجبور بودم که دخترم رو ساعت های زیادی توی خونه تنها بذارم که می دونین چه کار خطرناکی هست. می ترسیدم که دخترم رو ببرم خونه بابام بذارم که برخی از پسرهای فامیل بهش دست درازی کنن.

این ها همه یه طرف، نگاه های ترحم امیز فامیل و کثیف برخی از مردم طرف دیگه.

تا اینکه با همسرم اشنا شدم. زن اول ش و دو بچه اش توی مشهد زندگی میکنن و ما توی یکی از شهرای نزدیک به مشهد.
هفته ای دو روز برای انجام کاراش میاد اینجا و پیش من می مونه.
هزینه زندگی رو می ده به طوری که فقط صبح ها می رم ارایشگاه.
همین ک یه مرد توی خونه رفت و امد می کنه هرچند کم، باعث شده که نگاه کثیف از بین بره.

زن اولش نمی دونه که من هستم، من هم قول دادم باهاش همکاری کنم که زن اولش نفهمه. تنها شرط اش هم این هست ک بچه دار نشیم که من هم باهاش موافقم.

اگه سوال بیشتری هست در خدمتم.

..............................

بعدا نوشت:

تشکر از خانم زیبا و همه عزیزانی که در صندلی داغ مشارکت داشتند .

برای خود من نکات بسیار مفیدی داشت.

تاثیر گذاری صندلی داغ به این خاطر هست که شما با یک شخصیت زنده و واقعی رودررو حرف میزنید و مثل کتاب و مقاله و داستان و رمان موجودی خیالی و وهمی نیست و همین باعث میشه مساله بهتر لمس بشه. برا خود شرکت کننده ها هم خیلی مفید خواهد بود چون جرات پیدا میکنند از زندگیشون بگن و از نظرات دیگران بهره مند و نوع نگاه انها مطلع بشوند.

اما نظر من در باره این مساله :

۵۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۳ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۴۷
*حاج آقا*