روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن

روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن

روزهای عاشقی یک طلبه

بسم الله الرحمن الرحیم طلبه شدم ، نه به اجبار و نه به طمع ، به عشق و علاقه ، و با توکل بر خدای متعال قدم در این راه گذاشتم. .............. محور طلبگی جز عشق چیزی نیست ............... عشق به دو چیز : عشق به خدا و عشق به خدمت ....................... عاشق بودن باعث میشه که ادم کارهای عجیبی کنه ، و اتفاقات خاصی رقم بخوره. ................. این که یه نفر از یه خانواده ی نسبتا پولدار و سرشناس تصمیم بگیره طلبه بشه برا خودش حکایت ها داره ............. اینحا از روزهای زندگی ام مینویسم..... بنای اینجا بر تایید کامنت ها هست اما قانون اصلی اینه که من هر کامنتی رو صلاح بدونم تایید میکنم. پس همیشه احتمالش هست که کامنتی عمومی نشه و فقط خودم بخونم.

محبوب ترین مطالب

۱۸ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

چند مهمان خاص

جمعه, ۲۸ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۳۸ ب.ظ

نمیدانم بنویسم یا نه

تجربه های جالبی بود که تا حالا از کسی نشنیده بودم. شاید نوشتنش باعث سوء برداشت بشه اما حیفم میاد این ماجرا رو تعریف نکنم.

چند روز قبل بود که 4 تا اقای تقریبا نا اشنا زنگ زدند که ما داریم از کرمان میریم شمال ختم فلان اقا و میخواهیم شب منزل شما بمانیم. البته یکی از اینها در همین حد که من رفته بودم منطقه اونها برای تبلیغ با من اشنا بود و شماره منو تو ایام تبلیغی گرفته بود. یه نفر دیگه هم در حد یک اشنایی خیلی مختصر با من اشنا بود. اما دو نفر دیگه کلا غریبه بودند.

  • *حاج آقا*

یا سید الساجدین

يكشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۱۷ ب.ظ

سجاده ی اشک تو ، به هر جا باز است

صد جاده به سمت آسمانها باز است

چشمان تو هر روز ، پر از عاشوراست

چون پنجره ای که رو به دریا باز است

ایام سوگواری حضرت امام بحق ناطق زین العباد، علی بن الحسین علیه السلام تسلیت باد. 

  • *حاج آقا*

تسلیم

يكشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۵۱ ب.ظ

بله بله بله

تخم نبود

مرغ بود.

من تسلیمم

  • *حاج آقا*

تخم محبت

شنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۲۹ ق.ظ

همون دختره با پدرش اومده مسجد. اما از باباش جدا شد و اومد کنار من ایستاد. من امام جماعت نبودم. توی صف جماعت بودم. قد قامت الصلات رو گفتند و این داشت همین طور با من حرف میزد. صداش هم اینقدر یواش و نازک هست که به سختی متوجه میشم  چی میگه .

بهش میگم بیا مهرتو بزار کنار دست من نماز بخون. میگه باشه. همین که الله اکبر رو میگه مستقیما میره رکوع و سجده و نماز رو تمام میکنه و میدوه میره دنبال بازی.

همین که سلام نماز رو دادم دوباره سر و کله اش پیدا میشه. ما شا لله دختر پر حرفی هم هست. دلم میخواد بگیرمش تو بغل و بچلونمش. سر جمع 15 کیلو هم نمیشه.

خلاصه تو مسجد کلا دور و بر من میپلکه. خیلی دوست داره باهاش حرف بزنم. بهش گفتم این استکان رو ببر تو ابدار خونه. اینقدر خوشحال شد که حد نداشت.

یکی از خوانندگان قشنگ نوشته بود که : بچه تخم محبته.

  • *حاج آقا*

با دوستان نشسته بودیم و

پنجشنبه, ۲۰ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۵۹ ق.ظ

با دوستان مشغول صحبت هستیم.

حرف از زودرنجی رنها بود. هر کسی خاطره یا شنیده ای از زودرنجی خانمها داشت و برای دیگران نقل میکرد.

یکی از دوستان خیلی قشنگ گفت که :

بعضی خانمها زود رنج نیستند بلکه خود رنج هستند.

این جمله جالب چند ثانیه ای جمع رو ساکت کرد و همه به فکر فرو رفتند. بله بعضی خانمها خود رنج هستند و اصلا معلوم نیست این همه کم ظرفیتی و نازک نارنجی بودن از کجا ی این بشر سرچشمه میگیره.

پ ن : من احساس میکنم گاهی خانمها غـم پسند هستند. همیشه دوست دارند بهانه ای برای اینکه خود را مظلوم نشان بدهند داشته باشند. همیشه خود را مورد ظلم و ستم میبینند. همیشه دنبال بهانه ای برای غمگین بودن دارند. حرفهای منفی از اونها سرازیر هست و گاهی کمترین واقعه ای رو اونقدر بزرگ و مهم و تلخ نشان میدهند که خودشون هم بعدا تعجب میکنند که چرا بخاطر همچین مساله ای اینقدر جر و بحث بپا کردند.

بر خلاف این دسته خانمهایی هستند که معمولا سر حال و شاداب و با نشاط هستند. همیشه  لبخند دارند و از کنار مشکلات به راحتی عبور میکنند .

پ ن : اگر چه پدر تاج سر است   ... ولی سلطان غم هم مادر است.

این جمله جالب دیگری بود که امروز پشت یه نیسان وانت دیدم.

برخورد پلیس با یک خانم+

  • *حاج آقا*

حاجی ناپدید میشود

چهارشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۵۶ ق.ظ

مسجد خیات بزرگی داره .

از در مسجد که میام بیرون و وارد خیابان بشم تا اولین پیچی که دیده میشه حدود 50 متر فاصله هست. وقتی اون پیچ رو رد کنم دیگه کم کم در مسجد ناپدید میشه.

این شبها وقتی از مسجد میام بیرون همون دختری که قبلا براتون گفته بودم هم با چند قدم فاصله از مسجد میاد بیرون . بعد صبر میکنه تا من از اون پیچ رد بشم. اونوقت از دور داد میزنه حاج اقااااااااااااااا

من هم بر میگردم ببینم چی میگه .

همین که بر میگردم اون داد میزنه خاحافظظظظظظظ

منم براش دست تکون میدم و میرم. اون هم صبر میکنه تا من کاملا ناپدید بشه و میره خونه شون.

پ ن : این دخمل خوشکل دیشب تو مسجد اذیت میکرد و با اون میکروفن یقه ای هی ور میرفت. یکی اومد اونو از دستش گرفت. اما من ناراحت شدم. بااینکه اون بنده خدا هم حق داشت.

این بچه اینقدر تو مسجد و کوچه تنهایی میچرخه من همش میترسم کسی بلایی سرش بیاره. چرا پدر و مادرش توجه ندارن ؟

لینک جالب +

  • *حاج آقا*

در صورت تمایل

سه شنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۶، ۰۲:۳۱ ب.ظ

دوست داشتید این تحلیل جالب رو بخونید


1- شخصی را حکایت کرده‌اند که کیسه‌ای گندم برای آرد کردن به آسیاب برده بود و درحالی‌که برای نوبت به انتظار ایستاده بود، گندم کیسه دیگران را به کیسه خود می‌ریخت. آسیابان که متوجه شده بود با عصبانیت به او نهیب زد که این چه کاری است؟ چرا به گندم دیگران دست‌درازی می‌کنی؟ و او در پاسخ گفت؛ مگر نمی‌دانی که من دیوانه‌ام؟ همه اهل روستا مرا به دیوانگی می‌شناسند. آسیابان گفت؛ اگر دیوانه‌ای چرا از کیسه خودت به کیسه دیگران نمی‌ریزی؟!

  • *حاج آقا*

مرگ در چند قدمی

دوشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۲۶ ب.ظ

مدتی بود که وقتی به مسجد میرفتم تو اون هوای تاریک و البته تنها یه حس خاصی به دلم می افتاد. احساس میکردم که مرگ همین نزدیکی ها هست. با خودم فکر میکردم که اگه الان تو این تاریکی یکی با چاقو بهت بزنه چکار میکنی ؟ بعد تو همین فکرها بودم  و میرفتم مسجد ... .

با خودم میگفتم که نکنه خیالاتی شدم. اخه این چه فکرهایی هست که من میکنم. اصلا چرا این چیزا به دلم میافته. لعنت به شیطون میکردم و به راه خودم ادامه میدادم.

بعد از اتمام دهه محرم فهمیدم که همین چند روز قبل در یکی از منازلی که تو مسیر من و شاید در فاصله 50 متری من بوده چند تا داعشی حضور داشتند و جلسه برقرار میکرده اند که خوشبختانه اونها رو دستگیر کرده اند. دقیقا وقتی از نزدیکی خانه انها رد میشدم این فکر به دلم می افتاده که مرگ همین نزدیکی هاست.

خوشبختانه حضور من در اون منطقه خیلی خیلی مفید بود. خدا رو شکر.

مسجدی که ده نفر بیشتر نمازگزار نداشت در روز اخر تا نزدیکی درب خروجی جمعیت بود. البته مناسبت ایام محرم هم بی تاثیر نبود اما به هر حال اصل حضور روحانی در اونجا خیلی مفید بود و مردم خیلی خیلی تشکر کردند. چند روز بعد عاشورا هم یکی اومد گفت که هدیه ای هست میخوایم بهتون بدیم لطفا یه شماره کارت بدین .

شماره رو دادم. شب پیامک بانکی مبلغ 500 هزار بیام امد. البته به ریال .

این مبلغ روئ صرفا  به این خاطر نوشتم تا بدانید که شیر نفت تو جیب ما نیست. مرگ در چند قدمی ما بود . چند روز هست که کاملا درگیر این الهام قلبی هستم و هی بهش فکر میکنم.

  • *حاج آقا*

یک پاراگراف مانده به اخر

چهارشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۰۸ ق.ظ

سر کلاس درس، استاد با طرح دقیق و موشکافانه علائم یک بیماری، از دانشجویان پزشکی خواست برای آن بیمار دارو تجویز کنند.
هرکس چیزی می‌گفت، پنجمین نفر در حال شرح نوع و میزان دارو بود، ناگهان سومین دانشجو- که چند دقیقه قبل نظرش را اعلام کرده بود- با شتاب به استاد گفت:«استاد! ببخشید، ‌اشتباه گفتم! مقدار فلان دارو را ‌اشتباه گفتم، باید نصف آن را تجویز کرد! آن یکی دارو هم اصلا لازم نیست.»
استاد مکثی کرد و گفت:«متاسفم! همان لحظه که داروی مورد نظر شما به بیمارتان تزریق شد، از دنیا رفت! تشخیص و تجویز شما برگشت‌ناپذیر است. شما سر کلاس به آثار و عوارض داروها توجه نداشتید.»

  • *حاج آقا*

جهالتی در پردیسان قم

دوشنبه, ۱۰ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۳۵ ق.ظ

امسال برای روز عاشورا خودم رو رسوندم پردیسان. ( پردیسان قسمتی از شهر قم هست)

روز عاشورا بود

روز ماتم و عزا. منطقه ای که مسئول فرهنگی انجا میگفت میخواهیم اینجا رو مدینه فاضله کنیم. شعار قشنگی که به هیچ وجه با انچه که دیدم همخوانی نداشت. 

چشمتان روز بد نبیند اینقدر منظره های زشت دیدم که ارزو کردم ای کاش در همان کوره دهات ها مانده بودم. شاید هیچ عاشورایی اینقدربه من سخت نگذشت.

  • *حاج آقا*