روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / اینجا : دانشگاه کوچک من

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / اینجا : دانشگاه کوچک من

روزهای عاشقی یک طلبه

بسم الله الرحمن الرحیم طلبه شدم ، نه به اجبار و نه به طمع ، به عشق و علاقه ، و با توکل بر خدای متعال قدم در این راه گذاشتم. .............. محور طلبگی جز عشق چیزی نیست ............... عشق به دو چیز : عشق به خدا و عشق به خدمت ....................... عاشق بودن باعث میشه که ادم کارهای عجیبی کنه ، و اتفاقات خاصی رقم بخوره. ................. این که یه نفر از یه خانواده ی نسبتا پولدار و سرشناس تصمیم بگیره طلبه بشه برا خودش حکایت ها داره ............. اینحا از روزهای زندگی ام مینویسم..... بنای اینجا بر تایید کامنت ها هست اما قانون اصلی اینه که من هر کامنتی رو صلاح بدونم تایید میکنم. پس همیشه احتمالش هست که کامنتی عمومی نشه و فقط خودم بخونم.

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب

شبانه

دوشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۳۱ ب.ظ

نمیدونم اسمشو دلسوزی بیجا بزارم یا سادگی ؟ شاید هم خریت ؟ قدیم ندیما گاهی شبهای جمه میرفتیم حرم بیتوته میکردیم. بیتوته یعنی شب تا صبح رو اونجا میموندیم. چند بار شد که رفتم حرم و وسط زیارت و دعا یکی اومد گفت حاج اقا سوال دارم. منم با خودم میگفتم حاجی اینقدر خررر مقدس نشو . بنده خدا سوال داره مشکلشو حل کن. عبادت بجز خدمت خلق نیست و این حرفا.

ایشون هم یه سوال ساده میپرسید و جواب میگرفت و بعد شروع میکرد سوالای عجیب غریب پرسیدن. شاید نیم ساعتی معطلم میکرد. مثلا کلی تعریف میکرد که من تاجر اهن هستم تو کرج وضعم خوبه برا پسرم همه چی خریدم اما پسرم با چند تا رفیق افتاده که نمیدونم چی بهش بگم؟ منم تا میخواستم بگم که خوبه با هم گاهی سفر مسهد و ... برین تا با امام هشتم علیه السلام رفیق بشه ایشون میگفت که بله فلان جا هم فلان مغازه دارم میخوام بهش بدم و ... .  

اخرش هم حس میکردم این بنده خدا زائره. حوصله اش سررفته دلش میخواسته با یکی حرف بزنه و کمی پولش رو به رخ بکشه و الا نه قصد مشاوره داره و نه هیچ چیز دیگه. اونوقت منم که خسته شده بودم میگفتم دیگه 40 - 50 دقیقه با این  یارووو حرف زدم خسته شدم سرم درد گرفت برم بیرون حرم یه چرخ بزنم یه اب هویچ بخورم و دوباره بیام حرم مشغول دعا بشم.

اما دیگه حال دعا میپرید و یهو چشم باز میکردم میدیدم ااااااااااااااااااااا الان تو رختخواب خوابیدم. بدین سان از مدتی بعد کسی که سوال میکرد همین که میدیدم میخواد دری وری بگه میگفتم بهتره برین از بخش مشاوره حرم سوال کنید یا از بخش پاسخ به مسائل شرعی. هم وارد ترن هم کارشون اینه. این وقت من برا زیارته نه چیز دیگه.

این بود حکایت عبادت شب تا به صبح حاج اقا.

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۷/۰۸/۲۱
*حاج آقا*

نظرات  (۲)

۲۱ آبان ۹۷ ، ۲۳:۳۲ احوال نویس :)
حرم میرین التماس دعا.
۲۲ آبان ۹۷ ، ۰۷:۳۴ مامان طهورا
آخ آخ یاد دوستم افتادم
۱۸ سال با یک نفر دوست بودم.
در تمام این ۱۸ سال دوستی مون این شکلی بود که به محض اینکه همو میدیدیم شروع میکرد منو بمبارون میکرد. مدام میگفت خانواده شوهرم فلان. خانواده شوهرم بهمان و یک ریز مشکلات شو میگفت
بعد من مدام بهش مشاوره میدادم. اما اصلا گوش نمیکرد. مثلا میگفتم این دفعه که رفتی خونه مادر شوهرت مثلا بلند شو ظرفا رو بشور
دوباره هفته بعد میدیمش همونطور اون حرفای قبل و میزد بدون ابنکه به راه حل های من توجهی کنه
از طرفی هم هر وقت من کارش داشتم نبود ولی هر موقع اون کار داشت من بودم
تو این ۱۸ سال بقدری بهش پول قرض دادم و با بد حسابی بهم پس داد دیوانه شدم
چند بار هم که قید پوله رو زدم کلا
حتی چند بار کادوهای خوب براش بردم
یا هر لباسی که برای دخترم میدوختم یه دونه هم برای دختر اون میدوختم.
اما اصلا رویه اش تغییر نمیکرد و تشکر و اینا هم که اصلا تو کارش نبود.

آخر سر تصمیم گرفتم این ستم رو برخودم تمام کنم
خدارو شکر الان اعصابم راحت تره
پاسخ:
حس هم ذات پنداری بهم دست داد.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.