روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / اینجا : دانشگاه کوچک من

روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / اینجا : دانشگاه کوچک من

روزهای عاشقی یک طلبه

بسم الله الرحمن الرحیم طلبه شدم ، نه به اجبار و نه به طمع ، به عشق و علاقه ، و با توکل بر خدای متعال قدم در این راه گذاشتم. .............. محور طلبگی جز عشق چیزی نیست ............... عشق به دو چیز : عشق به خدا و عشق به خدمت ....................... عاشق بودن باعث میشه که ادم کارهای عجیبی کنه ، و اتفاقات خاصی رقم بخوره. ................. این که یه نفر از یه خانواده ی نسبتا پولدار و سرشناس تصمیم بگیره طلبه بشه برا خودش حکایت ها داره ............. اینحا از روزهای زندگی ام مینویسم..... بنای اینجا بر تایید کامنت ها هست اما قانون اصلی اینه که من هر کامنتی رو صلاح بدونم تایید میکنم. پس همیشه احتمالش هست که کامنتی عمومی نشه و فقط خودم بخونم.

محبوب ترین مطالب

زن جوان برای شوهر خودش هوو اورد

شنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۳۳ ق.ظ

بعضی مردها خیلی خوش شانس هستند. یا بهتر بگم وقتی خدا بخواد کسی دو زنه بشه به زور هم که شده طرف رو دو زنه میکنه. باور کنید من همچین اتفاقی رو تا حالا نشنیده بودم. گفتم بلکه شما هم بخونید اما خیلی دلم میخاد نظر شمارو درباره این مطلب بدونم.

....

زن جوان با مراجعه به مطب پزشک وقتی فهمید دچار بیماری سرطان شده و مهلت چندانی برای ادامه زندگی با شوهر و فرزندانش ندارد تصمیم گرفت پیش از مرگ برای شوهرش همسری انتخاب کند تا سرپرستی دختر و پسرش را به یک هووی مهربان بسپارد. اما پس از یافتن زنی برای شوهرش سرنوشت، ماجرای شگفت‌انگیزی را برایش رقم زد .
زن جوان که به همراه شوهرش پشت در بسته دادگاه خانواده مجتمع صدر به انتظار شروع جلسه محاکمه نشسته با چشمانی اشک‌آلود زیر لب، خودش را به خاطر آوردن هوو برای خودش سرزنش می‌کند و مرد سعی می‌کند همسرش را آرام کند ولی موفق نمی‌شود.
زن با لحن سرزنش باری به مرد می‌گوید: اگر مرا دوست داشتی پیشنهادم را قبول نمی‌کردی و زن نمی‌گرفتی، حالا باید مهتاب را طلاق بدهی وگرنه روی خوش در زندگی نمی‌بینی.


مرد به اعتراض می‌گوید: من نه تو را طلاق می‌دهم نه مهتاب را. وقتی اصرار می‌کردم که لجبازی نکن و از خواستگاری دست بردار به خرجت نمی‌رفت و پافشاری‌ می‌کردی تا اینکه دو دستی زندگی من و بچه‌هایمان را خراب کردی و حتی در حق همکلاسی‌ات مهتاب و بچه تو راهی‌اش هم ظلم کردی، حالا مرا کشیدی دادگاه که چه شود؟ چند بار به دست و پایت افتادم تا از زن گرفتن برای من بی‌خیال شوی اما تو چه کردی حالا وقت عقب‌نشینی است؟
ریحانه که آرام و قرار ندارد اشک می‌ریزد و می‌خواهد هر چه سریع‌تر وارد دادگاه شود. در همین هنگام منشی شعبه 244 دادگاه خانواده مجتمع صدر نام زن و مرد را می‌خواند و آنها را دعوت به حضور در دادگاه می‌کند.
قاضی بهروز مهاجری در حالی که به اوراق پیش رویش نگاهی می‌اندازد از آنها می‌خواهد تا مشکلشان را شرح دهند.ریحانه 35 ساله _ با اشاره به پیچ و خم  های زندگی‌اش می‌گوید: 14 سال پیش محمد به خواستگاری‌ام آمد. از آنجایی که همکارم بود تا حدودی او را می‌شناختم؛ جوان برازنده و باشخصیتی که در همان برخوردهای اول با خانواده‌ام خودش را در دلشان جا کرد و ازدواج کردیم. چنان خوشبخت بودم که همه فامیل آرزوی چنین زندگی سرشار از شادی ما را داشتند. با به دنیا آمدن دختر و پسرمان خوشبختی‌مان تکمیل شده بود تا اینکه با شنیدن یک خبر دنیا بر سرم خراب شد و مسیر زندگی‌‌ام تغییر کرد. در حدود سه سال پیش دچار یک بیماری شدم و پزشک معالجم پس از چند آزمایش اعلام کرد مبتلا به نوعی سرطان هستم و مهلت زیادی برای ادامه زندگی ندارم.
شنیدن این خبر و دیدن جواب‌های آزمایش‌ها شوکه‌ام کرده بود نمی‌توانستم باور کنم که خوشبختی‌ام به پایان رسیده و لحظات زندگی‌ام مانند ساعت شنی هر ثانیه در حال تمام شدن است.
تا مدتی در خودم فرو رفته بودم و با هیچ کس حرفی نمی‌زدم ولی یک روز به خودم آمدم و گفتم باید کاری کنم تا دختر و پسرم و همسرم که همیشه همدم و مونسم بوده‌اند پس از مرگم آسیب نبینند، به همین خاطر پیشنهاد ازدواج دوم را به همسرم دادم که ای کاش لال می‌شدم و هرگز چنین حرفی نمی‌زدم.
مرد که برافروخته است رو به قاضی می‌گوید: زندگی‌ام را سیاه کرده بود جناب قاضی. بارها از او خواستم دست از رفتارهای بچگانه‌اش بردارد ولی گوشش بدهکار نبود. می‌‌گفت اگر مرا دوست داری باید هر چه می‌گویم گوش کنی ولی هر چه می‌گفتم بی‌فایده بود و مجبورم می‌کرد تا به حرفش گوش کنم و هنوز هم نمی‌توانم ناراحتی‌اش را ببینم ولی ... آن روزها رفتارش تغییر کرده بود در دنیای خودش بود و از همه حلالیت می‌طلبید، زندگی‌مان سرد و بی‌روح شده بود و نمی‌دانستم چه کنم؟
ریحانه ضمن سرزنش خود می‌گوید: درست است آقای قاضی هر روز به محمد اصرار می‌کردم تا در حضور من همسر دومش را انتخاب کند که بعد از مرگم مراقب او و مادر مهربانی برای فرزندانم باشد. شوهرم از رفتارهایم خسته شده بود ولی من مصمم بودم و  وظیفه خودم می‌دانستم که به فکر آینده زندگی خانواده و جگرگوشه‌هایم باشم. با اینکه خانواده‌هایمان بشدت با کار من مخالف بودند ولی من در تصمیمم جدی بودم. بین دوست و آشنا و فامیل می‌گشتم تا زن وفاداری برای همسرم و مادر مهربانی برای بچه‌هایم پیدا کنم تا اینکه در یکی از مهمانی‌ها با همکلاسی‌ام مهتاب روبه‌رو شدم.
از آنجا که مهتاب را بخوبی می‌شناختم نور امیدی در دلم تابید. او همانی بود که می‌توانستم خانواده‌ام را به او بسپارم. مهتاب مدیر یک مدرسه ربود و با وجود داشتن خواستگارهای بی‌شمار شوهر نکرده بود. رابطه‌ام را با او بیشتر کردم و پس از مدتی برای اقامت در هتل مشهد دو بلیت خریداری کردم و از او خواستم مرا همراهی کند تا به گردش و زیارت برویم. مهتاب که  از همه جا بی خبر بود با من به این سفر آمد و با یکی از سخت‌ترین روزهای زندگی‌ام روبه‌رو شدم. برایم آسان نبود دو دستی زندگی‌ام را که لحظه به لحظه برایش زحمت کشیده بودم به دست زن دیگری که قرار بود هوویم شود، بسپارم ولی چاره‌ای نداشتم و به دلیل علاقه زیاد به محمد و عشق به فرزندانم خودم را کنترل کردم و با مهتاب حرف زدم.
ریحانه که با یادآوری خاطرات گذشته غم در چهره‌اش موج میزد، ادامه می‌دهد: در آن شب ماجرای زندگی‌ام و تصمیمی را که داشتم برای مهتاب تعریف کردم و او که نمی‌دانست زنی که می‌خواهد برای همسرش زن دوم انتخاب کند من هستم با چنین تصمیمی بشدت مخالفت کرد و گفت به هیچ عنوان تصمیم درستی نیست و باید به آن زن گفت که چنین کاری نکند وقتی مخالفتش را دیدم ناگهان بغضم ترکید و با گریه و التماس همه ماجرا را برایش تعریف کردم و گفتم زنی که در جست‌وجوی هوویی برای خود است خود من هستم.
باورش نمی‌شد من او را برای همسرم خواستگاری می‌کنم و از پیشنهادم بشدت ناراحت شد ولی وقتی حال و روزم را دید فرصت خواست تا در موردش فکر کند.
محمد حرف‌های ریحانه را قطع می‌کند و می‌گوید: زندگی‌ام را جهنم کرده بود وقتی از سفر آمد و ماجرا را برایم تعریف کرد همه بدنم یخ کرد، برایم آسان نبود که فکر کنم قرار است او را از دست بدهم و پس از سال‌ها زندگی مشترک با زن دیگری ازدواج کنم ولی مخالفتم بی‌فایده بود با اینکه مهتاب دختر برازنده و مهربانی بود راضی نبودم زندگی او را هم خراب کنم ولی از اصرارهای ریحانه عاصی شده بودم، طفلک دختر و پسرمان هم از رفتارهای ما گیج شده بودند و وقتی دیدم راهی ندارم به ناچار تسلیم شدم.
 این بار ریحانه ادامه می‌دهد: وقتی جواب مثبت را از هر دویشان گرفتم به تدارک مراسم عقدشان پرداختم. روز ها و شب‌ها ی سختی بود ولی هر روز که می‌گذشت  حس می‌کردم به روزهای آخر عمرم نزدیک می‌شوم، سکوت می‌کردم و نمی‌گذاشتم کینه در دلم ریشه کند سرانجام با برگزاری مراسم ازدواج همسرم با مهتاب همه‌مان در کنار هم زندگی جدیدی را شروع کردیم. روزهای خوب و خوشی را کنار هم داشتیم.
 گرچه واقعاً دیدن محمد در کنار مهتاب برایم راحت نبود ولی خودم خواسته بودم و نمی‌توانستم زندگی را برای آنها زهر کنم حتی با بچه‌هایم صحبت می‌کردم تا مهتاب را قبول کنند تا اینکه کم کم رابطه‌شان با مهتاب خوب شد. خوشحال بودم که توانسته‌ام همه چیز را سروسامان دهم و خیالم راحت بود که پس از مرگم زندگی خانواده‌ام از هم پاشیده نمی‌‌شود ولی افسوس که سخت اشتباه می‌کردم.
ریحانه ادامه می‌دهد: یک سالی از زندگی مشترک با هوویم گذشت تا اینکه متوجه شدم او باردار شده است، تحمل این واقعیت خیلی برایم سخت بود سعی می‌‌کردم خودم را با کارهایم سرگرم کنم ولی هزار فکر و خیال در سرم بود تا اینکه در ادامه آزمایش‌ها نزد پزشک‌ معالجم رفتم اما او من را به یک پزشک دیگر معرفی کرد. در دلم غوغایی برپا شده بود می‌خواستم بدانم فاصله‌ام تا مرگ چقدر است پزشک متخصص پس از انجام چند آزمایش ‌از من خواست نزدش بروم تا خبر مهمی به من بدهد. با بدنی لرزان راهی مطب دکتر شدم و وقتی نتیجه آزمایش را داد انگار گوش‌هایم نمی‌شنید و شوکه بودم. دکتر چند بار تکرار کرد و گفت: «شما هیچ بیماری خاصی ندارید و مبتلا به بیماری لاعلاجی نیستید آزمایش‌های قبلی به اشتباه سرطان را نشان داده است» . با شنیدن حرف‌های دکتر به جای خوشحالی غمی به دلم نشست. این بار مرد روبه رئیس دادگاه می‌گوید: جناب قاضی از آن پس ریحانه هر روز دعوا و جنجال راه می‌انداخت و به مهتاب بیچاره طعنه می‌زد من هم مجبور شدم به ناچار برای امنیت مهتاب خانه جداگانه‌ای فراهم کنم ولی هرگز وجدانم اجازه نمی‌داد از او جدا شوم، ریحانه باید فکر همه چیز و همه احتمالات را می‌کرد باید احتمال می‌داد اگر زنده بماند تحمل این وضع را خواهد داشت یا نه؟ خودش با اصرار مراسم عروسی ما را تدارک دید و حالا چطور زن بی‌گناه را طلاق بدهم و آواره‌اش کنم. خوشحالم که ریحانه بیماری ندارد و آزمایش‌ها اشتباه بوده ولی نمی‌توانم چشمم را به مهربانی‌های مهتاب ببندم در حالی که منتظر تولد فرزندش هستیم. من نه حاضرم مهتاب را طلاق بدهم و نه از ریحانه جدا شوم ولی او هر لحظه ما را تهدید می‌کند و می‌گوید اگر مهتاب را طلاق ندهم خودش را می‌کشد. آقای قاضی شما بگویید چه کنم؟
ریحانه با چهره‌ای برافروخته در جواب شوهرش می‌گوید: من طاقت این زندگی را ندارم نمی‌توانم آنها را کنار هم ببینم. من اشتباه کرده‌ام و تاوانش هر چه باشد می‌دهم ولی باید بین من و مهتاب یکی را انتخاب کند اگر می‌خواهد با مهتاب باشد باید همه حق و حقوق و مهریه‌ام را بپردازد و طلاقم دهد در غیر این صورت من هم نمی‌توانم حضور هوو را در زندگی‌ام تحمل کنم.
قاضی بهروز مهاجری با شنیدن گفته‌های این زوج احساس می‌کند با پرونده عجیبی روبه‌رو است و گرفتن تصمیم درباره این ماجرا هر چند مشکل به نظر می‌رسد ولی پرونده را در دستور کارش قرار می‌دهد تا پس از بررسی‌های لازم، رأی صادر کند.

منبع : سایت روزنامه ایران

خب حالا نظرتون چیه ؟ جای این خانم اولی بودین چکار میکردید ؟ زن اولی اشتباه کرد برای همسرش رفت خاستگاری ؟ بدکاری کرد که به فکر اینده شوهر و بچه هاش بود ؟ از الان به بعد باید چکار کنه ؟

  • *حاج آقا*

نظرات  (۱۲)

بله زن اول بسیییییار حماقت کرد
مرگ هم جز زندگیه
خیلی نگران بچه هاش بود، یکیو نشون مییکرد به شوهرش میگفت بعد من با فلانی ازدواج کن
همون کاری که حضرت زهرا کرد
زن ایرانی با عرف و فرهنگ ایرانی نمیتونه این وضع را تحمل کنه
بااین حماقتش دو تا زندگی را خراب کرد رفت
این کار اسمش آینده نگری نیست
قرار نیست با مرگ زن اول شوهر و بچه هم بمیرن.
این خانوم زیاد احساساتش بر عقلانیتش غلبه داشته. چوبشم 6 نفر باید بخورن
از وقتی محتوای وبلاگتون با حذف به اصطلاح مصلحتی لیلا اجین شده
و پستهایی که بوی هوو میده و مطالبی از این قبیل
خیلی وبلاگتونو باز نمیکنم
هر از گاهی میام ببینیم که حاج آقا بالاخره چه کرد؟
  • جـــــــــــواد عــــــــــــلوی
  • امان از دست این زن ها
    سلام ، خیلی سخته ، خیلی سخته !! کاش آقایون درک میکردند ، تازه امروز تو آپارات زندگی یه طلبه ای رو دیدم که سه تا زن داشت ، نمیدونم چرا شوهر خودم رو تصور میکردم !! کلی حرص خوردم ،حالا هم که مطلب شما رو دیدم !!
    پاسخ:
    سلام.خیلی سخته رو از ته دل نوشته بودید. کاملا ملموس بود. 
    حالا باید به جای شکایت از شوهرش ، از پزشک معالجش شکایت کنه
    سلام
    زن اول نباید عجله میکرد ولی به نظر من این هم یک فکر طلایی بود که به سرش افتاده بود وخداوند برای این کار خداپسندانه ای که کرده بود دوباره سلامتی اش را به او باز گردانده بود اوحتما باید یه مشاوره دینی شود از کجا معلوم اگر شوهرش مهتاب را طلاق بدهد شاید خداوند بلایی بدتر از سرطان سر او و زندگیش بیاورد این همان نقطه ی باریکتر از مو ی تمام زندگیهاست که همانجا باید انسانیت وخداشناسی خود را نشان بدهیم او واقعا اگر زنی مومن باشد به امر پروردگارش سر خم می کند وبرای رضایت نفس خودش شوهرش را وادار به طلاق مهتاب نمیکند.وعرش خدا را با اجبار به طلاق مهتاب به لرزه در نمی آورد شاید شوهرش عاصی شود وطلاق دهد اما فقط خدا میداند دیگر زندگی آنها هرگز گرم وصمیمی نخواهد شد واین خاطره ووعذاب وجدان آنها را میسوزاند وفکر راحت را از آنها خواهد گرفت.و آواره کردن ناموس شیعه یعنی مهتاب با یک بچه در این جامعه امروزی تبعاتی دارد که خدا میداند..هر گناه وقصوری شود ریحانه آخرتش را برباد خواهد داد.واین رنجی که ریحانه میکشد از آن رنج های بی اجر است که فقط دنبال راضی کردن نفس است ونه آن حیات طیبه ای که خداوند از ما خواسته...
    من باشم همسر اول را اگر به هیچ عنوان راضی نشود طلاق میدهم...چون زن خدا شناسی نیست
    پاسخ:
    سلام. متشکر
    حالا چه اصراریِ اینجا همش از زن دوم صحبت بشه!؟
    من جای زن اول بودم همون لحظاتی که بودم را زندگی می کردم بعد برای زمان نبودنم یک وصیت می کردم! دیگه همسر خودش مختار بود که برای خودش و آینده بچه ها یک مادر انتخاب کنه یا نه! بهرحال ما وظیفه مون را انجام داده و تو وصیت قید می کردیم برو ازدواج کن. بعدش دیگه حول و محور عقل شعور خود ایشون می چرخید!
    زن دوم درست مثل سازِ دهلِ از دور خوشه!
    پاسخ:
    متشکر
    آقایون نمیتونند این موضوع رو درک کنند
    پاسخ:
    ممنون
    روزهای عاشقی یک طلبه به حرف از همسر دوم ختم شده!!!
    پاسخ:
    متشکر
    منم دقیقا مثل زهرا خانوم. از یه جایی به بعد دیگه نیومدم وبلاگتون. فقط به قول ایشون هر از گاهی باز می کنم ببینم حاج آقا چه کرد و به کجا رسید.
    پاسخ:
    فعلا نمیخوام خیلی از لیلای خانه بگم.
    نیازی نبود زن اول همچین کاری بکنه ..بعد فوتش مرد و خانوادش میدونن باید چه کنن و مرد مجرد نمیموند ...
    مهتاب سادگی کرد و حالا اونه که تاوان پس میده ...
    وِالا اقایون که از خداشونه
    سلام آخه گاهی وقتا بهش فکر میکنم ، بعضی وقتا که دوستان میگن شما خیلی ولایتی هستید، فکر میکنم که اگه رهبرم یه روز بگه الان لازمه هر مردی بیشتر از یه زن داشته باشه !! حاضرم این کار رو انجام بدم ، حتی نمیتونم شوهرم رو کنار زن دیگه ای تصور کنم !! برای همین میگم خیلی سخته !! شوهر من هم میگن هر وقت خودت راضی بشی یه زن دیگه میگرم البته تاکید میکنه چون خوبی میخوام یکی دیگه بگیرم
    پاسخ:
    سلام

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.