روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن

روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن

روزهای عاشقی یک طلبه

بسم الله الرحمن الرحیم طلبه شدم ، نه به اجبار و نه به طمع ، به عشق و علاقه ، و با توکل بر خدای متعال قدم در این راه گذاشتم. .............. محور طلبگی جز عشق چیزی نیست ............... عشق به دو چیز : عشق به خدا و عشق به خدمت ....................... عاشق بودن باعث میشه که ادم کارهای عجیبی کنه ، و اتفاقات خاصی رقم بخوره. ................. این که یه نفر از یه خانواده ی نسبتا پولدار و سرشناس تصمیم بگیره طلبه بشه برا خودش حکایت ها داره ............. اینحا از روزهای زندگی ام مینویسم..... بنای اینجا بر تایید کامنت ها هست اما قانون اصلی اینه که من هر کامنتی رو صلاح بدونم تایید میکنم. پس همیشه احتمالش هست که کامنتی عمومی نشه و فقط خودم بخونم.

بایگانی
محبوب ترین مطالب

خاطره ای از برخورد بامردم

سه شنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۶، ۰۶:۳۰ ب.ظ

این که خیلی ها خاطره ای از یک روحانی ندارن ، به نظر من نشونه یه عیب بزرگ جامعه هست. اونم این که خیلی از مردم اصلا رابطه ای با روحانی ندارن که بخوان از اون خاطره ای داشته باشن. کی از اونا خاناوده خود ما بود که وقتی من طلبه شدم ، خیلی در کارها و رفتار من دقت میکردن. وقتی معمم شدن زن و مرد خانواده ما دوست داشتن ببینن این لباس چجور لباسیه ؟ چند تا جیب داره ؟ دکمه اش کجاس؟ 

 

مادر بزرگم فکر میکرد طلبه شدن یعنی خادم امامزاده شدن.یکی دیگه شون به طلبه میگفت طلاب. بعد به من میگفت : تو طلاب شدی؟ 

یا مثلا یبار مادرم دور از چشم من قبام رو پوشید ببینه چجوریه ؟

یا وقتی میخواستم عمامه بپیچم خیلی بهم نگاه میکردن تا ببینن اصلا چجوری اینو میبندن؟

میدونم که خیلی از شماهام ندیدین. خب علتش واضحه. چون خیلی از ماها اصلا رابطه ای با یه کارشناس دینی نداریم و بد از اون خیلی از ماها دوست نداریم و خوشمون نمیاد که همچین رابطه ای داشته باشیم. ( البته بعضی ها )

اما اونهایی هم که میگن من هیچ خاطره خوبی ندارم ، معمولا ( نه همه ) معمولا برخورد این طور افراد با روحانی ها از تعداد انگشتان دست هم تجاوز نمیکنه. 

اما حالا بزارین یه خاطره جالب براتون بگم از برخورد یه روحانی با یه خانواده :

چند وقت قبل از تهران به قم بر میگشتم. بخاطر رعایت نماز در حرم امام ره توق کردم.

 در حال زیارت بودم که دو تا دختر 17 - 18 ساله انچنانی جلو منو گرفتن و گفتن برامون سر کتاب باز میکنی؟

گفتم این چیزا ریشه ای نداره و تنها چیز معتبر ، استخاره هست. کمی براشون صحبت کردم و بعد ازشون پرسیدم مشکلشون چیه ؟

گفتند : ما از اهواز اومدیم و با برادر و مادرمون سه روزه اینجا ( حرم امام ره ) هستیم ، ژدر ما رفته یکی دو تا زن دیگه گرفته و اصلا به ما نمیرسه و مارو رها کرده با اینکه وضع مالیش هم خیلی خوبه. 

البته سر و وضع اونا خیلی خوب بودو اصلا در وجودشون فقر احساس نمیکردی. بهشون گفتم خب منو ببرید پیش خانواده تون. منو بردن پیش مادرشون که روی یه نیمکت نشسته بود  با پسر 17 - 18 ساله اش.. زن کمی چاق و حدود 45 - 50 سالی داشت. 

زنه هم شروع کرد به حرف زدن. کمی هم در حرف زدن بی ادب بودن. مثلا میگفت : ای بابا اینایی که میگی همش حرفه... دلت خوشه .... دروغ میگن و ووو .

از زن پرسیدم تا حالا کارتون رو پیگیری کردین ؟ به اداره جات هم رفتین ؟ میگه نه بابا ... اونا به کارمون نمیرسن ...

میگم : پس همین طوری دست رو دست گذاشتی ؟ هنوز هیج کجا نرفته نا امیدی؟

زن کمی سر بالا جواب میداد.

 بهر حال نیم ساعتی برا همه شون حرف زدم. اخر کار هم انگار بهم میخواست بگه : حاجی پاشو جمع کن بساطتو.

منم که قصدم فقط این بود که کمی راهنمایی شون کنم و کاری به برخورد بد اونا نداشتم.

فکر میکردند من مثلا با یه نامه میتونم کل مشکلات اونا رو حل کنم. یا مثلا پیگیری نکرده مشکلش حل مشیه.

کمی درباره صبر براشون گفتم. از امید و از تلاش. اخر کار هم دیدم اینا تا یه چیزیبهشون ندی ارام نمیشن.

تو جیبم یه چک پول 50 تومنی داشتم بهشون دادم. تشکر نکردند  که هیچ ، بهم گفتند : حاجی اخه با این پول چکار میشه کرد؟ الان میدیم شام تموم میشه. ده تومن دیگه هم بهشوت دادم و ازشون خواستم که با خودشون و بچه هاشون بازی نکنه.

بعد با خودم میگفتم خب ببین تو وظیفه ات هست این برخورد هارو تحمل باید کنی. 

وقتی اومدم قم تا یه هفته سوار ماشینم نمیشدم و خیلی از مسیر ها رو پیاده میرفتم. اخه پولم رو داده بودم به اون خانواده و دیگه پول اضافی نداشتم. 

........................................................................................................

اینم خاطره ما بود از برخورد مردم با ما. 

البته خاطره زیاد دارم. بعدا میگم براتون. 

..........................................................................................................

سعی کنید چند تا خاطره از برخورد با روحانیون پیدا کنید. لااقل تو عمرتون یه ساعت با یه طلبه یا عالم دینی حرف بزنید. روز قیامت از دینتون سوال میکنن .! 

..........................................................................................................

نمیدونم تو گوشی شما شماره چند تا عالم دینی هست ؟ حالا اگه ضرورتا خواستید یه مساله شرعی بپرسید چکار میکنید؟ با کی در ارتباط هستید ؟

نظرات  (۳)

  • یه خواننده...
  • من فک می کنم اشکال از خود روحانیون هست که با مردم قاطی نمیشن روحانی ها تو عروسی هاو جشن های مردم شرکت نمی کنند سینما نمی روند حتی اینجا وقتی رانندگی هم می کنند عمامه خودشان را بر می دارند شما شهرهای دیگه را با قم مقایسه نکنید.....
    از طرفی مردم مشکلاتشان را از چشم روحانیون می بینند چون آنها حاکم هستند به درست یا غلط بودن ان هم کاری ندارم قطعا بسیاری از روحانیون سیاسی نیستند و طبعا در وضع موجود هم دخالتی ندارند متاسفانه حکومت دینی بر خلاف تصور به ضرر روحانیون تمام شده ولی افرادی مثل شما نمی خواهند این حقیقت را درک کنند چون همانطور که گفتم اوضاع در قم که شما هستید با جاهای دیگه متفاوت است.....
    پاسخ:
    قاطی شدن به چه معناست ؟ به این معنا هست که در مجالس گناه شرکت کنیم ؟ خیر قاطی نمیشیم. و نباید هم بشیم. اما اگر مجلس عروسی با حفظ شئونات باشه حتما شرکت میکنیم. در کل این مطالب جای بحث داره. ضمنا بسیاری از طلبه ها مقدار زیادی از سال قم نیستند. مضاف بر اینکه قبل از طلبگی هم کلا قم نبوده اند. 
  • دیارمنتظران
  • اولین برخورد نزدیک با طلبه معمم
    دبیرستان بودیم طلبه ها از قم اومده بودن تو مدارس تبلیغ میکردن
    شخص طلبه ای که اومد کلاس ما به شدت مقید بود حتی به دوستان گفتن سوال دارین دست بردین بالا خواهشا آستین مانتوتون رو بالا بیارین دستتون معلوم نباشه
    همه سوالای ما رو با حوصله جواب داد نمیدونیم چرا اینقدر پاسخ هاشون به دلمون مینشست
    ما از این رفتارش خیلی خوشمون اومد
    چقدر پاک و نورانی
    طوری که زنگ بعد که بیکاریمون بود رفتیم کلاسی که حاج آقا بود از مطالبشون استفاده کنیم
    شاید از اون موقع بود که برای روحانیون احترام ویژه ای قائل شدم
    پاسخ:
    جالب بود.
    برخورد من از روحانی ها، یه باری بود که مدرسه یکی رو آورده بود به مناسبت امام زمان حرف بزنه. طرف شروع کرده بود به توضیح اینکه امام زمان فقط هفت سال تو ترکیه می جنگه و چند سال تو فلان جا و چقدر از یاراش از ایرانن و خلاصه این طور که ایشون می گفت، امام زمان باید میومد طبق برنامه ی ایشون فلان یارها رو از قم و فلانی ها رو از فلان جا برمی داشت، می رفت فلان قدر تو فلان کشورا می جنگید تا پیروز میشد. یعنی اصلا برنامه ی دقیقی برای امام چیده بود که خدا می دونه!!

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.