روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / اینجا : دانشگاه کوچک من

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / اینجا : دانشگاه کوچک من

روزهای عاشقی یک طلبه

بسم الله الرحمن الرحیم طلبه شدم ، نه به اجبار و نه به طمع ، به عشق و علاقه ، و با توکل بر خدای متعال قدم در این راه گذاشتم. .............. محور طلبگی جز عشق چیزی نیست ............... عشق به دو چیز : عشق به خدا و عشق به خدمت ....................... عاشق بودن باعث میشه که ادم کارهای عجیبی کنه ، و اتفاقات خاصی رقم بخوره. ................. این که یه نفر از یه خانواده ی نسبتا پولدار و سرشناس تصمیم بگیره طلبه بشه برا خودش حکایت ها داره ............. اینحا از روزهای زندگی ام مینویسم..... بنای اینجا بر تایید کامنت ها هست اما قانون اصلی اینه که من هر کامنتی رو صلاح بدونم تایید میکنم. پس همیشه احتمالش هست که کامنتی عمومی نشه و فقط خودم بخونم.

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب

وقت ملاقات

شنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۷، ۰۷:۲۰ ق.ظ

یادمه که یه خانوم میان سال اومد و از پسرش شکایت کرد. میگفت میره قلیون میکشه. با رفیق ناباب هست و خواهرش هم هر چی نصیحتش کرده افاقه نکرده.

پسر دبیرستانی که شب بیاد خونه و بخواد قلیون بکشه جلو مادرش !!!! کم چیزی نیستا.

منم دلم سوخت . باید فکر اساسی میکردم .قرار شد که فردا شب بچه و مادر بیان خونه مون. به لیلای خانه هم سپردم که اینها میان اینجا و شما امادگی شام پختن داشسته باش.

اون خانم قرار شد قبل اومدن خبر بده.

من هم اون روز یکی دو تا جلسه داشتم که همه رو کنسل کردم تا بتونم این خانم و پسرش رو ببینم. خلاصه اینکه فکرم مدام مشغول بود که وقتی اومد بهشون چی بگم ؟ نمیتونستم تمرکز حواس داشته باشم. نگاهم به موبایل بود که کی زنگ میزنن. بالاخره زنگ نزدند.

تااینکه اخر شب خودم زنگ زدم که چرا نیامدید منتظرتون بودیم.

گفتند که اصلا فراموش کردیم.

از اونجا که این پسر سید و بااستعداد بود  به نوعی دلم براش  خیلی میسوخت بود به همین خاطر مدتی بعد زنگ زدم و ضمن احوالپرسی گفتم که با اقا پسر تشریف بیارید منزل جایزه ای هم براشون اماده کردم بهشون بدم. ایشون هم وعده داد که فردا میان. باز هم من به لیلای خانه رحمت الله علیها سپردم که اینا دارن میان . امادگی لازم رو داشت باش. گفتند که اماده ام.

باز روز به پایا ن رسید و خبری ازشون نشد. دوباره خودم بهشون زنگ زدم که چرا نیامدید ؟ گفتند که پسرمبا داییش رفته روستا.

میخواستم بهش بگم اخه خانوم فلان شده نمیشد یه پیام بدی بگی امروز نمیایم ؟

کلی اون روز وقت منو گرفتی برای درد ددل کردن درباره پسرتون.

اون هفته کلی وقت گذاشتم که بیای خونه مون. این هفته هم کلی غکر منو مشغول کردید.

اخرش با کمال خونسردی میگین که ... .

مگه من بیکارم که خودمو بخوام سبک کنم ؟ حس میکردم دارم التماسش میکنم بیا خونه خونمون. چه حس بدی.

ای ناتفاق باعث شد که برای کسی کاسه داغتر از اش نباشم. ( لااقل اینه که یه اندازه داغ باشیم )

پ ن : تعبیر حمت الله علیها که برای لیلای خانه بکار بردم منظور خاصی پشتش نیست. همین طوری نوشتم.

موافقین ۱ مخالفین ۱ ۹۷/۰۹/۱۰
*حاج آقا*

نظرات  (۹)

دیگه با اون توضیحی که دادین برای لیلای خانه والا ذهن ما را بیشتر مشغول کردین
انشاله که بلا ازشون دور باشه و هرجا هستند شاد و سلامت باشن
پاسخ:
ان شا الله
۱۰ آذر ۹۷ ، ۱۰:۱۴ دخترِ بی بی
سلام
احساس همزاد پنداری کردم
چوبشم میخورم ولی برام درس نمیشه
پاسخ:
سلام متشکر. ناشی از دل پاک و مهربان است.
یعنی اگه سید نبود دلتون براش نمی سوخت!؟
اساس تبعیض در فکر و باورهای ادمهاست ادمهایی که از اتفاق خیال می کنند اخلاقی فکر می کنند. .
پاسخ:
بله باز هم میسوخت. اما سید بود بیشتر میسوخت
۱۰ آذر ۹۷ ، ۱۹:۱۵ مدافع حرم
سلام
مشکل از دین داری ماست
که کارهای اخلاقی و انسانی مثل وفای به عهد رو جزو دین به حساب نمیاریم.
پاسخ:
سلام متشکر
۱۰ آذر ۹۷ ، ۲۱:۳۷ مهدی سلمانی ماهینی
آن جایزه را دو برابرش کنید به لیلای خانه بدهید . بنده خدا ۲ شبه معطل مهمانها است
جواب سلام واجبه حاج آقا
پاسخ:
سلام. ایمتون سلامه یا سلام کردید؟ 
بازم خدا رو شکر نگفتین " لیلا خدا بیامرز "
بعضیا هم مشکل دارن هم شدیدا تنبلن و نمیخوان مشکلو حل کنن
پاسخ:
سلام. کم پیدایید. خوب هستید؟ مشکاتون حل شد؟
سلام
هستیم همین حوالی
مشکلات مگر تمومی داره؟ جدیدا هم بیماری های چند تا از نزدیکان اومده روش و شدید ذهنمان را مشغول کرده
التماس دعا
پاسخ:
سلام ان شا الله خدا کمکتون کنه
۱۸ آذر ۹۷ ، ۲۰:۲۸ روزهای زندگی من
بازم درکتون میکنم.حق دارید. منم یه شاکردی دارم که تنبل و بی خاصیت. مادرش چندبار التماس که باهاش ریاضی کار کنید و بیاد خونتون. منم هر پنجشنبه خوته رو جمع و جور میکردم این تحفه خانم تشریف بیارن نمیومد.ازش شنبه اش میپرسیدم که نازنین چرا نیومدی؟ یا رفته بودن مهمونی یا رفته بودن پیک نیک یا مریض بودن. امروز بهم گفت آخر هفته بیام؟ گفتم نه!من کار دارم. نمیتونم. برای خودت یه معلم خصوصی دیگه پیدا کن

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.