روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن

روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن

روزهای عاشقی یک طلبه

بسم الله الرحمن الرحیم طلبه شدم ، نه به اجبار و نه به طمع ، به عشق و علاقه ، و با توکل بر خدای متعال قدم در این راه گذاشتم. .............. محور طلبگی جز عشق چیزی نیست ............... عشق به دو چیز : عشق به خدا و عشق به خدمت ....................... عاشق بودن باعث میشه که ادم کارهای عجیبی کنه ، و اتفاقات خاصی رقم بخوره. ................. این که یه نفر از یه خانواده ی نسبتا پولدار و سرشناس تصمیم بگیره طلبه بشه برا خودش حکایت ها داره ............. اینحا از روزهای زندگی ام مینویسم..... بنای اینجا بر تایید کامنت ها هست اما قانون اصلی اینه که من هر کامنتی رو صلاح بدونم تایید میکنم. پس همیشه احتمالش هست که کامنتی عمومی نشه و فقط خودم بخونم.

محبوب ترین مطالب

حکایت ما اززبان دیگران

سه شنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۳۴ ب.ظ

خاطره زیر مربوط به زندان رفتن مقام معظم رهبری در دوران طاغوت هست که مدتها قبل خوانده ام و البته حکایت این روزهای من هست. اجازه بدین اصل خاطره را بخوانیم تا بعد بگم چی شده.

...


زندانیان سیاسی کمیته مشترک ضدخرابکاری، بر مبنای اصول تعیین‌شده‌ای هم‌سلول نمی‌شدند، اما مسئولان زندان گاه برای ایذاء، تحقیر و یا یک دست نشدن زندانی‌های هم‌فکر در یک سلول، در هم‌سلول شدن زندانیان رنگارنگ تعمد داشتند.

شاید بر اساس همین نیت‌ها بود که آقای خامنه‌ای تجربه زندانی بودن با دو کمونیست را در یک سلول به دست آورد. نخستین آنها جوانی بود که وقتی وارد سلول شد،.... زمان زیادی در آن سلول نماند و به مکان نامعلومی منتقل شد...


دومین آنها وقتی وارد سلول شد، آقای خامنه‌ای با یکی دیگر از زندانیان (محمدرضا علی‌حسینی)  مشغول خواندن دعاهای بعد نماز بود. عادت داشت هنگام نماز با لباسی عمامه درست می‌کرد و لباس دیگری را شبیه عبا به دوش می‌انداخت. اگر کسی در تاریکی او را می‌دید گمان می‌برد روحانی ملبسی درون سلول است.


کمونیست دوم قامتی بلند داشت و چون از روشنی به تاریکی پا می‌گذاشت، درست نمی‌دید چه کسانی توی سلول هستند. چشمش که به تاریکی عادت کرد، آنها را دید؛ چهره‌اش چروک برداشت و به گوشه سلول خزید. آقای خامنه‌ای به او نزدیک شد و خواست از افسردگی و کدورتی که پیدا کرده بود، دورش کند.

«گفتم: گرسنه‌ای؟ تشنه‌ای؟ همچنان خشمگین بود. گمان کردم فشارهای روحی، گرفته و ناراحتش کرده است. دستی به شانه و سر و گردنش کشیدم. همچنان ساکت بود و به سئوالی پاسخ نمی‌داد. بعد فهمیدم صبح امروز دستگیر شده و تا آن وقت چیزی نخورده است. احتمالاً کتک خورده بود. مقداری غذا... نگه داشته بودم تا بعداً بخورم. [زخم‌هایی که در اثر شکنجه خورده بودم وادارم می‌کرد نوبت‌های غذایی را افزایش دهم.] نان و مربا برایش آوردم. نخورد. به زور، آب و غذا خوراندم. کمی باز شد. برای مراعات حال او نماز عشا را نخواندم و به جای آن به حرف‌های آرامبخش ادامه دادم. وقتی تلاش و اصرار فراوان مرا برای تسلی خاطر خود دید، با این گمان که او را زندانی سیاسی مسلمان فرض کرده‌ام... یا که می‌خواهم او را جذب جناح مسلمانان کنم، سرش را بلند کرد، و با لحن خشکی گفت: بگذار اعتراف کنم که من به هیچ دینی پای‌بند نیستم. آنجا بود که فهمیدم چه در درونش می‌گذرد.»


آقای خامنه‌ای تورقی در ذهنش کرد تا جمله‌ای درخور آن شرایط بیابد؛ چیزی که با ذهنیت او بخواند. گفت که سوکارنو، رئیس‌جمهور اندونزی، در کنفرانس باندونگ،  [به همه مبارزان] گفت که ملاک اتحاد ملت‌ها وحدت دینی نیست، بلکه وحدت نیاز است؛ و آنچه که اکنون ما را به یکدیگر نسبت می‌دهد همین وحدت نیاز است. مصائب‌مان یکی است و سرنوشت‌مان نیز نامعلوم. سزاوار نیست دین، بین من و تو جدایی بیندازد. رفیق تازه‌وارد، توقع چنین پاسخی نداشت. آشکارا چهره‌اش تغییر کرد. یخش باز شد. احساس جدایی نداشت. «به او گفتم: استراحت کن تا ما نماز [عشا] را بخوانیم.»


همسر این زندانی تازه‌وارد، در سلول دیگری بسر می‌برد. آقای خامنه‌ای از همه مهارتی که در ارسال و گرفتن پیام پیدا کرده بود، برای ارتباط بین او و همسرش بهره برد. هر خدمت و محبتی که از دستش برمی‌آمد دریغ نکرد. او دو ماه هم‌سلول آقای خامنه‌ای بود.

«یک روز به من گفت: وقتی چشمم به تو افتاد حس بدی بهم دست داد و با خود گفتم که گرفتار آخوند شدیم. الآن به تو می‌گویم که در عمرم آدمی به سعه‌صدر و بی‌تعصبی تو ندیده‌ام.»


و نیز یک بار از نگهبان خواست اجازه دهد افراد این سلول، راهرو را تمیز کنند. شاید نگهبان به حرمت شخصیت آقای خامنه‌ای بود که اجازه داد آن روز راهرو بند را جارو کنند، تی بکشند و آشغال‌ها را بیرون ببرند. آقای خامنه‌ای این غنیمت را خرج هم‌سلول کمونیست کرد. یکی از آنان سرنگهبان را آن سوی راهرو گرم کرد، تا این رفیق بتواند خودش را پشت سلول همسرش برساند. رساند و هر آن‌چه می‌خواست گفت و شنید.


با این حال این کمونیست قدبلند، فرصتی را برای تمسخر دین و روحانیان از دست نمی‌داد. هر راهی که به تحقیر و توهین سنت‌ها و آداب دینی می‌رسید، پیش پای او بود. او همواره باطن خشک و متعصب خود را آشکار می‌کرد و در آن دو ماه، ملاحظه‌ای برای رعایت هم‌سلولی‌های خود نشان نداد. حتی او از مسخره کردن آقای خامنه‌ای نزد زندانبان که در عرف زندانیان سیاسی، با هر مرام و مسلکی، گناهی نابخشودنی بود، دریغ نکرد؛ و آن زمانی بود که آقای خامنه‌ای دست به گریبان گوارش بی‌تاب خود شده بود و باید میان مستراح و سلول در رفت‌وآمد می‌بود. زندانیان اجازه داشتند روزی سه بار برای رفتن به مستراح از سلول خود خارج شوند. گاه، زندانبانان برخی از این نوبت‌ها را مصادره می‌کردند. اصطلاح زندانیان برای این کار «خوردن توالت» بود؛ «توالت ما را خوردند.» اما در آن روزِ دل‌پیچه، نگهبان، همراهی کرد. چندین بار در سلول را باز کرد و آقای خامنه‌ای، بدون همراه، خود را به مستراح رساند و بازگشت. در یکی از این برگشت‌ها، آقای خامنه‌ای دید که هم‌سلولی او در حال دعوا با این رفیق کمونیست است. به او خشم گرفته بود و حمله می‌کرد. فهمید که تمسخرهای پیوسته او، راهی هم به سوی نگهبان باز کرده است.

«یک بار به او گفتم: یادت می‌آید به من گفتی در عمرم کسی به بی‌تعصبی و سعه‌صدر تو ندیده‌ام؟ گفت: بله. گفتم: من هم آدمی به تعصب و دشمنی تو ندیده‌ام.»

منبع تسنیم

از سالها قبل خواننده ای داشتم که مرتبا جملات نا مربوط به زبان میاورد و من هم سعی میکردم با حوصله اونو راهنمایی کنم. اما دریغ از ذره ای تغییر در ایشان. از حدود یک سال قبل هر وقت ایشان کامنت میگذاشت یاد این خاطره که متنشو گذاشتم میافتادم. میخواستم بگم که من ادمی به تعصب و دشمنی شما ندیدم. اما هر بار نمیشد که بگم.

تازگی ها احساس میکردم که اصلا ایشان ماموریت دارند که به وبلاگهایی مثل وبلاگ من سر بزنند و بد وبیراه بگویند.

امروز گشتم تا این خاطره را پیدا کنم . خاطره را گذاشتم اما دیگه دست خیلی ها برام رو شده. ان شا الله که خدا چهره همه ی دشمنان این مرز و بوم را سیاه و رسوا کنه.

خدا رو شکر که ایشان هم رسوا شدند.

  • *حاج آقا*

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.