روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / اینجا : دانشگاه کوچک من

روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / اینجا : دانشگاه کوچک من

روزهای عاشقی یک طلبه

بسم الله الرحمن الرحیم طلبه شدم ، نه به اجبار و نه به طمع ، به عشق و علاقه ، و با توکل بر خدای متعال قدم در این راه گذاشتم. .............. محور طلبگی جز عشق چیزی نیست ............... عشق به دو چیز : عشق به خدا و عشق به خدمت ....................... عاشق بودن باعث میشه که ادم کارهای عجیبی کنه ، و اتفاقات خاصی رقم بخوره. ................. این که یه نفر از یه خانواده ی نسبتا پولدار و سرشناس تصمیم بگیره طلبه بشه برا خودش حکایت ها داره ............. اینحا از روزهای زندگی ام مینویسم..... بنای اینجا بر تایید کامنت ها هست اما قانون اصلی اینه که من هر کامنتی رو صلاح بدونم تایید میکنم. پس همیشه احتمالش هست که کامنتی عمومی نشه و فقط خودم بخونم.

محبوب ترین مطالب

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطره» ثبت شده است

خاطره دشداشه

دوشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۷، ۰۶:۴۴ ب.ظ

با دشداشه بلند عربی در یکی از کشورهای عربی بودیم. گاهی هم چیزی شبیه شال روی سر مینداختیم. از اینکه باد و نسیم دلنشین از زیر لباس تا نافم رو قلقلک میداد لذت میبردم و فکر میکردم که قدر این لحظاتر ا بدانم چون اگر لباسم رو عوض کنم دیگه از این بادهای دل انگیز خبری نیست.

  • *حاج آقا*

یک جمعه کاملا ارام ارام ارام + عکس

جمعه, ۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۵:۵۹ ب.ظ

صبح از خواب بیدار شدم. نمیدونستم ساعت چنده. اهان اول فکر کردم خیلی دیر بیدار شدم اما انگار هنوز دیر نشده.

.

.

.

دوباره میخوابم. امروز جمعه هست و هیچ کار یا انگیزه ای برای بیرون امدن از رختخواب ندارم. اما بالاخره مجبور شدم از جام تکون بخورم. بالاخره فشار wc کار خودشو میکنه.

الان که از جام بلند شدم با چشم نیم باز یه نگاه به ساعت میکنم. ای بابا هنوز ساعت 8 هم نشده. اما من فکر میکردم الان ساعت 10 صبحه. خوشحال میشم. دیگه نمیخوام به رختخواب برگردم. روی مبل میشینم و تلویزیو رو روشن میکنم. تا بعد از اینکه چشمام باز تر شد فکر کنم ببینم صبحانه رو باید چکار کنم ؟ الان مغزم کار نمیکنه.

همینطور که تلویزیون تماشا میکنم چشمام سنگین میشه و روی مبل خوابم میبره. شاید نیم ساعتی نیست که دراز کشیدم که با خودم میگم حاجی بلند شو خوابت برد. چشمام رو به زور باز میکنم و کانال تلویزیون رو عوض میکنم. شبکه نمایش!  خیلی وقته فیلم سینمایی ندیدم. خب برای همچین وضعیتی چی بهتر از الان. اما دوباره چشمام روی هم می افته.

الان از اون وقتهایی هست که یا صدای فیلم خواب میبینم.

مثلا اگر فیلم سینمایی داره فرار یه موتور سوار رو نشون میده منم خواب میبینم سوار موتورم و دارم ویراژ میدم. خلاصه اینکه بین خواب و بیداری و البته بیشترش  در حال خواب بودم و همین طور  خواب دیدنم رو ادامه دادم. و خواب هم میدیدم از مرکز شهر با یه موتور خاص با لاستیکهای خاص دارم میام خونه. اما تو راه اینقدر شلوغه که مجبورم کلی لایی بکشم. اما موتورش انصافا برو و قوی بود.

نه کلاسی داشتم که بخاطرش بلند بشم. نه کسی خونه بود که برم براش نون بخرم. یا حتی از سر خیابون برم حلیم بخرم تا تمام نشده.

نه قرار بود مهمانی بیاد. و نه حتی کسی تلفن زد که بخاطر صدای تلفنش از خواب بپرسم و و و و و .

به هر حال باز هم بخاطر همان عامل قبلی مجبور شدم از جام بلند بشم. خوشحالم که ساعت هنوز دور و بر 9 و نیم یه ربع به ده هست.

اینبار دیگه مطمئنم که نمیخوابم. یعنی اگه بخوام بخوابم هم خوابم نمیبره. مخصوصا که خوابیدن روی مبل کمی باعث کمر درد میشه. چون قد من از طول مبل بیشتره.

برای سرگرم شدن چی بهتر از اینترنت. میام سراغ نت. و البته کمی هم انگور میخورم. اما صبحانه رو دیگه نه. خودم رو جریمه میکنم که بخاطر خواب زیاد صبحانه نخورم. ضمن اینکه سه ساعت دیگه ظهر هست و وقت نهار.

راستی امروز باید حمام برم. لباس بشورم. برای فردا اماده بشم اما اصلااااااااااااااااااا حسش نیست. حتی نمیتونم نماز جمعه برم. چون لباسم تمیز نیست و اون یکی لباسم هم خیلی گرمه.

.

.

.

.

یکی دو ساعت از اذان ظهر گذشته تصمیم میگیرم نهار بخورم. خب حالا چی بخورم ؟ اهان ادامه همون غذایی که دیروز خریدم رو باید بپزم.

غذا رو میپزم. اما واقعا برای بعد از ظهر نمیدونم چکار کنم. کامنتها رو تایید و حواب میدم. تنها لحظاتی هست که فکر میکنم با موجود زنده سر و کار دارم.

ان شا الله از شنبه کمی اوضاع فرق میکنه و هر روز میرم بیرون خونه .اما فعلا وضع همینه که هست.

عکس نهار لاکچری حاجی در ادامه.

  • *حاج آقا*

در یکی از استانهای کشور ، بعد از چند ساعت رانندگی سخت ، و با عجله و با دهان روزه تو جاده های سربالایی و صعب العبور که باید شهادتین خودت رو بخونی میرسی به مناطقی که  دو سه سال بیشتر نیست که روحانی میاد اینجا. همون طوری که تو عکس میبینید این روستا بالای کوه هست و از بالادست خیلی منظره جالبی داره. آدم یاد فتح اورست می افته. فقط کمی ابر و برف کم داره.

من با ماشین شخصی اومدم اینجا. هیچ اداره ای نگفت که ماشین ما برای سر کسی در اختیار شما. یا حتی سراغ نگرفتن تو که میری اینجا مسلمونی یا کافر ؟ نکنه مبلغ بهایی ها باشی ؟ اصلا میری چی میگی. البته اینها مثلا مربوط به دولت احمدی نژاد بود که مثلا دولت اسلامیه. دولت خاتمی که گاهی مانع تبلیغات دینی هم میشد. ( حس میکردم تبلیغ دین رو به ضرر خودشون میدونن ) حالا بی خیال مباحث سیاسی. ضمنا این منطقه مسئولین خوبی داره. از انصاف خارج نشم ولی خب توقع بیشتری هست.

سایز اصلی +++

................................................

مردم اینجا دزدی و ... رو افتخار خودشون میدونن ،  اینجا خشخاش (تریاک) کشت میشه ،

 

  • *حاج آقا*

دوران نامزدی

چهارشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۰۳ ق.ظ

از بچگی خیلی چیزها درباره دوران نامزدی شنیده ایم. آدمی که حواسش پرت هست میگن : مثل ادم نامزد دار هست و واقعا هم روزهای نامزدی روزهای شیرینی هست. دورانی که آدم با کمترین مسئولیت جدید ترین و البته شیرین لذت های عالم رو تجربه میکنه. دو عشق پاک و دو پرنده عاشق و از خود گذشته. فقط کمی شانس میخواد که البته غالب افراد این شانس رو دارن.

من هم مستثنی از این قاعده نبودم که هیچ تازه بهره ی بیشتری هم داشتم. اول از همه بخاطر اینکه تا روز نامزدی نه دستم به زن نامحرمی خورده بود و نه چندان با نامحرم هم کلام شده بودم. به همین خاطر انگار به چیزی رسیده بودم که تا حالا حتی کمترین تجربه لمسی درباره اش نداشتم.

  • *حاج آقا*