روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / اینجا : دانشگاه کوچک من

روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / اینجا : دانشگاه کوچک من

روزهای عاشقی یک طلبه

بسم الله الرحمن الرحیم طلبه شدم ، نه به اجبار و نه به طمع ، به عشق و علاقه ، و با توکل بر خدای متعال قدم در این راه گذاشتم. .............. محور طلبگی جز عشق چیزی نیست ............... عشق به دو چیز : عشق به خدا و عشق به خدمت ....................... عاشق بودن باعث میشه که ادم کارهای عجیبی کنه ، و اتفاقات خاصی رقم بخوره. ................. این که یه نفر از یه خانواده ی نسبتا پولدار و سرشناس تصمیم بگیره طلبه بشه برا خودش حکایت ها داره ............. اینحا از روزهای زندگی ام مینویسم..... بنای اینجا بر تایید کامنت ها هست اما قانون اصلی اینه که من هر کامنتی رو صلاح بدونم تایید میکنم. پس همیشه احتمالش هست که کامنتی عمومی نشه و فقط خودم بخونم.

محبوب ترین مطالب

گاهی تنها راه این است

چهارشنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۰۳ ق.ظ

اومد نشست کنار دستم. از یک سری مشککلات اقتصادی گفت. سن و سالی از اون گذشته بود. شاید 60 سال.  با اینکه فرصت کمی داشتم اما به حرفهاش گوش دادم. اپلیکیشن پیام رسان بله رو به اون معرفی کردم. و راهنماییش کردم که کارهای بانکی اش رو چطور انجام بده . اما متوجه شدم خودش قبلا با این پیامرسان اشنا بوده هر چند که هنوز خیلی وارد به کار نبود. 

چون کمی دستش میلرزید گفتم خب اقا جان کارت بانکی تون رو بدین تا با گوشی خودتون این وجه رو به حسابی که میخواین واریز کنم. 

شماره کارت بانکیش رو داد . 

اما بعدا معلوم  شد که شماره کارت رو اشتباه داده. 

چند دقیقه گذشت  و کارت دیگه ای رو در اورد و شماره اش رو گفت و من وارد کردم. اما تازه یادش اومد که این کارت رمز دوم نداره. 

در نتیجه سراغ کارت سوم رفت و شماره اش رو داد و من وارد کردم. این یکی رمز دوم هم داشت ولی شماره cvvکارت ازروی کارت پاک شده بود. در نتیجه نمیشد باهاش هیچ کاری کرد. 

سراغ کارت چهارم رفت .

بالاخره کارش رو انجام دادم. 

حالا باید شماره کارت ملی شون رو وارد میکردم. 

گفت خب پدر جان شماره کارت ملی تون چنده ؟ 

اهههههه تازه یادش اومد که باید بره از تو کمدش کارت ملی رو بیاره. حفظ نبود. 

باز کلی نشستم تا رفت شماره کارت ملی اش رو پیدا کردو  اورد. 

اخرین مرحله نوشتن شماره شبا بود. گفت خب پدر جان شماره شبای بانکی تون چنده ؟ 

اوف! تازه یادش اومد که شماره شبا رو هم همراه نداره. 

از درون داشتم خودمو میخوردم. اما نمیتونستم چیزی بگم. نیم ساعتی معطل یه کار 3 دقیقه ای شده بودم. اون هم با وقت کمی که داشتم. چه میشد کرد . گاهی تحمل کردن تنها راه حل هست. 

  • *حاج آقا*

نظرات  (۴)

اما با صبوری بالاخره به نتیجه رسیدین
شکر خدا
پاسخ:
یه امتحان نیم ساعته که فقط باید صبوری میکردم. 
  • مامان طهورا
  • خیلی بامزه بود. خیلی خندیدم
    وااای اون صحنه رو تصور میکنم و قیافه اون بنده خدا رو که تجسم میکنم بعد از اینکه فهمید شبا نداره ،غش میکنم از خنده....
    پاسخ:
    اون نوشته شما رو خوندم. خیلی خوب و خوش قلم بود. باز هم اگر نوشته ای بود استفاده میکنم. 
  • فدایی رهبرم
  • سلام.جالب بود.مخصوصا تیکه آخرش که شبا نداره.موفق باشید....
    پاسخ:
    سلام. ممنون
    از لیلی خانه و بچه دار شدن دیگه چیزی نمی نوسید؟ نکنه از لیلی سیر شده اید و دل تان را زده است؟
    پاسخ:
    هیچ کدام 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.