روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / اینجا : دانشگاه کوچک من

روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / اینجا : دانشگاه کوچک من

روزهای عاشقی یک طلبه

بسم الله الرحمن الرحیم طلبه شدم ، نه به اجبار و نه به طمع ، به عشق و علاقه ، و با توکل بر خدای متعال قدم در این راه گذاشتم. .............. محور طلبگی جز عشق چیزی نیست ............... عشق به دو چیز : عشق به خدا و عشق به خدمت ....................... عاشق بودن باعث میشه که ادم کارهای عجیبی کنه ، و اتفاقات خاصی رقم بخوره. ................. این که یه نفر از یه خانواده ی نسبتا پولدار و سرشناس تصمیم بگیره طلبه بشه برا خودش حکایت ها داره ............. اینحا از روزهای زندگی ام مینویسم..... بنای اینجا بر تایید کامنت ها هست اما قانون اصلی اینه که من هر کامنتی رو صلاح بدونم تایید میکنم. پس همیشه احتمالش هست که کامنتی عمومی نشه و فقط خودم بخونم.

محبوب ترین مطالب

یک خاطره

يكشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۷، ۰۸:۴۷ ب.ظ

یکی از خواننده های محترم یه مشورت میخواست. با هم صحبت کردیم. بعد از اتمام مشورت یادم افتاد که سالها قبل رفته بودم یه روستایی که در کنار یه کوه بلند بنا شد هبود. جوری که اگر سنگی از بالا میافتاد بعضی از خانه ها رو خراب میکرد.

من هم تو یکی از اتاقهایی که جدا از ساختمان خانه بنا شده بود ساکن بودم.

بخوام توضیح بدم خونه میزبان اینطوری بود که یه قسمت نوساز و رو به قبله داشت که دارای حال و اتاق و اشپزخانه و ... بود و شاید از زمان ساختش بیشتر یکی دو سال نمیگذشت.  با یه ایوان بزرگ و دلباز. طرف مقابل این خانه انور حیاط دو تا اتق قدیمی داشت که دیوارش از سنگ بود و حتما قدمتش به قبل انقلاب برمیگشت. سقفش تیر چوبی داشت و کهنگی از در و دیوارش میبارید. یه پنجره کوچیک زنگ زده هم داشت با یه سقف کوتاه. البته مساحت خوبی داشت و تقریبا سه متر طولش بود. یه در هم دقیقا وسط اتاق باز میشد. اما دیگه از پنکه سقفی و کولر و ... خبری نبود. چون این اتاق پشت به قبله بو خیلی زود نور خورشید از اتاق میرفت و تاریک میشد.

از موضوع بحث خارج نشم.

یک ماه تو اون روستا بودم. خوبی این اتاق این بود که اگر یکی از اهالی میخواست بیاد سوالی از من بپرسه دیگه مزاحم میزبان نبود. انگار که من مستقل بودم. اما در واقع دخمه ای بیش نبود و شاید زمانهای دور جای گاو و گوسفند بوده و بعدا اونو تبدیل به اتاق کرده بودند.

وقتهای تنهایی هم اونجا مشغول کتاب خوندن بودم.

یادمه یه خانم تقریبا پنجاه ساله بودکه دو سه روز اومد اونجا و چند تا سوال پرسید. شکل سوال پرسیدنش هم عجیب بود. میومد کنار همون در مینشیت با همون دامن های بلند و چین چین روستای و چادری که سرش بود.

اینو هم بگم که زنهای روستا چون کار بدنی زیادی انجام میدن خیلی زود تر از شما شهری ها شکسته میشن. یک دختر 30 ساله روستای شاید مثل یه خانم 40 ساله شهری به نظر برسه.

این خانم وقتی مینشست یه سوال میپرسید مثلا میگفت حاج اقا : خون گلوی مرغ حکمش چیه ؟

من میگفتم که اون مقداری که به طور متعارف از بدنش خارج میشه نجسه اما اونی که تو بدنش میمونه پاکه و نجس نیست. بعد این زن تو فکر فرو میرفت و چند دقیقه ساکت میشد. دوباره میپرسید که حاج اقا برا نماز شب وضو واجبه ؟ میگفتم اره لازمه و بدون وضو نماز باطله.

بعد ممکن بود دوباره همون سوال اولی رو بپرسه و یا دوباره مکث میکرد تا یه سوال دیگه یادش بیاد و بپرسه. در نتیجه در مدت نیم ساعتی که اونجا بود شاید جمعا 5 تا سوال بیشتر نداشت اما با فاصله های طولانی میپرسید. بعد هم انگارکه خجالت بکشه خداحافظی میکرد و عذر خواهی میکرد بخاطر اینکه مزاحم شده.

چند روز به همین منوال گذشت. تااینکه یه روز حرف دلش رو زد و گفت :

حاج اقا من وسواس دارم. چند ساله دارم عذاب میکشم. داغون شدم. شوهرم از دستم خسته است . بچه هام از دستم خسته هستند خودم هم پیر و شکسته شدم. همش اسراف میکنم و ... .

من فقط گوش دادم.

با خودم میگفتم شاید بخاطر همینه که میاد کنار در مینشینه . تازه وقتی هم مینشینه کاملا رو زمین نمیشینه بلکه مثل ادمی که - بلا نسبت شما- تو دستشویی میشینه مینشست فقط بااین فرق که به دیوار تکیه میداد.

امااین همه حرفهای اون نبود.

بیت الغزل حرفهای اون این بود که حاج اقا من وقتی میام اینجا مینشین م وباهات حرف میزنم ارام میشم. اما همین که از اینجا میرم بیرون دوباره دلشوره و ... .

حالااگه یه روانشناس اینا رو بخونه میتونه خیلی نکات ظریف و دقیق از علل این مساله رو پیدا کنه. چرا وسواس ؟ چرا دلشوره ؟

  • *حاج آقا*

نظرات  (۱)

وروغ نگفته باشم منظورم کمک خودم به نیازمند نبود منظورم از دست رفتن اعتماد ادم بود من تو قضیه تعمیرات خونه م چون فکر می کردم کسی که زحمتکشه و بنایی می کنه نمی خواد پول حروم تو سفره ش باشه چفت و بست برا اتاقام نذاشتم و زندگیم رو کسی دردید ماهرانه چون بعد ها فهمیدم. نمی دونستم کار کدومشون بوده چندین نفر کار کرده بودن منم بخاطر اینکه یک نفر دزده و بقیه انگ تهمت بهشون می خوره اصلا نه بروشون اوردم نه هیچی . در صورتیکه من دیگه اونور بوم افتاده بودم چه تهمتی . انکس که حساب ماک است از محاسبه چه باک است . بعدن فهمیدم تو هر قشری حروم خور پیدا میشه بعد اونم اواخر کیفمو زدن . که عیدی های چندین سالم توش بود بارها لازمم شده بود یادگاری خرجشون نکرده بودم. اونو از تو ماشین دزدیدن نفهمیدم کی و کجا . دیگه اعتمادم به مردم رو از دست دادم . اخلاق بهترین صفت انسانیه و شریف زندگی کردن .
پاسخ:
از داشتن دوستان منتقد نه تنها ناراحت نمیشم بلکه خوشحال میشم. میتونم بگم یوی از افرتدی هستم که خیلی خوب میشه بهم انتقاد کرد. اما ای کاش انتقادها از سوی افراد مشخص و شناخته شده بود. اونوقت بهتر میشد درک کرد طرف مقابل منظورش چیه. علت این همه مخفی کاری رو نمیدونم. شاید وبلاگ من یکی از صمیمی ترین وبلاگها باشه . مثل خونه دومم هست. مثل یک جمع خواهر برادری. یک خانواده واقعی. برا هم دعا میکنیم. به جا هم زیارت میریم. به هم کمک میکنیم مشاوره میدیم. فقط موقع غذا خوردن و خوابیدن کنار هم نیستیم.  اما همه این صمیمیت ها یه خیلی از این صمیمیت ها بخاطر اینه که مخاطبینم شناخته شده هستند برام. طبیعیه که با افراد مجهول ارتباط سخت هست و چه حوب بود شما خواهر گرامی هم واضح معرفی میکردید خودتون رو. منم از ادمایی که کمک میخواستند زیاد رودست خوردم. با شما حرفهایی دارم اگر که بشناسمتون. 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.