روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / اینجا : دانشگاه کوچک من

روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / اینجا : دانشگاه کوچک من

روزهای عاشقی یک طلبه

بسم الله الرحمن الرحیم طلبه شدم ، نه به اجبار و نه به طمع ، به عشق و علاقه ، و با توکل بر خدای متعال قدم در این راه گذاشتم. .............. محور طلبگی جز عشق چیزی نیست ............... عشق به دو چیز : عشق به خدا و عشق به خدمت ....................... عاشق بودن باعث میشه که ادم کارهای عجیبی کنه ، و اتفاقات خاصی رقم بخوره. ................. این که یه نفر از یه خانواده ی نسبتا پولدار و سرشناس تصمیم بگیره طلبه بشه برا خودش حکایت ها داره ............. اینحا از روزهای زندگی ام مینویسم..... بنای اینجا بر تایید کامنت ها هست اما قانون اصلی اینه که من هر کامنتی رو صلاح بدونم تایید میکنم. پس همیشه احتمالش هست که کامنتی عمومی نشه و فقط خودم بخونم.

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب

یک خانواده خاص

يكشنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۴۶ ب.ظ

باباشون خیلی منزوی و گوشه گیر بود. من باباشون رو دیده بودم. میرفت تو یه اتاق و ساعت ها قران میخوند و تو عالم خودش بود. وقتی خونه شون مهمون میومد انگار که خودش جزو مهمونا هست . یه گوشه مینشست و به باقی مهمونا نگاه میکرد ببینه اونها چی میگن. بعد هم میرفت برا کمک تو اشپزخونه و یا نهایتا با بچه ها بازی میکرد. اما سختش بود تو جمع بزرگتر ها باشه. البته خودشون بزرگ بزرگترها بودند. اما اخلاقش اینجوری بود. 

پسرشون هم بااینکه حدود 30 سال داشت اینطوری رفتار میکرد. مادرشون میگفت پسر من دوست و رفیق نداره. چند بار میخواستم بگم اخه این مشکل رو باید دو خود شما پدر و مادر جستجو کرد نه در اون پسر. اونم از شما یاد گرفته. پسر تا الان مجرد مونده . خیلی هم پسر خوبیه اما خب نمیشه کمترین کاری رو به عهده اش گذاشت. 

اما دخترشون هم حس میکردم اینطوریه . بااین تفاوت که دختر ازدواج کرده بود. این دختر چون ساکت بود تو مهمونی ها به نظر خیلی وجیه میرسید. چون معمولا ساکت بودن در ابتدا به ادم ابهت میده. اما اگر باهاش زندگی میکردی میفهمیدی که نه ایشون سکوتش از جنس خاصی هست. میگفتند وقتی همه خواب هستند دوست داره بیدار باشه و وقتی همه بیدارن میخوابه. و یا مثلا وقتی شوهرش میاد خونه دوست داره به یه چیزی مشغول باشه مثلا تلویزیون یا تلفن و یا اصلا بره تو یه اتاق قران بخونه و یا ... .

به مادرش میخواستم بگم که پسر شما اگر اهل رفاقت نیست و گرم نمیگیره اما ضررش به کسی نمیرسه اما دختر شما الان همسر یه اقا و شریک زندگی یه نفر هست. شریک زندگی مقامش از رفیق هم بالاتره. اما شما ببین چرا دخترتون نمیتونه رفیق شوهرش باشه ؟ گاهی وقتها دختر بهانه میاورد که من رفتم پیش شوهرم اما اون منو تحویل نگرفته و بامن حرف نزده و ... . اما در بسیاری موارد این مساله بهانه ای از طرف خانم بود. توقع اینکه مرد خانواده وقتی از بیرون میاد خونه و خسته هست امادگی صحبت با شما رو داشته باشه. گفتگوی زن و شوهر وقت مناسب خودش رو داره. اما مرد ناراحت میشه وقتی میبینه که زن میره تو یه اتاق و میخاد دو ساعت قران بخونه. من نمیگم قران نخونه. اما اگه میخاد بخونه بزاره برا وقتی که اقاشون خونه نیست. تلفن ها رو هم بزاره برا همون موقع. 

مطلب پرانتزی : اون قدیما تلفن کم بود. مادرم جلو بابام به هیچ کجا زنگ نمیزد تا وقتی قبض تلفن اومد بابام فکر نکنه همه تلفنا رو مادرم میزده. البته بابام میدونست که هزینه تلفن بخاطر تماسهای مادر هست اما خب مادر این سیاست را داشت که لااقل در ظاهر رعایت کنه. البته این مال قدیما بود. 

به هر جال زن خوب زنی هست که نهایت رفاقت رو با اقاشون داشته باشه. حالا ای رفاقت چطور حاصل میشه ؟ 

با به موقع همراه اون خوابیدن

همراه اون بیدار شدن.

در کارهای زندگی به اون کمک کردن.

روحیات اون رو درک کردن.

حرفهاش از جنس حرفهایی باشه که دل مرد رو به ذوق بیاره و خستگی رو از تنش بیرون کنه .

و ... .

البته مردها هم وظایفی دارند. اما این نوشته موضوعش زنها بود. میدونم حالا کلی هم حرف تو لپاتون گیر کرده که چرا مردها هم ال و بل  هستند ... لطفا یه لیوان اب خنک . آآآآ قربون دستتون.

پ ن : موندم درباره این خانواده ای که گفتم چی بگم. چکار کنم ؟ حس اولیه من اینه که این روحیه نوعی وسواس یا اختلال روانی هست. ( اختلال روانی توهین نیست. صرفا یک بیماری هست که میتونه درمان بشه. ) ایا ما در اینجا روان شناس راست راستکی داریم ؟ 

  • *حاج آقا*

نظرات  (۴)

من که نسبت به این خانواده حس خوبی پیدا کردم مخصوصا پیرمرده احساس میکنم تو عالم خاصی سیر میکنه . اونقدر پر معنویت شده که تعریف و حرفهای دنیایی براش جذابتی نداره برا خودش زندگی میکنه .
:| اتفاقا بنظرم اصلا نرمال نیستند اینها
وقتی والدین مشکل دار باشند این مشکل رو به بچه هاشون هم انتقال میدن.
درجواب رهگذر هم باید گفت: هرچیزی در حد تعادلش خوب هست.
معنویت بالاتر از امام و پیامبر نداریم که اما اونها خودشون رو حبس میکردند؟یا اینکه معاشرت داشتند با مردم؟
اگر هم اینها خیلی معنوی باشند،در دین به صله رحم تاکید شده.پس باید عمل کنند.
در پاسخ به دوستمون درست میگید هرجی حد تعادل خوبه چه بسا کمی دلجویی و احول پرسی ثوابش از هزارتا ذکر بالاتر باشه. ولی در کل کاری به خوبی و بدیش تدارم حس خوب نسبت بهش پیدا کردم پیر مرده بار معنویی برا خودش داره. از این نمونه داشتیم پیرمردی که صد رکعت نماز پشت سر هم میخوند ولی نوههای خودش درست نمیشناخت اینقدر بی اهمیت بود براش .ایشون از سر نوشت بچش گفت و همون شد. یا مرده تو بیداری دیده بود .یک روز میخواسته بره نماز جماعت لنگ حورابش گم میکنه یه کم میگرده دیده داره دیرش میشه گفته بی خیالش از نمازم جا می مونم این کار شیطانه و.. میره مسجدنماز وسط نماز از عالم غیب حورابش بهش داده بودن . تو سرمای زمستون یخ میشکست تا غسل و نمازش انجام بده
از حق نگذریم همیشه دوست دارید خانمها کوتاه بیان مهربونی کنن به وظایفشان عمل کنن همراه باشن
گرچه با نوشتن پارگراف خواستید مثلا بعله به اصطلاح ماس مالیزیشن کنید اما این روح تو خیلی از مطالبی که راجع ب خانما مینویسید هست
اینکه خانما یه پله پایین تر

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.