روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / اینجا : دانشگاه کوچک من

روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / اینجا : دانشگاه کوچک من

روزهای عاشقی یک طلبه

بسم الله الرحمن الرحیم طلبه شدم ، نه به اجبار و نه به طمع ، به عشق و علاقه ، و با توکل بر خدای متعال قدم در این راه گذاشتم. .............. محور طلبگی جز عشق چیزی نیست ............... عشق به دو چیز : عشق به خدا و عشق به خدمت ....................... عاشق بودن باعث میشه که ادم کارهای عجیبی کنه ، و اتفاقات خاصی رقم بخوره. ................. این که یه نفر از یه خانواده ی نسبتا پولدار و سرشناس تصمیم بگیره طلبه بشه برا خودش حکایت ها داره ............. اینحا از روزهای زندگی ام مینویسم..... بنای اینجا بر تایید کامنت ها هست اما قانون اصلی اینه که من هر کامنتی رو صلاح بدونم تایید میکنم. پس همیشه احتمالش هست که کامنتی عمومی نشه و فقط خودم بخونم.

محبوب ترین مطالب

حاج اقا بله رو گفت

يكشنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۵:۲۲ ب.ظ

پیرمرد عصا زنان با اون هیکل درشتش به سرعت میخواست خودشو به ما برسونه. پاهاش میلنگید. اما از دور که منو دیده بود مثل پلنگی که چشمش به اهو بیفته  ،  شکار خودشو نشونه گرفت و افتاد  دنبالم . انگار که کار خیلی مهمی داشته باشه تند تند با اون عصای کلفتش قدم بر میداشت.

میدونستم چکار داره. به روی خودم نیاوردم و راهم رو ادامه دادم.

اما چند قدمی نرفته بودم که به یکی دو نفر برخورد کردم و مجبور شدم چند لحظه توقف کنم و باهاشون سلام علیک کنم. پلنگ به اهو رسید و دهانش رو باز کرد اما بجایاینکه گردن شکارش گاز بگیره شروع کرد به سلام علیک و دعا کردن و ... .

انگار که وسیله شکارش همین جملات باشه.

جواب سردی دام و به راهم ادامه دادم.

اما ایشان لطف فرموده اویزان ما شدند و پشت سر ما راه افتادند و برای تک تک اموات و اقوام و غیره طلب امرزش کردند . بلند بلند ... .

راهم رو کج کردم و از یک راه فرعی حرکت کردم. اما ایشان با مهارت خاصی میان بر زدند و سر اولین پیچ ف چند قدم جلو تر خودشون رو به ما رسوندند.

بالاخره مجبور شدم یه جایی بایستم .  همون جایی که کار داشتم .  چند نفر دیگر هم اونجا بودند و مثل خیلی ها حسابی رفتند  تو نخ رفتارهای ما بلکه خرده عیبی بتونن بگیرند. 

حالا این اقا هم افتاده بود دنبالمون و ول کن معامله نبود. من هم بی اعتنایی میکردم و مردم هم تماشا.

حس و حال دختری را داشتم که وسط خیابان پسری دنبالش افتاده باشه و دست از سرش بر نداره. واقعا چه حس بدی داره. به عنوان یک مرد تقریبا 180 سانتی این حال دخترا رو خیلی خوب درک کردم . حیثیتمون داشت به باد میرفت. مخصوصا که خیلی از ادمهای اونجا ناشناس بودند.

بالاخره مجبور شدم به اون پیرمرد چاق و لنگ بله بگم.

بله ای از سر اجبار. مثل دخترایی که باباشون مجبورشون میکنه ازدواج کنند.

بله را  گفتم برای اینکه خودمو راحت کنم دست به جیب شدم و تنها اسکناس 5000 تومنی که تو جیبم بود رو بهش دادم. اونم انگار که به معشوقش رسیده باشه خوشحال شد و دست از سرم برداشت . الان میفهمم این زنهایی که تازه متوجه میشن شوهرشون اونها رو بخاطر پولشون میخواسته چه حس و حالی دارن. منم اینطور بودم.

تا پول رو بهش دادم دیگه نه برام دعا کرد و نه دنبالم راه افتاد.

من هم طلاقم رو گرفتم و رفتم دنبال کارم.

پ ن : این اقا یه جورای گدا بود. گدای نیمه محترم. هر وقت منو میدید از من کمک میخواست. چند بار بهش کمک کرده بودم اما دیگه نمیخواستم بهش کمک کنم. براش عادت شده بود اینطوری پول در بیاره.   میخواستم این بار بهش کمک نکنم تا این عادت زشت از سرش بپره. اما اون زرنگ بازی در اورد و جلو مردم و توی جمع تو رودروایسی قرارم داد. چاره نداشتم که برای خلاصی خودم پولیبهش بدم تا دنبالم راه نیفته و دست از سرم برداره.

دفعه بعد براش تلافی میکنم.

  • *حاج آقا*

نظرات  (۲)

چطوری می‌خوای تلافی کنی؟
با دیدن عنوان فکرم هزار راه رفت :)))))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.