روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن

روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن

روزهای عاشقی یک طلبه

بسم الله الرحمن الرحیم طلبه شدم ، نه به اجبار و نه به طمع ، به عشق و علاقه ، و با توکل بر خدای متعال قدم در این راه گذاشتم. .............. محور طلبگی جز عشق چیزی نیست ............... عشق به دو چیز : عشق به خدا و عشق به خدمت ....................... عاشق بودن باعث میشه که ادم کارهای عجیبی کنه ، و اتفاقات خاصی رقم بخوره. ................. این که یه نفر از یه خانواده ی نسبتا پولدار و سرشناس تصمیم بگیره طلبه بشه برا خودش حکایت ها داره ............. اینحا از روزهای زندگی ام مینویسم..... بنای اینجا بر تایید کامنت ها هست اما قانون اصلی اینه که من هر کامنتی رو صلاح بدونم تایید میکنم. پس همیشه احتمالش هست که کامنتی عمومی نشه و فقط خودم بخونم.

بایگانی
محبوب ترین مطالب

اصل قضیه این بود

پنجشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۵۶ ب.ظ

در یکی از حرم های اهل بیت علیهم السلام : قبل از زیارت خواستم آب بخورم  که حس کردم که دختری خیلی بهم نگاه میکنه

لیوان آبم رو تو سطل میندازم و اونم دنبالم راه میوفته. از پشت سر صدا میزنه حاج اقا سوال دارم.

کمی از آب خوری فاصله میگیرم و میگم بفرمایین :

میگه حاج آقا ببخشید چجوری میشه با یکی محرم شد؟

همین طورب که سرم پایینه و ضمنا حس میکنم که تک و توک افرادی که از کنارمون رد میشن دقت میکنن ببینن ما چی داریم میگیم ، بهش میگم که : خب اگه طرف دختر باشه اجازه پدر میخاد و اگر پدر نیست پدر بزرگ....

بعد میگه حاج آقا من خواهرم 50 روز قبل مرده .الان بخام محرم بشم عیبی نداره.؟ میگم نه.

بعد حس میکنم میخاد چیزی بگه و براش سخته ، سعی میکنم حرفشو بزارم سر زبونش... میگم خودتون میخاین محرم بشین ؟ میگه آره . میگم اجازه از پدرت باید داشته باشی ، پدرت زنده هست ؟ میگه آره زنده هست اما قربون مرده ها.

الان 90 سالشه و دیگه امروز فرداس که بمیره. میگم خب باید اجازه اون باشه. میگه اون از خداش هست من شوهر کنم و ... .

بعد میگه شما میتونی برامون صیغه اش رو بخونی؟

میگم مشکلی نیست اما داماد کو ؟ میگه زنگ میزنم بیاد. فقط شما شمارتو بده که تا اومد بهتون زنگ بزنم...

 من دلم میخاد این کار و یکی دیگه انجام بده اما شمارمو مجبورم بدم. بعد میگم من فقط تا موقع اذان اینجا هستم و بعد از نماز میرم. اگه تا اون وقت اومد من هستم و الا میرم. میگه باشه.

بعد خودم میرم زیارت ، بعد زیارت یه لحظه نشستم و تو یه لحظه همه اتفاقات رو مرور کردم. دختره یه خواهرش مرده یکی دو تا خواهر و برادر معلول داره. باباش هم پیر و زمین گیر. فقط خودش مونده. 36 ساله و مجرد . بیچارگی از سر و روش میبارید. دلم براش سوخت. کمی هم وسوسه شدم که حاجی خودت هم میتونی همین الان باهاش محرم بشی. اون کرده معلوم نیست بیاد یا نه ... اما نه حاجی ... با ناموس مردم بازی نکن... اخه تو که جایی نداری ... تازه اگر هم داشتی یه ذره آدم باش و حرمت این لباس رو نگه دار... حاجی جان ... یه دختر خیلی احترام داره ... حلاله اما بزار دنبال زندگیش بره ... یه دختر نباید دست خورده بشه... هر ساعت اغوش کسی ... بزار مال کسی باشه که همیشه تو این شهر هست...

بهر حال حسابی با خودم دعوا کردم و البته همه این فکرا تو چند لحظه بود.

یهو موبایلم زنگ زد که حاجی بیا اقامون !!! اومد.

از حرم اومدم بیرون. خدا میدونه چقدر هم خجالت میکشیدم.

یه مرد حدود 45 - 50 ساله که همسرش فوت کرده و موها و صورت جو گندمی داره. مرده میگه حاج اقا این دختر خودش میگه بیا میخام با تو محرم بشم. منم خانومم فوت شده امکان ازدواج دائم ندارم. بچه دارم تو خونه این دختر رو هم نمیتونم ببرم خونه. حالا که دختره میخاد من حرفی ندارم. ( لا مصب جوری حرف میزد انگار دختره اومده خاستگاری مرده. هر چند ظاهر قضیه هم اینطوری بود )

منم دیدم این دختر کسی رو نداره سعی کردم ازش طرفداری کنم. گفتم خب باشه. دختر خانوم اجازه داری؟ من مسئول اجازه نیستما. اون با خودت. مرده هم همینو تکرار میکنه و میگه ایناش با خودت ... من نمیخام تو گناه بیفتما.

 دختره میگه بابام راضیه.

میپرسم مهریه چقدر باشه ؟

باور کنید دختره با مهریه 10 هزار تومن هم راضی بود. منم دیدم دختره ساده هست پیش دستی کردم و گفتم : مهریه 100 تومن - 200 تومن خوبه ؟

مرده گفت : چیزی باشه که بتونم بدم.

گفتم خب 200 تومن که میتونی بهش بدی؟

مرده هم کمی عجله کرد و گفت باشه ( و الا میتونست چونه هم بزنه حتی با 50 تومن کار رو تموم کنه )

خطبه محرمیت یکساله رو خودندم و بعد هم کمی مرده رو نصیحت کردم :

این دختره کسی نداره مراقبش باش گناه داره باهاش مهربون باش امشب ه مببرش هتلی جایی ...

مرده گفت : من که فعلا فقط میخام باهاش محرم بشم و اون هم میخاد برگرده محلشون.

دختره حسابی خجالت زده هست و با فاصله ای دو سه متری از ما ایستاده.

 مرده هم اقای محترمی هست.

بهر حال قضیه این دختره هم تموم شد. تا مدتی ذهنم درگیر بود. مرده چقدر زود خودشو رسوند. ... یه بار دیگه همه اتفاقات رو مرور میکنم... نکنه اشتباهی کرده باشم ؟

 همه چی رو چک میکنم ... نه همه چی درسته...

خب به این فکر میکنم که این اتفاق به نفع دختر بود یا نه ؟ بالاخره این دختر با غریزه هاش چکار باید میکرد؟ بعدا چی میشه ؟ ؟ ؟ ؟ این خیلی فکر منو مشغول کرده.

..............................

بعد از نماز مغرب حال معنوی خیلی خوبی داشتم. تو اون حرم بزرگ و زیبای جنوب کشور حال خوشی بهم دست داد.برا همتون دعا کردم.

..............................

هر وقت میام تو این حرم مطهر خیلی ها میان ازم مساله میپرسن و یا سوال شرعی دارن. نمیدونم چرا؟ یادمه یه بار چند سال قبل اومدم اونجا قرآن بخونم ، همین که قرآن رو باز کردم یکی اومد کنار دستم و گفت : حاجی استخاره میخام.

بعد گفت یکی دیگه هم میخام

 بعد گفت میخام مشورت کنم ... بعد یه نفر دیگه هم اومد پشت سرش نوبت گرفت...

بعد نفر بعدی و .... تا آخر وقت که من حس کردم فقط یه صفحه قرآن خوندم. ( اونم احتمالا )

 خیلی عجیب بود. !!!!

  • *حاج آقا*

حرم

غریب

نظرات  (۳)

  • یه خواننده...
  • در کل وبلاگ شما این اولین و تنها پستی بود که به دلم نشست شما اگه به جای شعار دادن واقعیت های زندگی یک طلبه را صادقانه می گفتید قطعا وبلاگ زیبایی داشتید ولی متاسفانه اغلب پست های شما جهت داره....
    میشه بگین چرا کامنت های من تایید نمیشن؟
    پاسخ:
    خب یه حق مدیریت هم به من بدین که اختیار تایید یا عدم تایید رو داشته باشم. مگه نه >؟ 
    من نه فحش داده بودم، نه چیز بدی گفته بودم. سانسور کردن اصولا قانون داره. اگر هم بر اساس خوش آمدتون و اینکه از چی خوشتون میاد و از چی خوشتون نمیاد و کیا ازتون تعریف می کنن و به به و چه چه می کنن و کیا نمی کنن، خب بهتره یه فکری به حال خودتون بکنین حتما.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.