روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / اینجا : دانشگاه کوچک من

روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / اینجا : دانشگاه کوچک من

روزهای عاشقی یک طلبه

بسم الله الرحمن الرحیم طلبه شدم ، نه به اجبار و نه به طمع ، به عشق و علاقه ، و با توکل بر خدای متعال قدم در این راه گذاشتم. .............. محور طلبگی جز عشق چیزی نیست ............... عشق به دو چیز : عشق به خدا و عشق به خدمت ....................... عاشق بودن باعث میشه که ادم کارهای عجیبی کنه ، و اتفاقات خاصی رقم بخوره. ................. این که یه نفر از یه خانواده ی نسبتا پولدار و سرشناس تصمیم بگیره طلبه بشه برا خودش حکایت ها داره ............. اینحا از روزهای زندگی ام مینویسم..... بنای اینجا بر تایید کامنت ها هست اما قانون اصلی اینه که من هر کامنتی رو صلاح بدونم تایید میکنم. پس همیشه احتمالش هست که کامنتی عمومی نشه و فقط خودم بخونم.

آخرین مطالب

چرا اون مبلغ موفق تر من بود ؟

شنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۷، ۰۹:۴۲ ق.ظ

سالها قبل رفته بودم تبلیغ

تنها

در روستای دور افتاده ای که فقط 50خانوار داشت. در استانی گرم و با اصالت

اینو هم بگم که حق التبلیغ ان سال بنده فقط و فقط 100 هزار تومان بودکه بیشتر از همین مقدار هم کرایه رفت و امد و خرید جایزه دادم.

مردم خوبی داشت .

همون روزهای اول کلاسها رو برقرار کردم.

ضمنا خودم هم تازه کار بودم و تجربه کافی نداشتم.

استقبال خانمها خوب بود. اقایون هم همینطور.

عصر ها برا خانمها کلاس قرار داشتم . جسته و گریخته ذکر خیر مبلغ سال قبل رو زیاد میشنیدم. نمیدونم چکار میکرده اما هر چی که بود مردم خیلی بهش علاقه داشتند و من در واقع کم تجربه تر از اون محسوب میشدم.

تو خانمها اسم اونو زیاد جلو من میاوردن که سال قبل کلاسمون اینطور بود و اونطور بود. کنایه از اینکه حاج اقا شما هم همین کار ها رو بکن. منم حساس شدم که ببینم کار این حاج اقای پارسالی چکار کرده که مردم اینقدر بهش علاقه داشتند ؟

چند موردش رو میخوام اینجا بنویسم :

1 . همون روز اولی که رسیده بود محل تبلیغ رفته بود حمام. اما من بعد دو سه روز که اونجا رسیدم رفتم حمام. خانمها اینو به حساب نظافت اون و تر و تمیزیتر بودن و البته زبر و زرنگ بودنش گذاشته بودند .

2 . کلاس قرانش برای خانمهایمیان سال جذاب تر از من بود. چون اون تو کلاس قران خیلی خشک نبوده . اما من خشک بودم. من که میخواستم رعایت محرم و نامحرمی کنم خیلی ساده با خانمها حرف میزدم. مثلا میگفتم حالا خانم شماره یک صفح فلان رو بخونه. یعنی خانمی که مثلا نفر اول نشسته. یا میگفتم نفر پنجم قران بخونه.

اما اون مبلغ قبلی میگفته : حالا مامان حسین قران بخونه. یا خواهر زهرا قران بخونه . یا مادر غلامرضا بخونه و ... .

خب اینطور خطاب کردن هم جلف نیست و هم چندان سرد و خشک نیست.

3 . اون والیبالیست خوبی بوده. اما من هیچ وقت والیبالیست خوبی نبودم. اون عصر ها میرفته با جووونا والیبال. اتفاقا اونجا زمین والیبال خوبی کنار مسجد داشت که جووونها عصر که میشد اونجا جمع میشدن برا والیبال. اما زمین فوتبال مناسب نداشت. من فوتبالم خوب بود اما اون زمین اینقدر خاکش نرم بود و خار داشت که نه میشد توش دوید و نه توپ توش به راحتی حرکت میکرد. تازه مگه روستای 50 خانواری چند تا بچه هم سن و سال ما داشت که بریم فوتبال اونم تو گرمای تابستان ماه رمضان ؟

4 . هر روز 4 - 5 تا کلاس داشتم. اما وقتایی که کلاس نداشتم تو اتاقم مشغول مطالع میشدم مخصوصا که بعد ماه مبارک امتحان هم داشتم. اون وقتایی که من مشغول مطالعه میشدم میزبان و مردم روستا فکر میکردن من خواب هستم. چون هیچ صدایی از اتاقم بیرون نمیامد. در حالی که من معمولا بیدار بودم و کلیه رفت و امد های درون منزل را متوجه میشدم.

اینو وقتی فهمیدم که اواخر ماه رمضان یه نوجوانی از زبانش در رفت و گفت : حاجی فکر میکنی ما نمیدونیم تو همش خوابی ؟

این حرفش اینقدر برام تلخ بود که هنوزم که هنوزه وقتی یادم یاد اوقاتم تلخ میشه. دلم خیلی شکست.

بنابراین مبلغ نباید تو منزل بسینه و فقط برا کلاس و مسجد از خون بیاد بیرون. گاهی باید بیاد ت وروستا قدم بزنه. البته این روستا جوری بود که نمیشد توش قدم زد . یعنی شکل خانه ها و اینطور بود.

اون طلبه سال قبل کاری که کرده بود این بود که کلاسهای کمتری داشته اما میرفته با بعضی از اهالی سر زمین کشاورزیشون. شاید در کل سه چهاربار رفته بود سرزمین کشاورزی. اما همین سه چهار بار به اندازه کل کلاسهای من تاثیر داشته.

5 . البته من هر شبی مهمان خانه کسی بودم و در مهمانی های خانگی ظاهرا من موفق تر از اون روحانی قبلی بودم چون تو مهمانی بهتر مجلس رو دست میگرفتم و کاملا حرف خودم رو میزدم . برای صحت این مساله میشه به این اشاره کرد که بعضی ها چند بار منو دعوت کردند  سفارش هم کردند که لطفا وقتی امشب اومدی خونه ما جوان مارو نصیحت کن.

راستی او نروحانی یه نقص جسمی داشت که باعث زشتی صورت اون شده بود اما چون خوش اخلاق و خندان بوده مردم خیلی دوستش داشتند

و یه چیز دیگه : اون سال بعضی جوونای او نروستا رو تشویق کردم طلبه بشوند . اتفاقا طلبه شدند و از طلبه های خوب و موفق و الان هم جزو اساتید و فضلای حوزوی محسوب میشوند.

 و یه چیز دیگه : مردم اونجا از نیمه ماه به بعد خیلی به من اعتماد داشتند و به همین خاطر از من خواستند با اهالی اونجا با هم بریم تو یکی از ادارات تا یکی از مشکلات مردم اونجا رو حل کنیم.

  • *حاج آقا*

نظرات  (۲)

نتیجه میگیریم کهههههه:
همانطور که نباید جلوی همسرمون درمورد خواستگارهای سابقمون حرف بزنیم و پزشون رو بدیم (خخخخ) و نباید از مردای دیگه هم تعریف کنیم ، همانطور نباید جلوی امام جماعت جدید مسجدمون درمورد امام جماعت سابق حرف بزنیم چون ممکنه بهشون بربخوره!
ولی گذشته از شوخی شما خیلی باجنبه و منطقی رفتار کردین ، به جای اینکه جبهه بگیرین عوامل محبوبیت حاج آقا رو کشف کردین
  • بچه پولدار
  • احسنت حاجی خودمون.
    فک کنم شما هم مث همون حاجی هستید که تو وبلاگم درموردش نوشتم.
    بیام پشت وانت شما سوار شم ؟

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.