روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / اینجا : دانشگاه کوچک من

روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / اینجا : دانشگاه کوچک من

روزهای عاشقی یک طلبه

بسم الله الرحمن الرحیم طلبه شدم ، نه به اجبار و نه به طمع ، به عشق و علاقه ، و با توکل بر خدای متعال قدم در این راه گذاشتم. .............. محور طلبگی جز عشق چیزی نیست ............... عشق به دو چیز : عشق به خدا و عشق به خدمت ....................... عاشق بودن باعث میشه که ادم کارهای عجیبی کنه ، و اتفاقات خاصی رقم بخوره. ................. این که یه نفر از یه خانواده ی نسبتا پولدار و سرشناس تصمیم بگیره طلبه بشه برا خودش حکایت ها داره ............. اینحا از روزهای زندگی ام مینویسم..... بنای اینجا بر تایید کامنت ها هست اما قانون اصلی اینه که من هر کامنتی رو صلاح بدونم تایید میکنم. پس همیشه احتمالش هست که کامنتی عمومی نشه و فقط خودم بخونم.

محبوب ترین مطالب

اونایی که تقریبآ همسن و سال منن احتمالآ یکی از خاطرات فراموش نشدنی زندگیشون روزیه که برای اولین بار تو بحبوحه تورم و فشار اقتصادی و صف های طویل قند و روغن و شکر کوپنی و صدای ضد هوایی ها و آژیر های رنگ و وارنگ، "موز" خوردند.

 

آره. مـــوز !

 

اون زمان مثل الان وفور نعمت نبود. خبری از کیوی و موز و ...نبود.

 

میوه سیب بود و پرتقال شایدم گاهی هم نارنگی ...

 

من برا اولین بار وقتی یه بچه ی ۶ یا ۷ ساله ی منزوی و گوشه گیر و نق نقو بودم و مُفم هم از دماغم اویزون بود و خاله ام دستم و گرفته بود و برده بود بازار تا واسه خودش لباس بخره، تو شهرمون از لابلای جمعیتی که واستاد بودن و رد میشدن چشمم افتاد به یه دستفروش کنار خیابون که یه چیزی مثل خیار ولی خوشه ای و زرد متمایل به سیاه گذاشته بود رو یه کارتن و تو یه خیابون شلوغ داشت میفروخت.

 

از قضا مشتری هم زیاد نداشت و ملت گذری فقط تماشا میکردن.

 

خاله ام همونطور که دست منو گرفته بود و تند تند قدم بر میداشت و دنبال تاکسی بود که تو اون سرمای شهر ِ ما ماشین پیدا کنه و منم خِر کِش میکرد و میبرد و منم هی یا پاهام تو اون چکمه های لاستیکی به هم گیر میکرد و یا شترق ! میخوردم تو شیکم یه آدم بزرگ که از روبرو میومد، یهو چشمم به اون خیار های زرد افتاد.

 

فرصت نبود از خاله ام بپرسم اونا چیه ولی فهمیدم که یه نوع خیار هم هست که نه خیار سالادیه و نه خیار چنبر و زرده !!

 

گذشت و منم دیگه چیزی یادم نموند تا اینکه بعد از چند روز که سر ظهر تو کوچه نشسته بودم تا یکی از دوستام بیاد و باهاش بازی کنم یکی از بچه های نُنُر دو تا کوچه اون ور تر و دیدم که داشت آروم از کوچه ما رد میشد و یکی ازون خیار زردا هم دستش بود.

 

پوستش و تا نصفه کنده بود و از وسط آویزون بود. رنگشم به سیاهی نمیزد و بیشتر زرد بود !

 

خودشم اونقد از داشتن اون خیار زرد تو دستش مشعوف بود که حیفیش میومد گازش بزنه و مثل بستنی کیم فقط روش و لیس میزد.

 

من همونطور که از دور میومد و نگاش میکردم، میدیدم که این خیار زرد و هی میزاره تو دهنش و انگار فقط طعمش و میچشه و درش میاره !

 

نمیدونستم دقیقآ داره چیکار میکنه ! بستنی میخوره یا خیار چنبر گاز میزنه !

 

 تا اینکه رسید جلو من که رد بشه و چش تو چشم شدیم.

 

همونطور که نشسته بودم رو سکوی پیاده رو و با یه چوب خاکای رو زمین و این ور اون ور میکردم یهو بدون مقدمه گفتم : خیاره ؟

 

اونم همونطور که خیار زردش و مثل بستنی چوبی از دهنش در میاورد، سرش و داد بالا و گفت : نُچ.موزه.

 

و من تازه فهمیدم اسم این نوع خیار موزه، ولی هنوز نمیدونستم چرا نمیخوردش و فقط مکش میزد و دلم لک زده بود که طعمش و بچشم.

 

موز تو حافظه من حک شد !

 

. . . .

 

وقتی آخر هفته ها میرفتم خونه مادر بزرگم (مان جونی ) بنده خدا خیلی سعی میکرد بهم میرسه و هر چی دلم میخواد برام فراهم کنه. همیشه هم قبل از اینکه من آخر هفته ها برم خونه اش کلی تنقلات و تخمه و پفک و چیپس (ازون چیپسا که تو کیسه میریختن و سرش و پرس میکردن. نه مارکی داشت نه نشانه ای. نصفشم سوخته و سیاه بود !) میخرید و انبار میکرد تو انباری و وقتی میرفتم خونشون، خودش جاش و بهم نشون میداد و میگفت : پسر جان. قربون قد و بالات  هر وقت خواستی بیا خودت ازینجا هر چی میخوای بردار. این تو اون دوره که مامانا و مامان بزرگا حتی تخمه افتابگردن رو هم از دست بچه ها و نوه هاشون قایم میکردن تو سوراخ سمبه های خونه، یعنی یه امتیاز بزرگ که مان جونی تو نوه هاش فقط به من عطا میکرد.

 

ولی من هیچوقت روم نمیشد چیزی بخوام یا خودم برم بردارم! و فقط اونجا، تو اون خونه آزادی بیشتری احساس میکردم و واسه خودم شب تا صب و صب تا شب جولان میدادم و تو کوچه یورتمه میرفتم !

 

یه روز سر ظهر که بعد از بازی با بچه های کوچه خسته برگشتم خونه همون جور که شلنگ تخته مینداختم و واسه خودم یورتمه میرفتم، رفتم دم در آشپزخونه و داد زدم : مان جونی ناهار چی داریم ؟ مان جونی از تو آشپزخونه که این ور حیاط بود و بوی غذاش درومده بود اومد تو حیاط و قربون صدقه ام رفت و شلنگ آب و باز کرد و گذاشتش رو یه سه پایه فلزی و پاچه های شلوار منو داد بالا و گفت : قربونت برم دست و پاهات و بشور تا همه بیان و ناهار بخوریم.

 

منم ساکت شدم و بدون اینکه صدام در بیاد شیر آب و باز کردم و شروع کردم آب بازی و شستن دست و پاهام. بعدشم نشستم رو سکوی حیاط و همونجور که از چتری هام و ابروهای خیسم آب میچکید منتظر بودم که یکی زنگ بزنه و منم بدو برم در و باز کنم.

 

مان جونی بعد از اینکه رفت تو آشپزخونه و سرکی به غذاش کشید دوباره اومد تو حیاط و در حالی که قربون صدقه نوه اش میرفت گفت : برو از تو کمد انباری هر چی میخوای بردار.

 

منم در حالی که چشمم و میخاریدم یه نوچ گفتم و نیگاش کردم.

 

مان جونی همونجور که یه دستش و به کمرش زده بود و واستاده بود وسط حیاط و منو نیگاه میکرد و نمیدونم به چی داشت فکر میکرد، یهو برگشت گفت : مِـیز (meyz)میخوری برات بیارم ؟

 

آقا منو میگی !

 

انگار که یهو رادارهام فعال بشن یهو پریدم هوا و جیغی کشیدم و گفتم : آره مان جونی. 

 

بنده خدا اونم از این همه استقبال من کلی تعجب کرد و وقتی برگشت که بره طرف انباری گوشه حیاط  منم بدو خودم و بهش رسوندم و دستش و محکم با دو دستم گرفتم و بوسیدم و لی لی کنان همراهش شدم به طرف اون انباری نیمه تاریک گوشه حیاط.

 

مان جونی رفت سر کمد و منم با چشای کنجکاوم داشتم رد دستش و میگرفتم ببینم از کجا بر میداره که بعدآ هر وقت خودم خواستم به توصیه خود مان جونی برم بردار.

 

مان جونی یه کیسه باز کرد و دستش و فرو کرد توش و یه مشت مَویز (ازین انگور درشتا که خشک میکنن و یه هسته درشتم وسطشه ) ریخت کف مشت من.

 

من که تمام شعفم بابت خوردن موز نقش بر آب شده بود چند ثانیه ای همونطور خیره به مـِیز های تو مشتم نیگا کردم و بعد ناخوداگاه بغض کردم و پام و کوبیدم زمین و مَویز ها رو هم پرت کردم هوا و گریه کنان بدو رفتم و خودم و پرت کردم رو متکا های تلنبار شدهء اتاق کوچیکه که توش رختخواب میزاشتن و همیشه ماوای من بود زمانهایی که گریه میکردم یا زمانهایی که اونجا قایم میشدم وقتی عصرا بابام میومد سراغم و نمیخواستم برگردم خونه.

 

مان جونی بنده خدا که حیرون مونده بود این بچه که لام تا کام چیزی نمیخواد و حرف نمیزنه چرا یهو اینجوری رم کرد، خودش و رسوند به من و کلی سرم و ناز کرد و اشکام و پاک کرد و گفت : مان جونی چی شد وروجک ؟ از مِـیز خوشت نیومد مادر جان ؟

 

منم که منتظر فرصت بودم همونطور با هق هق گریه گفتم : ما..ما..مان جــ....ــونی من فک کردم موزه !

 

مان جونی بنده خدا هنوز نفهمیده بود قضیه چیه ! تا اینکه براش با گریه و فین فین شرح دادم.

 

اونم دوباره کلی نازم کرد و گفت : عصری به خاله ات میگم برات بخره ! منم که دیگه رو دور نَسّی افتاده بودم گفتم : نُمُخوام. الان میخوام.

 

تو همین هاگیر واگیر خاله ام رسید خونه و وقتی صدای زر زر گریه کردن منو شنید جَلی خودش و رسوند به ما و همینطور که داشت سر منو ناز میکرد و منم داشتم سعی میکردم دماغم و با بالشا پاک کنم از مان جونی پرسید : کجا موز میفرشون ؟

 

مادر بزرگه داشت میگفت : موز ؟ موز ؟ نمیدونم والله این طفل معصوم کجا و دست کی موز دیده و ....

 

که من یهو گریه ام قطع شد و پا شدم و پریدم وسط حرفشون و گفتم : پارسال (منظور همون چند روز پیشا ) که رفته بودیم بازار، اونجا که میخواستیم سوار تاکسی شیم یه آقایی کنار خیابون موز میفروخت. و بعدش بلافاصله گریه بدون اشک و شروع کردم و همش هم تکرار میکردم ولی موزهای اون اقاهه سیاه بود و ولی موزی که اون پسر همساده مون مِـک میزد زرد بود. ینی که حالا میخواین برام موز بخرین بی زحمت زردش و بخرین !!

 

خاله هِ بنده خدا نیومده لباس ما رو تنمون کرد و رفتیم سر خیابون اصلی و یه دربست گرفت. منم مثل زرافه گردنم و دراز کرده بودم و از پنجره خیابون و پیاده رو ها رو اسکن میکردم که یه وقت رد نشیم و موز نخورده از دنیا برم.

 

بالاخره رسیدیم و خاله ام به تعداد اهل خونه موز خرید. فک کنم بنده خدا نصف حقوق اون ماهش و داد پای زر زر کردن من.

 

و اون روز اگرچه که موز سیاه، ولی برای اولین بار من هم موز خوردم.

 

البته تا شب مث ابنبات فقط لیس میزدیمش و شبش که دیگه مطمئن شدم بازم برام موز میخرن خوردمش !

 

و بدین ترتیب برای اولین بار موز خوردیم.

 

راستی چیزی که بعد از خوردن اولین موز کشف کردم این بود که چقد طعم آدامس موزی میداد !!!

  • *حاج آقا*

خیار

موز

نظرات  (۵)

سلام
من هم برای اولین بار که کیوی خوردم کاملا یادمه، خاله ام خریده بود و بهم داد، اونم یواشکی تو دهلیز خونه ی مادربزرگم اینا..

حاج اقا، خاله ی بزرگم خیلی خانمه،بزرگواره..
حاج اقا، قم خیلی گرمه؟؟ نمیشه اومد؟ خیلی دلم میخاد..
پاسخ:
سلام. قم هواش مث تهرانه. نه خنکی مرند رو داره و نه گرمای اهواز را. خدا خاله تو ن رو حفظ کنه. و به دفعات به پا بوس حضرت معصومه مشرف بشین.
کلی خندیدم
پاسخ:
همیشه خندان باشید
  • بچه پولدار
  • عالی بود عالی.
  • مامان طهورا
  • حاج آقا یا شما خیلی سنتون بالا تر ازمنه
    یا ما خیلی پولدار بودیم
    چون من تا یادم میاد موز بوده
    گزینه دوم که منتفیه
    میمونه گزینه اول
    با این که خانم ها سن شون رو نمیگن ولی من میگم که سال پنجم جنگ به دنیا اومدم
    پاسخ:
    شایدم شما تو منطقه برخوردار زندگی میکردین
    یا باباتون خیلی دوستتون داشته نمیزاشته بهتون بد بگذره
    یا اینکه شما اهل موز نبودین
    یا موز اونطرفا ارزون بوده
    ووووو
    یکی دو سال بیشتر فرقمون نیست.
    البته خب یه کم پیاز داغ داشت. اما من کاملا یادمه که موز کم بود و کیوی اصلا نبود.
    متشکر.
    چقدر دقیق و باجزییات یادتون مونده ! من هرچی فکر کردم یادم نیومد اولین بار کی و کجا موز خوردم ؟!
    شما ترک زبان هستین !
    پاسخ:
    نه. ترک نیستیم.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.