روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / اینجا : دانشگاه کوچک من

روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / اینجا : دانشگاه کوچک من

روزهای عاشقی یک طلبه

بسم الله الرحمن الرحیم طلبه شدم ، نه به اجبار و نه به طمع ، به عشق و علاقه ، و با توکل بر خدای متعال قدم در این راه گذاشتم. .............. محور طلبگی جز عشق چیزی نیست ............... عشق به دو چیز : عشق به خدا و عشق به خدمت ....................... عاشق بودن باعث میشه که ادم کارهای عجیبی کنه ، و اتفاقات خاصی رقم بخوره. ................. این که یه نفر از یه خانواده ی نسبتا پولدار و سرشناس تصمیم بگیره طلبه بشه برا خودش حکایت ها داره ............. اینحا از روزهای زندگی ام مینویسم..... بنای اینجا بر تایید کامنت ها هست اما قانون اصلی اینه که من هر کامنتی رو صلاح بدونم تایید میکنم. پس همیشه احتمالش هست که کامنتی عمومی نشه و فقط خودم بخونم.

محبوب ترین مطالب

همه گرفتاری های یک حاج اقا

يكشنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۲۴ ب.ظ

ترمینال بودم.

اوضاع حجاب مناسب نبود. من نشستم یه گوشه و مشغول مطالعه شدم. گاهی هم سرم رو بلند میکردم و ساعت رو نگاه میکردم و یا تابلوها رو میخوندم.

حس میکردم بعضی ها تو نخ من هستند. دوست دارند نگاهم به یه خانم بیفته و بعد با خودشون بگن : بیا اینم اخوند مملکت. دیدی اینا خودشون فلان و بهمان هستند. دیدی گفتم. دیدی. دیدی....دیدی چکار کرد.

توجیهی برای دوری خودشون از روحانیت. توجیهی برای عمل نکردن به حرفهای حاج اقا. ( یا بهتر بگم حرفهای دین)

خلاصه اینکه کلی کتاب از گوشی موبایلم خوندم. تقریبا درسهای روز بعد رو مرور کردم و از این بابت خوشحال بودم.

بخاطر یه اشتباه ساده ، سه ساعت زود تر اومده بودم ترمینال. چاره ای نبود جز اینکه منتظر وقت حرکت باشم و دیگه ارزش نداشت برگردم خونه.

شارژ موبایلم رسیده بود به 30 درصد. دنبال جایی برای شارژ موبایل بودم. جای خودم رو تغییر دادم اما بعدا از خیر شارژ موبایل گذشتم. اینقدرها شارژ بود تا من به مقصد برسم.

وقتی خواستم جای اولم بشینم دیدم کسی جای من نشسته و کم کم هم جمعیت ترمینال بیشتر شده.

مجبور شدم یه جای دیگه که تراکم جمعیت بیشتری بود بشینم.

تو دلم گفتم خانمهای ترمینال انگار دارن به من میگن حاج اقا تو چرا بی حجاب نیستی؟ کلا سرتو که پوشوندی. دستات هم تا مچ . فقط گردی صورتت پیداست. !!!! فضا داشت منو کلافه میکرد. اصلا دلم نمیخواست تو این فضا بشینم. شاید اگر هوا کمی بهتر بود حتما میرفتم بیرون ترمینال و اونجا مینشستم. خودم رو با چند دور تسبیح و ذکر و ... سرگرم کردم.

برای بار دوم جای خودمو تغییر دادم. اینبار در ردیف جلوی صندلی هایی که روبروی دیوار بود نشستم. خوشبختانه جلوی من نه کسی نشسته بود و  نه کسی عبور میکرد. جز به ندرت.

اما اینجا هم معذب بودم. صدای موسیقی که از مغازه نزدیک فروشگاه بلند بود ازار دهنده بود. نه اینکه فقط صداش بلند بود. بلکه کاملا موسیقی نامناسبی بود.

خوشبختانه نزدیک وقت نماز شد و رفتم نماز خانه مسجد نشستم. نمازخانه ای که قبلا که بهش سر زدم پر بود از جمعیتی که اونجا خوابیده اندو حالا کمی فضا بازتر شده برای نماز.

خوشبختانه بعد از نماز هم وقت حرکت  شد....

سوار اتوبوس بودم. 

درراه قم.

راننده موسیقی زنانه ای رو روشن کرده بود و صداش تا وسطهای اتوبوس میامد.

از اون اقایی که کمک راننده بود و کرایه ها رو از مسافرا جمع میکرد و هی وسط اتوبوس رفت و امد میکرد پرسیدم : شما قمی هستید ؟ گفت اره. تو دلم لجم گرفت. اگر قمی نبود توقعی نداشتم. اما شما که خودت قمی هستید و زیر سایه حضرت معصومه سلام الله علیها و این مسافرهایی که زائر حضرت هستند ... مگه موسقی قحط بود که حالا ترانه با صدای زن گوش میکنی و صداشو به گوش زائر ها میرسونی؟  اونوقت اینها چطور با حضور قلب برن حرم زیارت ؟

احساس میکردم مسافرها هم الان دارن با خودشون میگن بیا  اینم حاج اقا .... صدا موسیقی رو میشنوه اما هیچی به راننده نمیگه. تا حدی هم حق داشتند. اما این فقط وظیفه من نبود. وظیفه همه بود. اما خب وظیفه من بیشتر. این حس دلم رو اتیش میزد و احساس سنگینی خاصی میکردم.

یکی دو دقیقه صبر کردم بلکه خود راننده شرم از لباسم کنه بلکه صداشو کم کنه. اما ظاهرا ایشون هم تصمیم گرفته بود که صدا رو بلند کنه و خودشو به نفهمی بزنه.

اخه تو با خودت نمیگی ابرو ی دین رو میبری؟ اعتقاد مردم رو شل میکنی ؟

به همون اقا که وسط اتبوس رفت و امد میکرد گفتم : شما که قمی هستی و زیر سایه حضرت معصومه بی زحمت صدای موسقی رو ... .

اونم از وسط داد زد عباس!! این سی دی رو کی گذاشته ؟ یه نفر از جلو داد زد من نزاشتم. اونم جواب داد زود خاموشش کن. ... .

حس کردم خیلی ها خوشحال شدند. چند نفر هم ناراحت شدند که بیا باز حاج اقا اومد که ....

دیر وقت بود که رسیدم خونه. خیلی خسته بودم. شام درست حسابی نخورده بودم. اما به بیشتر از شام احتیاج داشتم.

یک راست رفتم سراغ رختخواب.

.

.

.

.

تو خیابون منتظر تاکسی بودم. چند نفر دیگه هم منتظر تاکسی بودند. چند زن بد حجاب. یکی اینطرفم یکی اونطرم ... . خلاصه خودشم نیومد اونجا تو اون جمعیت منتظر تاکسی باشم. کمی رفتم جلو تر منتظر تاکسی.  هر چی تاکسی رد میشد توش خانمهای بد حجاب و ساپورت پوش بودند. با خودم میگفتم نه زشته من سوا این تاکسی ها بشم. صبر میکنم تاکسی خالی بیاد. وقتی هم تاکسی خالی میومد همین که من سوار میشدم یکی دو تا خانم ناجور دیگه هم سوار میشدن. من به راننده میگفتم اقا ببخشید من پیاده میشم. خلاصه اینکه نمیتونستم سوار تاکسی بشم. این قضیه تاکسی رو توی خواب میدیدم. احیانا این خواب بخاطر اتفاقاتی بود که تو ترمینال گذشته بود و الان توی خواب ذهن من داشت اون احساس رو ادامه میداد.

بیدار شدم. عجب خواب خسته کننده ای بود. اما از دیروز تا الان چقدر ماجراها داشتیم و کسی متوجه نشد.

  • *حاج آقا*

نظرات  (۷)

دو روز پیش یکی از اشناها منو شام دعوت کرد بیرون.چشمتون روز بد نبینه
رفتیم یک رستوران خیلی معروف :|
اجرای موزیک زنده و همه مردم دست و کل و جیغ :| اصلا کم مونده بود یکی بلند شه برقصه.
بعدش منم اونجا با چادر
یعنی قشنگ حس میکردم وصله ناجور هستم
خودمم معذب بودم....حس بدی بود.خیلی بد
عرصه داره به روحانیون تنگ میشه.....تبدیل شده اند به تافته جدا بافته.....جامعه به سرعت در حال تغییره.....
  • مامان طهورا
  • معمولا در مورد رفتن به مجالس عروسی تامل میکنم
    سبک سنگین میکنم
    هر جا نمیرم. دیر میرم. با شرایط خاص میرم .. خلاصه یه راهی برای نبودن تو مجلس گناه پیدا میکنم البته طوری که به پیوندهای فامیلی هم ضربه نخوره

    هفته پیش دعوت شدم مراسم عروسی
    اونم وسط ایام فاطمیه
    عروس خانم نوه یک آخوند محترم و پیش نماز یکی از مساجد بزرگ تهران بودن که به تازگی فوت کردن. پدر عروس سپاهی و مومن .
    کلی فکر کردم . بعد با خودم گفتم نفس عروسی که توی ایام فاطمیه گناه نیست. از طرفی خانواده مذکور خانواده ای نیستن که بخوان شان این ایام رو زیر سوال ببرن

    خلاصه با یک سلام به حضرت زهرا رفتم
    وقتی رسیدم با صحنه ای مواجه شدم که خدا میدونه چه حالی شدم
    دیگه نه راه پس داشتم نه راه پیش
    به نشانه اعتراض رفتم آخرین صندلی مجلس نشستم جایی که هیچ جا رو نمیدیدم
    واقعا سخت گذشت

    فقط این سوال مدام تو ذهنم میچرخه که این خانواده چطور به خودشون اجازه دادن همچین مجلسی اونم تو این ایام برگزار کنن؟
    پاسخ:
    اقایی رو میشناس اهل نماز شب و ... . اما بچه هاش مثل خودش نشدند و هرز رفتند. پدر زندگی خودشو داره و بچه ها زندگی خودشون. البته میگم بچه ها فکر نکنید 10 - 20 ساله هستند. نه. پسر و دخترش نزدیک 40 سالشونه. 
    چقد توجهتون و حرفاتون حول و حوش خانم هاست!
    الان به نظر خودتون خیلی هم به وظیفه تون عمل کردین. ولی واقعیت اینه که جامعه ی روحانیت اگر واقعا به وظایفش عمل کرده بود، الان مردم باید روز به روز به دین علاقه مندتر می شدن، مثل زمان پیامبر، نه اینکه هر روز بیشتر و بیشتر از دین زده بشن. صد البته که می فرمایید مگه تقصیر روحانی هاست و مگر وظیفه ی ماست و مگر اونایی که دزدی کردن و اختلاس کردن روحانی بودن. اما به این فکر نمی کنین که تمام اون کسایی که پست و منصبی دارن از فیلترهای همین عمامه به سرها رد شدن و چفیه انداختن و ادعای جان فدایی کردن که الان تو موقعیت اختلاس کردن هستن!!
    تقبل الله از این همه انجام وظیفه.
    کلا قانون وسایل نقلیه عمومی خاموش بودن رادیو و آهنگ است. برای من فرقی نداره چی پخش بشه! باب میلم نباشه خیلی راحت میگم قطع کنن.
    جسارتا چه نیازی هست در آن لحظه وظیفه دیگران را بسنجید اول از همه وظیفه خودتان کاملا روشنه! اون را انجام بدید بقیه پای خودشان!
  • اسما مهربانی
  • نمیگم جامعه گل وبلبل ه
    اما هرچی هست خیلی خوبه
    نمونه اش راهپیمایی دیروز
    مردم فقط به عشق ولی فقط به عشق ولی اومدن وگرنه همه از شرایط ناراضی اند
    انشالله خدا کمک کنه میسازیم جامعه را برای ظهور انشالله

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.