روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / اینجا : دانشگاه کوچک من

روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / اینجا : دانشگاه کوچک من

روزهای عاشقی یک طلبه

بسم الله الرحمن الرحیم طلبه شدم ، نه به اجبار و نه به طمع ، به عشق و علاقه ، و با توکل بر خدای متعال قدم در این راه گذاشتم. .............. محور طلبگی جز عشق چیزی نیست ............... عشق به دو چیز : عشق به خدا و عشق به خدمت ....................... عاشق بودن باعث میشه که ادم کارهای عجیبی کنه ، و اتفاقات خاصی رقم بخوره. ................. این که یه نفر از یه خانواده ی نسبتا پولدار و سرشناس تصمیم بگیره طلبه بشه برا خودش حکایت ها داره ............. اینحا از روزهای زندگی ام مینویسم..... بنای اینجا بر تایید کامنت ها هست اما قانون اصلی اینه که من هر کامنتی رو صلاح بدونم تایید میکنم. پس همیشه احتمالش هست که کامنتی عمومی نشه و فقط خودم بخونم.

محبوب ترین مطالب

تبلیغ امسال 97

سه شنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۲۲ ب.ظ

از خاطرات تبلیغ امسال اینکه بعضی خانواده ها تا به صبح بیدار میمانند و مشغول تفریح و دور همی هستند صبح وقتی میرم برای نماز صبح میبینم بچه های کوچیک هم چند تایی تو مسجد همراه باباشون امده اند.

و دیگر اینکه بنده خدایی بهم گیر داده که چرا نماز مغرب رو تند میخونی؟

در همین حال یکی دیگه میگه زود تر بخونید بعد نماز میخوایم بعدش بریم مهمانی.

من هم متوسط میخوانم. متوسط رو به تندی.

بعد نماز ظهر که منبر میرم حالت معنوی خوبی در مردم هست که البته از اثرات طبیعی روزه هست.

چند تا از بچه ها داشتند یکی دیگه رو مسخره میکردند . خیلی ناراحت شدم. اون بچه هم هیچی نمیگفت. اینقدر ناراحت شدم که شاید خود اون بچه هم اینقدر مث من ناراحت نبود. رفتم جلو و با اون بچه ها حرف زدم و گفتم میدونید این کارتون اسمش چیه ؟ طفل معصوم اب شد رفت تو زمین. گفت نه. گفتم پسر گم به این کار میگن مسخره کردن. ... دیگه هم این کار رو تکرار نکت. قرار شد که دیگه تکرار نکنه. تا الانم ندیدم که بخواد یکی رو مسخره کنه.

چند شب قبل تو مسجدمون اش دادند. از قضا اش کم بود و به من نرسید. چون معمولا من جزو اخرین نفرهایی هستم که از مسجد میام بیرون. خلاصه اینکه کمی از مسجد دور نشده بودم که چند تا بچه کوچولو بازی میکردند. به من اعتراض کردند که ببین تقصیر این دخترا هست به ما هم اش نرسیده چون اینها دو بار اش گرفتند. ( این دختر ها هم بازی اون پسر ها بودند. حدودا اول دوم سوم ابتدایی همگی ) . من هم گفتم خب به من هم اش نرسیده اما شما شب میلاد امام مجتبی علیه السلام بیایید مسجد اون شب بهتون پلو میدیم.

یکیشون گفت : نه پلو نمیخوایم. شله بدین. !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گفتم خب نمیشه باید پلو بدیم.

یکی دیگه گفت تولد امام مجتبی علیه السلام کی هست ؟

گفتم 5 شب دیگه ( مثلا ). گفت یعنی میشه چند شب دیگه ؟

بادست براش گفتم که این 5 تا انگشت رو میبینی .... ؟

بالاخره نفهمید 5 شب یعنی چند شب دیگه اما قانع شد که صبر کنه. خودمم نفهمیدم چی بهش گفتم!!!!!!

  • *حاج آقا*

نظرات  (۴)

:)
سلام
حاج اقا، به قول شما بعضی از طلبه ها پژمورده ان امسال، چرا اخه؟؟ به شهر ما یه روحانی از تبریز میاد، باور کنید اونقدر از مشکلات کشور گفت، ادم احساس ناراحتی و پژمرده میکنه، صرفا دونستن مردم چه مشکلی رو حل میکنه؟؟؟؟
پاسخ:
سلام. هم دلش پر هست و هم مشکلات زیاد. مقدمه حل شدن مشکل دانستن مشکل است.
  • مامان طهورا
  • پس جناب عالی خراسان تشریف دارید؟؟؟؟
    پاسخ:
    نه. چطور ؟
    سلام
    حاج اقا ببخشید مزاحم میشم، حرفاتون درست..ایشون از تبریز میان دونستن بعضی از واقعیت ها خیلی ناراحت میکنه ادمو نمیدونم شاید من خیلی حساسم، ایشون استادن، استاد ما هم تو مرند ماها رو منتخبی دعوت کرده، نمیدونم تو رودروایسیم..یه حسم میگه دیگه کلاسو ادامه ندم..
    پاسخ:
    سلام . چه عرض کنم.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.