روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن

روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن

روزهای عاشقی یک طلبه

بسم الله الرحمن الرحیم طلبه شدم ، نه به اجبار و نه به طمع ، به عشق و علاقه ، و با توکل بر خدای متعال قدم در این راه گذاشتم. .............. محور طلبگی جز عشق چیزی نیست ............... عشق به دو چیز : عشق به خدا و عشق به خدمت ....................... عاشق بودن باعث میشه که ادم کارهای عجیبی کنه ، و اتفاقات خاصی رقم بخوره. ................. این که یه نفر از یه خانواده ی نسبتا پولدار و سرشناس تصمیم بگیره طلبه بشه برا خودش حکایت ها داره ............. اینحا از روزهای زندگی ام مینویسم..... بنای اینجا بر تایید کامنت ها هست اما قانون اصلی اینه که من هر کامنتی رو صلاح بدونم تایید میکنم. پس همیشه احتمالش هست که کامنتی عمومی نشه و فقط خودم بخونم.

بایگانی
محبوب ترین مطالب

بعد از نماز ظهر

چهارشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۳۰ ب.ظ

الان تازه از مسجد اومدم. اما تصمیم دارم امروز ظهر نخوابم تا شب زود تر خوابم ببره.

امروز از جلسه خانوما که اومدم بیرون یه خانوم 70 - 60 ساله هم پشت سرم اومد بیرون و گفت حاج اقا حاج اقا یه لحظه...

تو سایه دیوار ایستادم و گفتم بفرمایین :

همزمان با اون خانوم ، یه پیر زن 70 - 80 ساله چروکیده و پلاسیده هم همراهش بدو بدو میاد بیرون و کنارش می ایسته. شروع میکنه به پرسیدن. همین طور که داره حرفشو میزنه ، دیدین بعضی ها موقع حرف زدن با دست به سینه ی طرف مقابل میزنن ؟ این خانوم همین طور که چادرشو به کمرش بسته و کمرش هم خمیده ، یه دست به شونه پیرزن بغل دستی میزنه و هی دستشو میاره جلو که به سینه من بزنه. نا غافل چند بار دستش به من میزنه. منم تو گرما و دهن تشنه حوصله ندارم مراقب این خانوم باشم.  یه کم میخام برم کنار تر تا وقتی دستشو دراز میکنه به من نرسه اما دیگه خوردم به دیوار. حاجی دیگه زور گیر شده . همین که میخاد با دست به من بزنه دستم رومیارم جلو سینه ام و با بند عبام بازی میکنم.

بنده خدا هیچ قصذی نداشت اما تازه متوجه شده داشته چکار میکرده . حالا پیدا کنید فاعل و مفعول را .

( غرض از نوشته فوق فقط نقل خاطره بود و هر گونه برداشت دیگر به عهده خود شماست ) .   

..................

* حاجی امروز درباره ی وسواس حرف میزد. چند تا ادم وسواسی رو مثال زدم که مثلا چقدر به سختی زندگی میکردن. شوهرشون از دستشون ذله شدن و بچه هاشون از مامانشون میترسن و ... .  هر موردی که تعریف میکردم خانوما همه با هم میگفتن : نچ نچ نچ ... لا اله الا الله ... .

* حاجی امروز شدیدا خسته بود. جوری که حال راه رفتن نداشت. دلش میخاست یکی اونو تو خیابون هل بده. اما کسی نبود. 

  • *حاج آقا*

حاجی

دست

سینه

وسواس

پیرزن

نظرات  (۳)

اولین نفر پستتونو خوندم
جالب بود
موفق باشید
عزیزم
چرا حالا اینقدر خسته .تو این هوای گرم و غبار الود قم با خودتون حتما اب وخاکشیرببرید
  • دیارمنتظران
  • سلام علیکم
    خدا قوت
    پاسخ:
    علیکم السلام

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.