روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن

روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن

روزهای عاشقی یک طلبه

بسم الله الرحمن الرحیم طلبه شدم ، نه به اجبار و نه به طمع ، به عشق و علاقه ، و با توکل بر خدای متعال قدم در این راه گذاشتم. .............. محور طلبگی جز عشق چیزی نیست ............... عشق به دو چیز : عشق به خدا و عشق به خدمت ....................... عاشق بودن باعث میشه که ادم کارهای عجیبی کنه ، و اتفاقات خاصی رقم بخوره. ................. این که یه نفر از یه خانواده ی نسبتا پولدار و سرشناس تصمیم بگیره طلبه بشه برا خودش حکایت ها داره ............. اینحا از روزهای زندگی ام مینویسم..... بنای اینجا بر تایید کامنت ها هست اما قانون اصلی اینه که من هر کامنتی رو صلاح بدونم تایید میکنم. پس همیشه احتمالش هست که کامنتی عمومی نشه و فقط خودم بخونم.

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اتوبوس» ثبت شده است

اتوبوس

يكشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۵۲ ق.ظ

تو اتوبوس بودم . صندلی بغلی من دو تا بلوچ بودند. نمیخواستم سر صحبت با کسی باز کنم. حس و حالش نبود. بیشتر صحبت هاشون رو گوش میکردم. محاسن بلندی داشتند. یه بوی مخصوص هم میدادند. از حرفاشون فهمیدم که شیعه نیستند. وقتی اتوبوس برا چند دقیقه ای کنار زد مقداری خوراکی خریدم و تو اتوبوس بهشون تعارف کردم. خودم هم با اینکه اهل خوردنی نیستم اما کمی خوردم. 

کم کم خاطرات و و گفتگوهاشون رفت به سمت مواد مخدر و مزرعه تریاک فلانی و بهمانی و اینطور حرفها. 

خلاصه اینکه عزمم رو جزم کردم دیگه اصلا باهاشون صحبت نکنم. نکنه یه وقت جنس همراهشون باشه و بعد ما هم گیر بیفتیم. 

  • *حاج آقا*