روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / اینجا : دانشگاه کوچک من

روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / اینجا : دانشگاه کوچک من

روزهای عاشقی یک طلبه

بسم الله الرحمن الرحیم طلبه شدم ، نه به اجبار و نه به طمع ، به عشق و علاقه ، و با توکل بر خدای متعال قدم در این راه گذاشتم. .............. محور طلبگی جز عشق چیزی نیست ............... عشق به دو چیز : عشق به خدا و عشق به خدمت ....................... عاشق بودن باعث میشه که ادم کارهای عجیبی کنه ، و اتفاقات خاصی رقم بخوره. ................. این که یه نفر از یه خانواده ی نسبتا پولدار و سرشناس تصمیم بگیره طلبه بشه برا خودش حکایت ها داره ............. اینحا از روزهای زندگی ام مینویسم..... بنای اینجا بر تایید کامنت ها هست اما قانون اصلی اینه که من هر کامنتی رو صلاح بدونم تایید میکنم. پس همیشه احتمالش هست که کامنتی عمومی نشه و فقط خودم بخونم.

محبوب ترین مطالب

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نیمه شب» ثبت شده است

یک جمعه کاملا ارام ارام ارام + عکس

جمعه, ۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۵:۵۹ ب.ظ

صبح از خواب بیدار شدم. نمیدونستم ساعت چنده. اهان اول فکر کردم خیلی دیر بیدار شدم اما انگار هنوز دیر نشده.

.

.

.

دوباره میخوابم. امروز جمعه هست و هیچ کار یا انگیزه ای برای بیرون امدن از رختخواب ندارم. اما بالاخره مجبور شدم از جام تکون بخورم. بالاخره فشار wc کار خودشو میکنه.

الان که از جام بلند شدم با چشم نیم باز یه نگاه به ساعت میکنم. ای بابا هنوز ساعت 8 هم نشده. اما من فکر میکردم الان ساعت 10 صبحه. خوشحال میشم. دیگه نمیخوام به رختخواب برگردم. روی مبل میشینم و تلویزیو رو روشن میکنم. تا بعد از اینکه چشمام باز تر شد فکر کنم ببینم صبحانه رو باید چکار کنم ؟ الان مغزم کار نمیکنه.

همینطور که تلویزیون تماشا میکنم چشمام سنگین میشه و روی مبل خوابم میبره. شاید نیم ساعتی نیست که دراز کشیدم که با خودم میگم حاجی بلند شو خوابت برد. چشمام رو به زور باز میکنم و کانال تلویزیون رو عوض میکنم. شبکه نمایش!  خیلی وقته فیلم سینمایی ندیدم. خب برای همچین وضعیتی چی بهتر از الان. اما دوباره چشمام روی هم می افته.

الان از اون وقتهایی هست که یا صدای فیلم خواب میبینم.

مثلا اگر فیلم سینمایی داره فرار یه موتور سوار رو نشون میده منم خواب میبینم سوار موتورم و دارم ویراژ میدم. خلاصه اینکه بین خواب و بیداری و البته بیشترش  در حال خواب بودم و همین طور  خواب دیدنم رو ادامه دادم. و خواب هم میدیدم از مرکز شهر با یه موتور خاص با لاستیکهای خاص دارم میام خونه. اما تو راه اینقدر شلوغه که مجبورم کلی لایی بکشم. اما موتورش انصافا برو و قوی بود.

نه کلاسی داشتم که بخاطرش بلند بشم. نه کسی خونه بود که برم براش نون بخرم. یا حتی از سر خیابون برم حلیم بخرم تا تمام نشده.

نه قرار بود مهمانی بیاد. و نه حتی کسی تلفن زد که بخاطر صدای تلفنش از خواب بپرسم و و و و و .

به هر حال باز هم بخاطر همان عامل قبلی مجبور شدم از جام بلند بشم. خوشحالم که ساعت هنوز دور و بر 9 و نیم یه ربع به ده هست.

اینبار دیگه مطمئنم که نمیخوابم. یعنی اگه بخوام بخوابم هم خوابم نمیبره. مخصوصا که خوابیدن روی مبل کمی باعث کمر درد میشه. چون قد من از طول مبل بیشتره.

برای سرگرم شدن چی بهتر از اینترنت. میام سراغ نت. و البته کمی هم انگور میخورم. اما صبحانه رو دیگه نه. خودم رو جریمه میکنم که بخاطر خواب زیاد صبحانه نخورم. ضمن اینکه سه ساعت دیگه ظهر هست و وقت نهار.

راستی امروز باید حمام برم. لباس بشورم. برای فردا اماده بشم اما اصلااااااااااااااااااا حسش نیست. حتی نمیتونم نماز جمعه برم. چون لباسم تمیز نیست و اون یکی لباسم هم خیلی گرمه.

.

.

.

.

یکی دو ساعت از اذان ظهر گذشته تصمیم میگیرم نهار بخورم. خب حالا چی بخورم ؟ اهان ادامه همون غذایی که دیروز خریدم رو باید بپزم.

غذا رو میپزم. اما واقعا برای بعد از ظهر نمیدونم چکار کنم. کامنتها رو تایید و حواب میدم. تنها لحظاتی هست که فکر میکنم با موجود زنده سر و کار دارم.

ان شا الله از شنبه کمی اوضاع فرق میکنه و هر روز میرم بیرون خونه .اما فعلا وضع همینه که هست.

عکس نهار لاکچری حاجی در ادامه.

  • *حاج آقا*